حساب رسی

لحظه های من با مشراطه ، مراقبه و محاسبه

لحظه های من با مشراطه ، مراقبه و محاسبه

بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱ خرداد ۹۷، ۰۴:۴۴ - ی. ملکوتی بله

۲۰:۵۲۰۱
خرداد

 

عجب دنیای الکی ایه ...

دلبستگیهاش هم الکیه ...

 

گاهی یک خط خوش ...

گاهی یک قلم زیبا ...

گاهی یک :) یا ^-^ و یا حتی :|

گاهی یک حضور مداوم ...

گاهی یک توجه ویژه و خاص ...

گاهی یک عدد کنار یک پیکان سبز ...

گاهی یک تصور ، یک توهم ...

و گاهی یک نگاه در کادری بسته :(


چی بگم والّا ...

چیزی بی ارزش تر از این چیز ها برای دلبسته بودن وجود نداره ...

من تا حالا تجربه یک دلبستگی که نه ، یک وابستگی شدید رو داشتم !

چون مال خیلی وقت پیشه نمی تونم خوب بیانش کنم . همون وقتی که این احساس به طور شدید در وجودم بود نوشتمش .

انشالله توی پست فردا ...

سه نقطه
۱۶:۱۰۰۱
خرداد

 

خاک بر سرم کنن :(

امروز درحال نوشتن این نوشته ،

مادرم هی با من صحبت می کرد و حواسم پرت می شد .

منم ته دلم می گفتم که ای بابا چرا درکم نمی کنه که دارم کاری انجام می دم که نیاز به تمرکز داره !!

منم با یک لحن خاصی باهش صحبت کردم که با لحنم بهش بفهمونم که الآن وقت ندارم !!

پناه بر خدا ...

مگر نوشتن چقدر اهمیت داره که با مادرم این طوری حرف زدم :(

مگر بعدا نمی شد نوشت ؟؟؟!

خدایا منو ببخش ...

حالا چه جوری از دلش در بیارم :(

سه نقطه
۰۴:۱۹۰۱
خرداد

این پست رو بعد از نماز صبح ، دراز کشیده و با گوشی دارم می نویسم :

در این لحظه ذهنم مشغول اینه که فردا چی بنویسم تو وبلاگ . چه چیزی می تونه متن خوبی باشه !

اما این اشتباه منه . یادم رفته برای چی وبلاگ زدم . وبلاگ نزدم که چیزی بنویسم ک مخاطب خوشش بیاد . وبلاگ زدم ک انگیزه ای باشه برای نوشتن حرف های دل ...

اما گرفتن تایید و آفرین شما دوستان گاهی باعث میشه حرف دل جای خودش رو به حرف خوشگل بده !

و این به نظرم آفت وبلاگ نویسیه ...

سه نقطه
۱۵:۱۸۳۱
ارديبهشت

 

امروز می خوام تصمیم بگیرم که یه کم کمتر تصمیم بگیرم !

این روز ها از قدرت اراده حرف زدم اما ، قدرت اراده هم بالاخره یک اندازه ای داره ...

چند تا تصمیم بزرگ گرفتم درحد خودم :

وبلاگ نویسی کنم

هر روز تا سحر نخوابم و برم حرم حدالامکان با دوچرخه

دور بازی رو خط بکشم ، خطی به رنگ قرمز !

+ یک سری تصمیم های کوچیک دیگه ...

تا الآنش به برکت این ماه مبارک خوب بوده ، خدارو شکر ... (ناگفته نماند که دوستان خوب هم خیلی موثر بودن :) )

اما تازه هنوز چند روز گذشته ... جوجه رو آخر پاییز می شمارن !

اگر بخوام گیر و گور های زندگیم رو سر و سامون بدم ، جا برای تصمیم تازه خیلی زیاد ! اما خب می ترسم این سنگ بزرگ کمرم رو بشکنه ... و کلا از راه بمونم ! پس فعلا تصمیم کافیه ...

 

قصد دارم فعلا با همین تصمیم ها باشم . اراده کنم و این ها رو انجام بدم .

 و در کنار انجام ، یک کار دیگه ای هم بکنم و اون سعی در اصلاح نیّتمه ...

سعی کنم به خاطر خدا رکاب بزنم ! به خاطر خدا بنویسم و به خاطر خدا ...

نیت خیلی مهمه ! عمل بدون نیت هیچی ... !

 

خدایا کمکم کن ... نیت کردن خیلی کار سختیه ! 

این شیطون لعنتی نمی ذاره به یاد تو باشم ! نمی ذاره به خاطر تو باشم .

کمکم کن که بتونم حد اقل لحظه هایی رو در طول روز نیت کنم ،

و به لطف خودت این لحظه ها رو افزایش بده ...

سه نقطه
۱۷:۲۵۳۰
ارديبهشت

 

بعضی ها هستن که دنبال چشمن ! می خوان چشم غیب بین پیدا کنن . پشت دیوار رو ببینن و توی ذهن آدم رو بخونن !

در حالی که از خودشون غافل شدن . چشمی ندارن که بتونن باهش خودشون رو ببینن . ذهن خودشون رو بخونن . احساسات خودشون رو مشاهده کنن !

یادمه چند سال پیش من چشم داشتم !  خوب میدیدم حس حسادت ، تکبر ، ترس ، امید یا ... رو ! دوران خوشی بود ! دوران سلوک ... ! اما حالا خیلی عقب افتادم . چشمام ضعیف شدن !

 

من امروز خیلی خوش حالم !

چون بعد از سال ها دوباره توسنتم این کا رو بکنم . یک احساس و یک ذهنیت که می خواست یواشکی از کوچه پس کوچه های ذهن و دلم عبور کنه ، مچش رو گرفتم ! دیدمش ! مشاهدش کردم !

یک حس ترس بود ! یک ترس احمقانه ! اما به هر حال بود ، وجود داشت و من دیدمش ! توی کتاب خونه نشسته بودم در کنار دوستم ولی خسته شده بودم و می خواستم بلند شم برم . اما از نگاه اون می ترسیدم ! می ترسیدم که با خودش میگه چه زود بلند شده بره !!! مثلا با خودش بگه چقدر اصلا حال مطالعه نداره !

اصلا چه ترس احمقانه ای ! وقتی بهش فکر می کنم خندم می گیره !

 

بعدش رفتم توی فکر ...

با خودم گفتم که از دوستم می ترسم که ممکنه چه فکری در باره من بکنه ، توّهم سنگینی نگاهش اذیتم می کنه و من رو به انجام کاری وادار می کنه (در حالی که بنده خدا اصلا توی این فکر ها نیست)

اگر به همین اندازه سنگینی نگاه خدا رو احساس می کردم اصلا گناه معنایی نداشت ! به قول امام "عالم محضر خداست" ! خدا داره دائما ما رو نگاه می کنه ، تماشا می کنه ، زُل زده به ما ! نگاه سبک دوستم رو سنگین می بینم ولی سنگینی نگاه خدا رو حس نمی کنم :(

 

خدایا کمکم کن که ببینمت ! انقدر بزرگی که به چشم نمیای ! مثل کوهی که از چشمان مورچه کوچکی روی یکی از سنگ هاش مخفی می مونه ... ! اگر ندیدمت ای خدا به خاطر چشمان ضعیفمه ! نه این که تو رو کوچیک بدونم ای خدای بزرگ ! لطفا کمکم کن که چشم خدا بین داشته باشم ...

آمین ...

سه نقطه
۱۴:۴۷۲۹
ارديبهشت

 

درکودکی خیلی به بازی های کامپیوتری علاقه داشتم ...

الآن هم که دیگه کودک نیستم ، متاسفانه این علاقه همچنان درمن هست !

خیلی از این بابت ناراحتم که گاهی می شینم و چندین ساعت رو پای یک بازی کامپیوتری تلف می کنم :(

اولش یک میل شدید من رو به سمت بازی می کشونه ؛ ولی بعد از بازی یک احساس بسیار بد همه وجودم رو پر می کنه ... نمی دونم چه جوری بیانش کنم ؟! یک احساس رکود و گندیدگی !

طبیعی هم هست . وقتی اولش بازی رو شروع می کنم شوق رسیدن به مراحل بالاتر به من انگیزه میده ولی وقتی به آخرش می رسم و می بینم که چیزی به دست نیاوردم احساس پوچی می کنم !


تا حالا چند بار تصمیم به کنار گذاشتنش گرفتم . کنار گذاشتم و بعد از مدتی دوباره رفتم سراغش :(

اما این بار فرق می کنه . این بار دوتا نیروی کمکی دارم :

یکی نیروی اراده ای که باورش کردم ! و یکی دوستان خوب فضای حقیقی و فضای مجازی ...

پس میشه این بار امید بیشتری به موفقیت داشت :)

همین جا و از این تریبون اعلام می کنم که تصمیم گرفتم از امروز دیگه بازی نکنم !

اراده کردم که دیگه بازی نکنم !

و به امید خدا این کار رو انجام خواهم داد !


خدایا این از تصمیم ، و این از اراده من ! حالا تو و کرمت ای خدای بزرگ ... ! تا تو ای خدا ، اراده نکنی ، صد بار اراده من بی فایدست ... پس ملتمسانه خواهش می کنم ، کمکم کن ، که بدون یاری تو بدون شک شکست می خورم ...

الهی آمین ...


سه نقطه
۲۱:۰۱۲۸
ارديبهشت

توی پست قبلی یک حرفی زدم ولی الآن شک کردم ...

گفتم اون چیزی که توی حرکت آدم تاثیر اساسی داره برایند نیرو هاست .

ولی امروز شک کردم . با خودم می گم اگر اینجوری باشه پس اراده چه نقشی داره ؟!

تصمیم و عزم چه نقشی داره ؟!

همیشه همین طوری بوده که نیروهایی آدم رو به سمت گناه می کشونده ، هوای نفس آدم رو به سمت گناه می کشونه و آدم باید پا بذاره روی هوای نفسش و چیز دیگه ای رو انتخاب کنه !

مبارزه و جهاد با نفس یعنی همین ! جنگ یعنی همین . سخته ، درگیری داره ، اذیتی داره ، آسون نیست .

در حالی که اگر قرار باشه برایند نیرو ها به سمت گناه نباشه تا گناه نکینم ، این که خیلی کار راحتیه ! این که اسمش جهاد نیست !

 

جهاد با نفس یعنی

هوای نفست هولت میده به سمت گناه

                ولی تو با قدرت اراده ، گناه رو انتخاب نکنی !

 

همیشه و در هر صورتی انتخاب با ماست .

 

حالا منم با هزار و یک جور خواسته های نفسانی ! هر کاری می کنم برایند نیروها به سمت همین خواسته های نفسانیه ! اما قدرت اراده هم هست .

خدایا کمکم کن ! کمکم کن که بتونم به وسیله قدرت اراده ای که تو به من بخشیدی توی این مبارزه سربلند بیرون بیام ...

خدای بزرگ و مهربونم ... ! فقط تو رو دارم ! کمکم کن ...


سه نقطه
۱۲:۵۶۲۷
ارديبهشت

یادش بخیر کلاس فیزیک و آقای حق پیما ...

یک آدم جدی با چهره ای بدون اثری از لبخند !

همین آدم نمی دوم چرا ( شاید مسئله سختی رو حل کرده بودم ) یک روز به من لبخند زد !!!

از اون روز توی کلاس لقب گرفتم به " فرد مورد علاقه آقای حق پیما " :دی

هییییی ... یادش بخیر ! بگذریم ...

 

حرف امروزم چیز دیگست :

یکی از درس های فیزیک بحث بردار ها بود . توی اون درس به ما می گفتن اگر می خواهید بفهمید که توپ به کدوم سمت حرکت می کنه باید برایند نیرو هایی که به سمتش وارد میشه رو پیدا کنید . مثلا اگر میزان 3n  به سمت چپ و 5n به سمت راست نیرو وارد بشه در نهایت توپ با نیروی 2n به سمت راست حرکت می کنه .


قصد ندارم درس فیزیک بدم !

می خوام بگم من هم مثل یک توپم ! وقتی یک نیرویی من رو به سمتی می کشونه چطور می تونم به سمت دیگه ای حرکت کنم ؟! مگر این که نیروی بیشتری مخالف اون نیرو در من وجود داشته باشه !

همین الآن که اینجا نشستم و دارم می نویسم ، یک نیرویی من رو به سمت "سرگرمی" می کشونه . یک نیرویی هم من رو به سمت وبلاگ نویسی . الآن نیروی وبلاگ نویسی غلبه پیدا کرده که من الآن اینجا درخدمت شمام . اما همین که این نوشتن به پایان برسه ، باید برم سراغ انجام تصمیم ها ! اما متاسفانه نیرویی که من رو به سمت انجامشون می کشونه ضعیف تر از نیروی سرگرمیه :(


یک حساب دو دو تا چهار تا داره کم کاری های من ...

تا انگیزه هام رو مدیریت نکنم ، نمی تونم بین "کار" و "سرگرمی" ، کاررو انتخاب کنم !

باید کار بشه سرگرمیم !

اما چه جوری ؟!!


سه نقطه
۱۷:۱۷۲۶
ارديبهشت

دل آدم خیلی موجود پیچیده ایه ... !

بعضی وقت ها آدم نمی دونه وابستس یک تلنگر بهش میفهمونه !

امروز یکی یک چیزی بهم گفت که فهمیدم ، در مورد مسئله خاصی ناپاکی دارم . (مبهم تر از این نمی تونستم بگم :| )

قبلش خودم خیلی متوجهش نبودم .

 

باز خدا خیرش بده این بنده خدارو ...

یک سوال پرسید که چرا ...بوق... ؟

منم رفتم تو خودم که واقعا چرا ؟

وقتی که دقت کردم دیدم که یک ناپاکی باعثش بوده ...

گاهی یک سوال به جا و به موقع می تونه درس های زیادی به آدم بده ... :)

 

خدایا برسون روزی رو که آدم خودش همیشه قبل هر کاری و هر حرکتی از خودش بپرسه که چرا ؟!

 


سه نقطه
۱۳:۴۶۲۶
ارديبهشت

ماه رمضون شروع شد ...

خیلی خوش حالم ... خیلی امیدوارم ...

می خوام توی این ماه گام های خوبی رو بردارم به امید خدا ...

تصمیم هایی دارم .

اگر بتونم می خوام نخوابم تا سحر . چون این روزها کاری ندارم و لازم نیست صبح زود بیدار بشم .

و توی فاصله افطار تا سحر چند تا کار مفید انجام بدم .

می خوام هر شب برم حرم ... با دوچرخه !

دیشب رفتم . خیلی خوب بود . جز این که یخ زدم تا برسم :|

با چند تا از دوستان می خوایم از فردا توی حرم یک بحث و گفت و گویی داشته باشیم . تاحالا زیاد این کار رو انجام دادیم . خیلی خیلی زیاد تاثیر گذاره ... آدمو صد قدم جلو می اندازه ...

دوست خوب گوهریه که من به دلیل از دست دادن بعضی هاشون :( خیلی خوب ارزشش رو درک می کنم . و این ماه فرصتی شده که دوستان خوب رو هر شب ملاقات کنم .... خیلی خوبه :)

می گن توی این ماه شیطان توی قل و زنجیره ! و طناب و زنجیری که باهش بنده های خدا رو گرفتار می کرد دیگه به کارش نمیاد . اما من می ترسم ! می ترسم جزو اون بنده هایی باشم که شیطان برای منحرف کردنشون نیازی به طناب نداره و با کوچکترین اشاره ای ...

ولی امیدم به خداست و به شب های حرم ...

ممنونم خدا :) ممنونم امام رضا :)


سه نقطه