حساب رسی

حساب رسی

بدانید و آگاه باشید :
بیدل = من + یک قدم رو به جلو
من = بیدل - بعضی حرف های ادعاگونه

* دلیلش اینه ک خود گفتنش آدمو به حرکت وادار می کنه ...

پُست های ناب

۱۹:۴۸۲۹
دی

همیشه بعد از فوتبال پاهام میگیره ، 

نمی دونم چرا امروز کمرم شروع کرده به گرفتن ...

شاید خدا می خواد چیز هایی رو به یاد بیارم ...


+ وقتی دل آماده باشه ، دو دقیقه مداحیِ حاج مهدی رسولی که از تلویزیون پخش میشه کافیه تا دلدارم مث ابر بهار اشک بریزه ...

+ اشکی بود التماس دعا ...

آقای بیدل
۰۷:۳۴۲۶
دی

به نام خدا ، سلام ...

برای همسایمون مهمون زیاد میاد . اما مهمونایی که برای اون ها میاد متفاوتن . معمولا مهمونای ایشون بیمارن . چون ایشون یک مقداری با طب سنتی آشنا هستن گاها فامیلاشون برای درمان میان پیش ایشون . ایشون هم تا چندین روز مهمان داری که چه عرض کنم ، ازشون پرستاری می کنن ، خیلی دلسوزن ...

چند روزی هست که مهمون خونشون خانمی هست که یه بچه داره دقیقا اندازه ی پسرِ من ... دو سال و خرده ای . تا دو ماهگی حالش خوب بوده . اما بعد از واکسن دو ماهگیش نابود شد !!! مثِ یه تیکه گوشت افتاده گوشه ی خونه ! گوشت که چه عرض کنم ، پوست و استخون :( بدنش رو نمی تونه حرکت بده . گاهی خیلی کند و خیلی سخت حرکت های کوچیکی می کنه . حرف اصلا نمی تونه بزنه . نه می خنده ، نه گریه می کنه . مگه این که واقعا خیلی خیلی دردش بیاد که یه صدایی ازش شنیده بشه ... از همه درد آورتر این که قدرت بلع و جویدن نداره . فقط سوپ میشه بهش داد . همونو هم که داخل دهانش می ریزن دائما باید ماهیچه های فک و صورتشو ماساژ بدن تا تحریک بشه و قورتش بده . و معمولا هم نیمی از غذا وارد شُشِش میشه !

آدم این صحنه ها رو که می بینه دیگه کم تر به خودش اجازه ی قُرقُر میده ... پسرم با این که گاهی ما رو خسته می کنه ، یا با جیغای بلندش سر آدمو می بره ، یا با پنجه های قویش صورتمو نقاشی می کنه :| هرچی هست ؛ اما سالمه ، حرف می زنه ، بازی می کنه ، می خنده ، گریه می کنه ... خدا رو شکر ... همه ش به خواست و قدرت خداست ... لا حول و لا قوه الا بالله ...

 

+ نعمت هایی به من دادی خدای عزیزم ، که گاهی نمی بینمشان ...

خانمی که تا دیروز هفت پشت غریبه بودیم ، حالا نزدیک ترین آدم توی این دنیا است ... این همه احساس یکی بودن فقط و فقط با خواندن یک خطبه ی کوتاه ... محرمیت با حضرت زهرا (س) فقط و فقط با گفتن چند کلمه ...

پسری که می خندد ، حرف می زند ، حتی گریه می کند ... حتی چنگ می زند ... خدایا شکر به خاطر همه ش ...

خانه ای که گرم است و صمیمی ... اینجا امن ترین نقطه ی دنیاست ... حتی در حالی که تا فاصله هزار کیلومتری هیچ کس را نداشته باشی جز همسری دلدار و پسری دلبر و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

+ خانم دلدار در حرکتی خارق العاده هم آیین نامه و هم تو شهری رو همون بار اول قبول شد ! :) چون خودم و تمام کسایی که میشناختم حد اقل بار دوم یا سوم قبول شده بودند تقریبا مطمئن بودم که قبول نمی شه . قبل امتحان بهش پیام دادم که عزیزم به خدا توکل کن و بگو یا امام رضا ... اما ته دلم می گفتم اما به هر حال قبول نمیشی ! قبول شد و من فهمیدم که هم توی مهارت رانندگی باید جلوی ایشون لُنگ بندازم ، هم پای درس توکل و توسلِ ایشون کسب فیض کنم :)

آقای بیدل
۱۱:۳۶۲۴
دی

یه دوراهی بزرگ هست که گاها توش گیر می کنم :

کارِ زیاد و ذهنِ شلوغ و فراغتِ کم ، بدون توجه به نیت و دلیل و هدف این همه کار ...

کارِ کم و ذهن آرام و فراغتِ نسبی ، همراه با سعی در نیت کردن و توجه به هدف و دلیلی که پشت این کار ها هست ...


فرض کنید منظورم از کار خدمت به مردم باشه مثلا کار هایی که باعث رفع فقر و گرسنگی ، از بین بردن اختلاف طبقاتی ، توزیع عادلانه ی ثروت و کارایی مثل این . با این فرض کدوم راه درست خواهد بود ؟؟؟

آقای بیدل
۰۷:۳۴۱۷
دی

هنوز نمی شناختمشون . موقع مسافرت به بهونه ی آب دادن گل ها زنگ خونشون رو زدم تا بیشتر آشنا بشم . در رو باز کردن . یک آقای چهل و خرده ای ساله و پسری هفده هجده ساله ... سلام و احوال پرسی و ... که انجام شد گل ها رو منتقل کردیم به منزل ایشون . چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد برقِ خاصی بود که توی چشم های پسرش بود . خوش حال به نظر می رسید ...

گذشت و شناختم ازشون بیشتر شد . فهمیدم که همسایه دیوار به دیوار ما از اون دست خانواده های ثروتمندِ مجتمع هستند . اینو می شد از مدلِ ماشینشون فهمیدم . و فهمیدم که یکی از همسایه های طرد شده هستند . چون جنابِ غین که پدر این خانواده هست شارژ ماهیانه نمی ده . بعلاوه ی این که رفتار ناپسندی از خودش نشون میده و همسایه ها از دستش ناراحت هستند . و همچنین فهمیدم که از همسرشون طلاق گرفتن ...

دیدار اولمون اصلا بد نبود . خیلی هم خوب بود . فکر کردم به درد معاشرت می خورن . اما نمی دونم چرا بعد از یه مدت رفتار جناب غین با من سرد شد و این ایجاد فاصله از طرف ایشون ایجاد شد . خلاصه این که روابط ما تقریبا قطع شد ...

یک صبح جمعه صدای داد و بیداد از خونشون بلند شده بود . "نمی خوام برام تولد بگیری !" ، " این جای تشکرته بی شعور ؟! برو تو اتاقت ! برو رو تختت بگیر بخواب نمی خوام ببینمت !!! " . ظهر همون روز صدای تولد تولد از خونشون میومد ...

بعد از اون روز یه مقدار به فکر فرو رفتم . با خودم گفتم آیا درسته که اون پسر چوب ندونم کاری های پدرش رو بخوره ؟ یادِ برقِ نگاهش توی روز اول افتادم . اون پسر انقدر تنها بود که از این که من زنگ خونشونو زدم ذوق زده شده بود ! کودکِ طلاق بودنش یک طرف ، طرد شدگی شون بین همسایه ها هم یک طرف ... بر فرض پدرش دست دوستی ما رو رد کرد . پسر چه گناهی کرده ؟!

خانم دلدار چند تا دونات خوش مزه درست کرده بودن . یه چند تایی براشون بردم . پدر اومد دم در . منو که دید جا خورد و رنگش تغییر کرد . دوناتا رو گرفت و تشکر کرد . این تیری بود که ما پرتاب کردیم ببینیم به هدف می خوره یا نه ....

 

+ از جمله خانواده هایی که ثروت نتونسته خوش بختشون کنه .


++ در فاصله ی یک طبقه از ما همسایه ی دیگه ای زندگی می کنه . یک خانم تنها با دو تا بچه ی قد و نیم قد . همسرِ شهیدِ مدافعِ حرم ... خانم دلدار به تازگی با اون ها رفت و آمد می کنه و پسرم با بچه هاش بازی می کنن . یک روز موقع خداحافظی کردن پسرم اصرار می کنه بمونیم . خانم دلدار برای این که راضیش کنه که بیاد بهش می گه : "بریم ببین بابایی اومده ؟ " . پسرِ همسایه : " من که بابایی ندارم :( " . خانم دلدار خیلی ناراحته که این جمله رو جلوش به زبون آورده ...


آقای بیدل
۰۶:۳۹۱۴
دی

خدایا شکر به خاطر این بارون ... هوا اینجا عالیه :) چند روزی هست که بارون قشنگی می باره ... دیشب که می خواستم برم بیرون بارون نم نم قشنگی داشت . دوست داشتم همین طور قدم بزنم و به این زودی ها به مقصد نرسم . قدم هام رو آروم و با طمانینه بر می داشتم . رفتم وبرگشتم . همسرم پرسید هوا چ طور بود ؟ گفتم عالی ! جون می ده برای قدم زدن :) این بار سه نفری راه افتادیم . پسر رو هم توی کالسکش گذاشتیم . وسطای راه بارون شدید شد . خیسِ آب شدیم ! با خودمون می خندیدیم و می گفتمی الان مردم می گن این دیوونه ها کین دیگه ؟!! از جمله خوشی های بدون خرج ما بود :)

+ وقتی سه نفری خیابون گردی کنی و آخرین تومان های ته جیبت رو بری و "شادخَری" کنی ، در حالی که کوچکترین توجهی به عواقبش نکنی ، لذتی داره که حتی مالِ مردم خوردن همیچین لذتی نداره :| :) این هم از جمله خوشی های کم خرج ما :)        + البته شاد خری هم برای خودش قاعده و قانونی داره :)

+ خوش بخت بودن مساوی نیست با پولدار بودن . خوش بخت بودن یعنی توی این لحظه شرایطو ببینی و بهترین تصمیم رو بگیری . چیزی نمونده بود که تنبلی ، خوشیِ دیشبِ بارونیم رو ازم بگیره ...

آقای بیدل
۱۱:۲۵۱۱
دی

هر از چند گاهی یه باز بینی توی اهدافم و کارهام می کنم و الان دوباره وقت باز بینی رسیده . چه در مورد وبلاگ ، چه در مورد کارم ، چ در مورد همسرم ، پسرم و دور وبریام ... خواهش می کنم شما هم کمکم کنید . با همون شناخت کمی که از من پیدا کردید .

احساس می کنم کسایی هستن ک بنده رو دنبال می کنن و حرف ها و انتقاداتی دارن که تو دلشون می مونه و بیان نمی کنن . بعضیا جسارت به خرج می دن و رک و رو راست حرفشونو می زنن . بعضیا ناشناس می گن . بعضیا نمی گن ولی قطع دنبال می زنن . بعضیا هم هیچی ...

اینجا خدمت شما عرض می کنم ک اگه نقدتون تند هم باشه بنده ذره ای ناراحت یا عصبانی نمیشم . فرض کنین بیدل ، دست و پا بسته گوشه رینگ وایستاده . اَمونش ندین :| اگر هم فکر می کنید قبلا گفتید و من نشنیده گرفتم تکرار کنید ، گاهی توی تکرارش خیری هست ... ممنونم ک این لطفو در حقم می کنید ...

آقای بیدل
۰۷:۵۱۱۰
دی

اینجا کنار بخاری دراز کشیدم و به این فکر می کنم که چی بنویسم . در حالی ک چراغِ روشنِ اتاق مجاور داره با من حرف میزنه و میگه بیا منو خاموش کن :| چند دقیقه ای بود ک همین طور مدام خواهشش رو تکرار می کرد و من می شنیدم اما انگار نمی شنیدم . فکر آینده بودم و از حال غافل ... تا این که بالاخره افکارم تموم شد و پا شدم رفتم خاموشش کردم .


لحظه ، لحظه ، لحظه ... حالی ک در این لحطه دارم . فکری ک در این لحظه دارم . چیزی که در این لحظه میبینم یا میشنوم ... این ها چیز های ارزشمندی هستند . چون که تاریخ انقضایشان فقط و فقط یک لحظه است . در این لحظه هستند . بعدش نیستند و فقط یک تصور و خاطره از آنها باقی می ماند . آینده چیست ؟ چیزی که نیست . و وقتی هست شد من رهایش می کنم و به آینده ای دیگر فکر می کنم ... و این یک ترفندِ خیلی ساده ی شیطان است ک ما را از داشته هایمان غافل کند تا آنها را خودمان به نابودی بکشانیم ...

حالِ من ، فکرِ من ، پدیده های پیش چشمِ من ، این ها می توانند عشقی برایم بسازند ک معنای زندگی است ...

آقای بیدل