حساب رسی


متن مال چند سال پیشه :


خیلی علاقه مند بودم که با او دوست شوم . دوستی بود که نگاهش و صدایش قلب مرا  می ربود . پاکیش به من آرامش میداد . لطافت داشت . عطوفت داشت .

در راه رسیدن به او تلاش ها کردم ، برنامه ها ریختم ، حتی از خواب و خوراکم زدم . یک روز با هزار دوز و کلک مثلا اتفاقی سر راهش در آمدم و با او سلام علیکی کردم . احوالی پرسیدم و سعی کردم جرقه های دوستی را بزنم . بعد از اولین برخورد خوش حال به خانه برگشتم و امید داشتم که فردا با او دوستیم را مستحکم تر کنم .

صبح ، زود تر از همیشه و با انگیزه ای وافر از خواب بلند شدم و به سویش رفتم ، در حالی که امید داشتم که محبتی که به او دارم یک محبت دو طرفه باشد و او هم مایل به دوستی با من باشد . اما ...

اما وقتی دوباره سر راهش در آمدم ، نگاهش را از من دزدید ، اخم کرد و سعی کرد که از من دوری کند . انگار می خواست با این حرکاتش بفهماند که هیچ علاقه ای به دوستی با من ندارد . کمی سرخورده شدم اما هنوز دوستش داشتم . امیدم را از دست نداد . تمام تلاشم در آن روز این بود که نظرش را جلب کنم و محبتش را به دست بیاورم . اما نشد . تلاشم به نتیجه ننشست . ناراحت و غمگین با چشمانی گریان به خانه برگشتم . باقلبی شکسته گوشه ای نشستم و زانوی غم بغل گرفتم . دائم به فکر راهی بودم تا با او دوست شوم و به طرفندی ، محبتی در قلبش بکارم . تا این که جرقه ای به ذهنم خورد و انگیزه ای برایم ساخت تا فردا دوباره از خواب بلند شوم و به سراغش بروم . اما این بار هم نتیجه نگرفتم و دوباره همان داستان گریه ها و قلب شکسته ...

چندین روز گذشت . رقم روز ها از سال هم گذشته بود و لی من همچنان در عشقش می سوختم ... دیگر ناامید شده بود که اتفاقی عجیب افتاد و خاکستر عشقم را شعله ور کرد . او بود که این بار میلی به من پیدا کرده بود . او بود که سعی می کرد خودش را به من نزدیک کند . قبلا در ملاقات های اتفاقی به من دست هم به زور می داد اما این بار خودش برای معانقه جلو می آمد ! در مقابلم این بار همیشه خاضع بود و همیشه لبخند میزد . منی که این اولین بار بود که این حرکات را از او می دیدم اول تعجب کرد و بعد خوش حال شدم . ولی وقتی که پیشنهاد کرد که روزی چند ساعتی را با هم در خیابان ها قدم بزنیم دیگر انگار همه دنیا را به من داده باشند . در پوست خودم نمی گنجیدم . برایش لحظه شماری میکردم .

تا این که بالاخره روز موعود رسید و با او چند ساعتی را در خیابان ها گشتیم و با هم صحبت کردیم . اما در طول مسیر چنین حسی به من دست می داد که انگار کم کم آبی سرد بر تمام شور و شوق هایم می ریختند و در انتهای این قدم زدن عاشقانه ، عشق های فروزان همه خاموش شدند و حتی گاهی تنفری جای آن را گرفت . در انتها قلبم از حالت تلاطم و سوز همیشگی به حالت سکون و خاموشی و سردی در آمده بود . و بدون هیچ انگیزه ای که دوباره او را ملاقات کنم با او خداحافظی کردم و به خانه رفتم و با این جدایی آب هم از آب در قلبم تکان نخورد!

بعد از این بود که فهمدیم وصال مدفن عشق است . من عاشق صدای ظریف و روی زیبا و محبت و عطوفت او شده بودم ولی بعد از وصل تازه فهمیدم که آن چیزی را که در وجود او یافته بودم اصلا راضیم نمی کند . تا وقتی که خوب نچشیده بودمش حقارتش را درک نمی کردم . اگر این را از همان اول می فهمیدم امکان نداشت تن به این ذلت بدهم و خودم را برای جلب نظر او بُکُشم !

این همه تلاش کردم و زحمت کشیدم ، اشک ریختم و ناله زدم تا به چه چیزی برسم ؟ چیزی که پس از رسیدن فهمیدم هیچ ارزشی نداشت . پس انگار به چیزی نرسیده بودم بلکه چیز هایی را هم از دست دادم که مهمترین آن ها عمر است ...

۹۷/۰۳/۰۲ موافقین ۵ مخالفین ۰
آقای بیدل

نظرات (۶)

سلام
خیلی عالی،به نتیجه مهم رسیدید.عشق مدفن نیست.
باید یاد میگرفتید عشق حقیقی نبوده...
بله واقعا ارزش نداره وآدم می شکند ولی در عوض درس خوبی یاد میگیرید...
با چیزهای این دوماه تجربه کردم.با اطمینان می گویم...عشق حقیقی میتواند فقط خدا باشد وبس 
مگر اینکه کسی پیدا شود ،خودش خدایی شده باشد ورنگ وبو خدا رو گرفته باشه..

پاسخ:
سلام . بله . درست نی گید . . .
تجربه عشق واقعی آرزومه ...
خدا آن حس زیبائیست که در تاریکی صحرا

زمانی که هراس مرگ میدزدد سکوتت را

یکی آهسته می گوید

کنارت هستم ای تنها

و دل آرام می گیرد . .
پاسخ:
چقدر زیبا :)
ولی کاش توی خیابون های شلوغ و روشن هم ،
این حس زیبا ادامه پیدا می کرد ...

۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۳ علی زیرایی
عالی بود ممنون
پاسخ:
ممنون
ببخشید یعنی می‌خواید بگید عشقِ واقعی رو تجربه نکردید؟!
پاسخ:
چی بگم ...
یادمه همون موقع ها با داداشم درد دل می کردم و بهش می گفتم :
اگر یک هزارم این عشق رو به خدا داشتم الآن به خاطرش می تونستم دنیا رو فتح کنم ...
دوست داشتن هایی هست به خیلی ها توی زندگیم . اما بخواهم دروغ نگم قدرتش به گرد پای احساس اون موقع نمی رسه ...

:((
عاشقی کارسری نیست که بربالین است
پاسخ:
برای همین اسمشو نذاشتم داستان من و یک عشق ...
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۵۹ سارا سماواتی منفرد
سلام
متنتان واقعا تفکر آدم را قلقلک میده.

0-:
پاسخ:
سلام
:-o
جدّا ؟!
البته این متن رو من شاید حتی در حال ریختن اشک می نوشتم ... اون موقع ...
با همه وجود می نوشتم . برای همین شاید کمی خوب شده ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">