حساب رسی

لحظه های من با مشارطه ، مراقبه و محاسبه

لحظه های من با مشارطه ، مراقبه و محاسبه


۱۱:۳۵۲۷
تیر

آخرین باری که صبح زود اومدم حرم کلاس دوم دبیرستان بودم !

صبح ها هم حرم یه حسِ خاصِ به خودشو داره ... هم هوایِ خنکی داره و هم خلوته ...

مثِ همشه رفتم مسجد گوهر شاد . یه گوشهِ دنج پیدا کردم که گنبد از اونجا به خوبی دیده میشد . یه گوشه مسجد هم مردم دور یه دسته کبوتر جمع شده بودن و براشون دونه می ریختن . نا خوداگاه یاد این آهنگ جنوبی افتادم : "اومدم کبوترای پاپرت رو دون بدم / دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم ... " بعد حرفام با امام رضا شروع شد :

یا امام رضا ببین دلمو ! این همون دلیه که بعدِ ماه رمضون ازت تحویل گرفتم ! این همون دله که حالا سیاه شده !

یا اما رضا می خوام دوباره شروع کنم ! قبل ماه رمضون این دل خیلی سیاه تر از این حرف ها بود اما با تو بودن پاکش کرد ... حالا که سیاهیاش کمتره پس قطعا امیدی هست ... باید مثِ ماه رمضون انقدر بیام و برم که دلم نرم بشه ، که باز زبون دلم باز بشه ...


خدایا ! هرچیزی که توی ماه رمضون به دست آوردم رحمت تو بود و من کاره ای نبودم ! حالا هم اگر تو روزیم نکنی و دستمو نگیری نمی تونم از پس این دل سیاه و سِفت بر بیام !


+ داشتم برمی گشتم که دیدم یه گوشه 4 تا دسته گل خیلی قشنگ گذاشتن ! رفتم جلوتر نگاه کردم دیدم گل هاییه که روی 4 گوشه ضریح امام رضا می ذارن . خلوتِ خلوت بود ! این ها همون گل هاییه که وقتی میره بالای ضریح ، بعد از یک روز همجواری با اما رضا وقتی میارنشون پایین مردم براشون سر و دست می شکونن ! یه پر از این گل ها رو روی چشم می ذارن و تا آخر عمر لای قرآنشون نگه می دارن !

بعدش تا خونه این جمله از زبونم نمی افتاد : میشه منم ، یکی ازون ، گلای رو ، ضریح باشم ...



آقای بیدل
۰۴:۴۳۲۶
تیر
وبلاگم خیلی توی این مسیر کمکم کرد ،
یه وسیله خوب بود ک منو به اهدافم نزدیک می کرد ...
اما اخیرا ی جورایی از حالت وسیله خارج شده و خودش شده هدف !
و باعث شده اهداف مهم تر به حاشیه برن ...
تا بیکار می شم با گوشی می پرم تو وبلاگا ...
نوشتن هام رو هم تحت تاثیر قرار داده ، قبلا ذهنمو خاموش می کردم و هرچی تو دلم بود می نوشتم بعد نوبت می رسید به فیلتر عقل ! اما الانا دیگه خیلی دلی نیست ...
به همین خاطر تصمیم گرفتم محدودش کنم ،
فقط روزی 2 وعده صبح و عصر ...

اینم اولین گام ،
امیدوارم شروع خوبی باشه ...

آقای بیدل
۱۲:۳۸۲۵
تیر

 

 

آقای بیدل
۰۶:۰۲۲۲
تیر
توی مسیر خیلی حرف از خرید یک چادر مسافرتی بود . می گفتیم خوابیدن لب دریا همراه صدای امواج هم صفایی داره ... از طرفی این نکته هم وجود داشت ک شاید اصلا فتوکپی کارت فرهنگیان بابا رو قبول نکنن . در نهایت به این نتیجه رسیدیم ک بریم ستاد اسکان اگه نشد چادر می گیریم .
چادر فروشی ها و چادر دوزی ها توی مسیر بهمون چشمک می زدن . چند باری وایستادیم و قیمت گرفتیم و تا مرز خرید پیش رفتیم . اما درنهایت نمی خریدیم ! 
تا این ک رسیدیم ستاد اسکان . اما هرچی در زدیم کسی نبود ... این جا بود که مطمین شدیم باید چادر بخریم ...
این لحظه لحظه نا امیدی بود . با خودم می گفتم همه این حرف ها ک خدا خواست ک همه چی رو طوری بچینه ک کپی کارت پیدا بشه یه خیال بود ... همش یه اتفاق بوده و اصلا حرف این ک خدا هوامو داشته نبوده ... 
تا خواستیم بریم چادر بخریم دیدیم سر کوچه ستاد اسکان یه چادر دوزیه . رفتیم سوال کردیم دیدیم گرون تر از همه جا میده . برگشتیم تو ماشین ک بریم از جاهای دیگه بخریم . خانوما ک تو ماشین منتظر بودن گفتن همین الان یه پسر جوونه رفت داخل کوچه . شاید مسوول اسکان باشه ... رفتیم دیدیم بعععله خودشه ! بنده خدا یه لحظه رفته بوده دستشویی ! بدون هیچ مشکلی یه اتاق با قیمت خیلی مناسبی بهمون داد و الان از داخل اون مدرسه دارم براتون می نویسم ...
همه خوبیم و کوچولو ها بازیگوشیاشونو می کنن ...
به پسرم نگاه می کنم و با خودم می گم این جا رو مدیون توی نیم وجبی هستم :)
آقای بیدل
۱۶:۴۱۲۰
تیر

قرار بر این بود که با مهمونامون که از مشهد اومدن ، ما هم برگردیم مشهد . اما قرار نبود که وسط راه یه سر به شمال هم بزنیم ! این تصمیم ناگهانی ای بود که گرفته شد و من هم چاره ای جز پذیرفتن نداشتم ...

تقریبا دیگه مطمئن شده بودم که با این پول که دارم نمیشه ... باید قرض کنم از یکی ... می خواستم یه پیامک به دوست خوبم بدم اما گوشیم شارژ نداشت . گوشیمو زدم به شارژ و رفتم بیرون کار داشتم ...

وقتی برگشتم دیدم یک پیام برام اومده ... از همسرم بود که فکر کرده بود گوشمو با خودم بردم :

" فلانی جون مامانم زنگ زد گفت شماره کارت بفرست به صادق (برادر خانوم) برات پول بفرسته . گفت قرعه کشی به من افتاده ..."

من : O_O      ...      :)

+ بچه ها همه توی اتاق اسباب بازی ها بودن و داشتن بازی می کردن ، اما این پسر ما گیر داده بود به اون یکی اتاقه ! هی می رفت و وسایلای توی کمدو می ریخت بیرون و با همون زبون کودکانش می گفت "بازی !" این کلمه رو خیلی وقت نیست که یاد گرفته ... یک جعبه ای بود که موس رو توش گذاشته بودم . گیر داده بود به اون جعبه هه ! هی می رفت برش میداشت و من ازش می گرفتم . باز می رفت برش می داشت . همین طور که داشت با اون جعبه هه بازی می کرد یه دفعه یه برگه از توش افتاد بیرون . کپی کارت فرهنگیان پدر بود ! به کلی یادم رفته بود که یه کپی ازشو داشتم . حالا میشه گفت دیگه برای این سفر مشکل جا نداریم :)))

خداامروز همین طور داشت خود نمایی می کرد ... من که همیشه معتقدم که بد شانس ترین آدم دنیام یه هو قرعه کشی بهم(به همسرم) بیفته ! اونم توی یک همچین شرایطی که بهش نیاز داشتم ... و به کمک بازی گوشی های پسرم کپی کارت فرهنگیان پیدا بشه و یه هزینه بزرگ برای جا از روی دوشمون برداشته بشه ... همین طوری اگه بهش نگاه کنیم شاید همش یک اتفاق باشه اما من اصلا از این نگاه خوشم نمیاد !

من شک ندارم که خود خدا همه چیزو برام ردیف کرده ... نه فقط برای این که مشکل مالیم رو حل کنه ، نه ! بیشتر به خاطر این که من بفهمم کسی که مشکل مالی رو حل می کنه خداست نه کس دیگه ای ک من بهش امید ببندم ....

بعد از همه این اتفاقا نوبت نماز ظهر و عصر رسید . همهش شک می کردم توی نمازم ... کلی تقلا کردم که بالاخره نماز ظهر تموم شد . بچه ها اومدن توی این اتاق بازی کنن برای نماز عصر رفتم توی اتاق دیگه . وسط نماز یه هو خانومم اومد جلو روم وایستاد گفت : " معلوم هست چیکار داری می کنی ؟! چرا این وری وایستادی ؟!! " دقیقا 180 درجه برعکس وایستاده بودم :| . یه نگاه به خودم انداختم و مث یه لاستیک پنچر افتادم کنار دیوار : "خانوم یه آب برام میاری ؟" "آب قطعه"

خدا داره مث نور افکن می درخشه تا ببینیمش اما ، چشم من مشغولِ درد سر های این زندگی شده و حتی وقتی خدا خودش دست به کار می شه و درد سر هام رو حل می کنه و جاشو با نعمت پر می کنه ، حالا چشم ها مشغول نعمت ها می شن و باز هم به این غفلت لعنتی ادامه میدن ...

شلوغی های زندگیم زیاد شده ، خلوت لازمم ...


+ قربون خدا برم ... قربون همسرم برم ... قربون پسرگوچولومم برم ... :)

آقای بیدل
۱۷:۳۸۱۹
تیر
هو الباقی ...
اهالی محترم بیان !
بدین وسیله خبر فوت زودهنگام جناب سه نقطه را به شما اعلام می داریم !
آن مرحوم که به بیماری مهلک روزمرگی دچار شده بود نتوانست این بیماری را تحمل کند و در صبح 19 تیر 1397 دار فانی را وداع گفت ...
از درگاه خداوند برای ایشان مغفرت الهی مسالت می جوییم ...

تنها باز مانده ، بیدل ...

+ امید وارم ک این بیماری موروثی نباشه ...

آقای بیدل
۱۵:۲۶۱۷
تیر

از وقتی ازدواج کردم با پوست و گوشت و استخونم اینو لمس کردم ک خدا روزی رسونه ...

وقتی دوستام از درامدم سوال می کنن و می گم فلان قدر ، یه هو رنگ از چهرشون می پره و با یه حالت نا امیدی ک با تعجب همراهه میگن : "مگه میشه؟!!" منم در جواب میگم : "تا حالا ک شده :)"

حتی یه بار دوست خوبم ک شاید درامدش 2 برابر من باشه برای خرجی کم آورد و از من قرض کرد !

هنوز چند ماه از عروسی مون نگذشته بود ک ماشین دار شدیم و بعد از حدود سه سال هم خانه ... چیزی ک اگر مجرد بودم تو خواب هم نمی دیدم !

همه این ها یعنی خدا روزی رسونه ...

یعنی وقتی یه قول میده و میگه "تو ازدواج کن من بی نیازت می کنم" پای قولش وا میسته ...

یعنی وقتی ضمانت می کنه هیچ تضمینی مطمین تر از تضمین خدا نیست ...

همه این ها یعنی راست گو تر از خدا نداریم ...


ابن روزها منتظر یه مهمونم ، مهمونی ک حبیب خداست و روزیشو با خودش میاره ...

اما من نادون با این ک اینا رو می دونم چند باری ته دلم خواستم ک کاش نیان !

این یعنی من به خدام اعتماد ندارم ...

این یه بی احترامی بزرگ به خداست ...

خدایا منو ببخش اگه نادونی کردم ...

خدایا دعا می کنم ک هر چ زود تر و صحیح و سلامت حبیبت رو ملاقات کنم ...

حبیب تو حبیب منم هست خدای خوبم ...

آقای بیدل
۰۶:۱۵۱۴
تیر

خانومم قربونش برم خیلی هوامو داره ... همش مراقبه که چیزی نخواد که روم فشار مالی بیاد ! دیشب برگشت بهم گفت فلانی یک شیرینی فروشی دیدم که تازه افتتاح شده و 50 درصد تخفیف می ده . منم فرصتو مناسب دیدم و رفتم که شیرینی بخرم . وقتی رسیدم دیدم ... هییییی ... محشر کبراست این جا !! مردم به خاطر 5-6 هزار تومان که کمتر حساب کنن دارن سر و دست می شکونن ! رفتم جلوی ویترین منتظر وایستادم که نوبتم بشه برای سفارش دادن . اما تا میومدم سفارش بدم یه نفر از راه می رسید و به قول معروف "جا می زد" ! آدم قیل و قال کنی نیستم ، اما دلخور میشم توی یه همچین صحنه هایی ... همچنان منتظر بودم تا این که این بار یک خانومی اومد و به روشی که اصلا خوشم نیومد جا زد ! اصلا خیلی بدم اومد و ناراحت شدم . قید شیرینی رو زدم و دست خالی برگشتم خونه ...

یادمه شاید راهنمایی بودم . خونه خالم توی یک مجتمعی بود که زمین چمن داشت و ما بچه ها خیلی دوست داشتیم بریم خونشون و یه دست فوتبال توی زمین چمن بازی کنیم . یه بار یادمه که وقتی رفتیم بازی کنیم دخترای فامیل هم اومدن بازی کنن :| ما هم که فضای اقواممون خیلی راحته و مث خواهر برادر و ... چی بگم والّا ! موقع بازی یکی از این دخترا تنها کاری که می کرد این بود که بدنشو سپر می کرد برای هم تیمیش که ما نتونیم به اون نزدیک بشیم و توپو ازش بگیریم :| ! بابا جای گریه داره واقعا !!! خب این چ کاریه ...

خیلی بدم میاد از این زنایی که می خوان از جنسیتشون برای پیش بردن اهدافشون استفاده کنن ! یعنی یه جورایی زن بودنشون رو سپر بلاشون می کنن ! گاهی حیا رو رعایت نمی کنن و امثال من که شرمشون میاد با خانوما دهن به دهن بذارن مجبورن تسلیم شن ...

خدایا دویست هزار مرتبه شکر به خاطر همسر با حیایی که نصیبم کردی ...

 

+ خواستم برگشتنی از یه جای دیگه شیرینی بخرم . چون می دونستم دلش خواسته ... اما از طرفی میشناختمش و می دونستم که این خیال که هزینه ای رو به من تحمیل کرده اذیتش می کنه ،،، اما آخر شب به یه بهانه ای رفتم و یه چیزی گرفتم با هم نشستیم خوردیم :)

+ البته احتمالا مردهایی که از جنسیتشون استفاده می کنن تا به خانوما چیز هایی رو تحمیل کنن هم کم نیستن !

آقای بیدل
۰۶:۴۵۱۳
تیر

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد / ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست ...

این بیت شعر حافظ و حسی که باهش گرفتم و قطره اشکی که - بعد از مدتها - گوشه چشممو خیس کرد ، باعث شد که خدای قشنگم دیشب عنایت هایی به من بکنه و به اندازه همون یک قطره طبیبم باشه ...

1- ذکر نماز غفیله رو حفظ نیستم (همون نمازی که بین نماز مغرب و عشا توی مسجدا مرسومه که می خونن) . به همین خاطر هم بین دو نماز منتظر می شینم و نماز غفیله نمی خونم . دیشب اتفاقا دقیقا جایی نشستم که تابلوی نماز غفیله و اذکارش رو به روم بود . بهترین فرصت بود که پاشم و این نمازو بخونم . اما با خودم گفتم که اگه من همش نگام به تابلو باشه و بخوام از روش بخونم مسجدیا نیگام میکنن و با خودشون می گن "اااااا ! نماز غفیله بلد نیست ؟!"  ... دِ آخه مرد حسابی ! کی به تو نیگه می کنه ؟!! همه مشغول خدان تو مشغول مردم ؟!!! باز هم از همون ترس های همیشگی و الکی از مردم ... امشب فکر می کردم که چ طور میشه ترس از خدا و عشق به خدا با هم جمع شه ... ؟؟؟

2- تو حال و هوای خودم بودم و داشتم از روی پل هوایی رد می شدم . یه آن دیدم که کلیدامو جا گذاشتم توی مسجد ! ذهنم مشغولش شد و همه فکری در موردش کردم ، شاید یکی برده باشدش ، شایدم  همون جا روی زمین افتاده و کسی بهش دست نزده ... خودمو رسوندم به مسجد ، کفشامو همونجا دم در رها کردم و رفتم که کلیدمو پیدا کنم . تا خواستم وارد شم یه نفر نیگام کرد گفت : "کلیداتو گم کردی ؟!" گفتم آره ، و کلیدامو بهم داد ... این یعنی از قیافم و حالاتم معلوم بود که کلیدا مال منه و نیازی به نشانه و ... نبود ! خدایا :’( توی سحرهای ماه رمضون صحن گوهرشاد عشقتو جا گذاشتم ، هیچ از قیافم معلوم هست ؟!!

3- همسرم سفره رو بهم داد که پهن کنم برای شام . وقتی پهن کردم گفت : "جهتمون عوض شده ؟! :) " آخه جای تلویزیون عوض شده بود . ما هم که همیشه سفره رو ، رو به تلویزیون پهن می کنیم . به شوخی گفتم " آره قبلمون تغییر کرده" و یه لبخند تلخ به چهرم نشست ...

و ...

ای عشق فراموش شده ، جانِ دلم ...

ای قبله و ای مسجدِ این خوانِ دلم ...

دل بی تو نفهمید ، ولی رنج کشید ...

این دل همه درد است و تو درمانِ دلم ...


آقای بیدل
۱۹:۵۰۱۰
تیر

این روز ها هوا خیلی گرم شده ...

مردم خودشون که تا مجبور نشن پاشونو از خونه نمی ذارن بیرون هیچ ، سایه یک نهال براشون غنیمتیه که ماشیناشونو بذارن زیرش !

وقتی با پسرم این روز ها میریم بیرون و البته کلا از توی سایه عبور می کنیم ، وقتی بر می گردیم می بینیم لُپاش گل انداخته ! حرارت به کنار نور آفتاب خیلی کور کنندس و تقریبا باید چشم بسته راه بریم ...

کاکتوسی که هر دو هفته آب می خواد لازمه هر 2 روز آبش بدیم و مخزن آب یخچال که شاید هفته ای یک بار آبش می کردم حالا باید هر دو روز پرش کنم ...

شاید با خودمون بگیم که خدایا چرا همیشه بهار نیست ! طراوت و خنکای بهار چ عیبی داره که این گرمای 45 درجه رو به جاش برامون آوردی ؟؟! ولی کار خدا همیشه درست بوده ! الانم قطعا کارش درسته ...

این ها همش یه نشانست برای من ... نشانه قدرت خدا ... قدرتی که اگه اراده کنه برای عذاب بنده هاش استفاده کنه هیچ امیدی باقی نمی مونه ...

همون قدر که باید عاشقش باشیم ، باید ازش بترسیم ... اوایل تا اواسط ماه رمضون روز ها ، روز های عشق بود ، اما روز های آخرش یک خوف هم اومده بود توی دلم که نکنه خدا درِ رحمتشو ببنده ... !!

این روز ها روز های عذابه ، عذابی که این گرمای هوا در برابش هیچه ... همون عذابی که ازش خوف داشتم ... چه عذاب سخت تر از این که  خدا رهات کنه ! هرچند این عذابش هم بی رحمت نیست ، می خواد رهات کنه که دست و پا بزنی و بفهمی که بدون اون هیچی نیستی ...

خدای بزرگم ... اگر رهام کنی و در رحمتتو به روم ببندی ، هیچ کاری از دستم برنمیاد ... اگر خیال کردم که چیزی روخودم به دست آوردم خدایا منو ببخش . 

خواهش می کنم خدایا یه جور دیگه ادبم کن ...

الهی لاتأدبنی بعقوبتک ...

آقای بیدل