حساب رسی


این روز ها جای اصلی خلوت من لحظات نماز مغرب در مسجده . وقتی داشتم می رفتم مسجد گفتم حتما می شینم و قشنگ دلمو خالی می کنم روی کاغذ اما وسط راه دیدم خودکارم و دفترچمو نیاوردم :( اما شکر خدا وسط نماز عنایاتی به من شد ! حسی که چند دقیقه قبلش در من گذشته بود و من متوجهش نشده بودم دیدمش ! البته نمی دونم جای خوشحالی داره که وسط نماز این فکر ها اومد توی ذهنم یا ناراحتی ؟! :

قبل اذان نشسته بودم توی خونه راحت و بی دغدغه که بچه همسایه اومد خونمون . وقتی اومد من یه کم خودمو جمع و جور کردم . و این یعنی نگاه یک بچه 4 ساله می تونه حرکتی رو در من ایجاد کنه و حسی رو در دلم زنده کنه . یک حس ترس بود از نوع خفیفش .

باز بعد نماز وقتی می خواستم از مسجد برم بیرون هرچی گشتم کفشمو از توی جا کفشی پیدا نکردم . وقتی داشتم در به در دنبال کفشم می گشتم احساس می کردم مردم دارن نگام می کنن ! با این که اصلا کار اشتباهی نکرده بودم ولی نمی دونم چرا حس می کردم نگاه مردم سنگینی داره می کنه روی دوشم ...

باید گریه کنم به حال خودم ... نگاه یک کودک 4 ساله باعث میشه اشکالات ریزی که توی رفتارم دارم رو اصلاح کنم ، یا توهّم سنگینی نگاه مردم باعث می شه که کاری که حتی اشتباه نیست منو اذیت کنه اما ...

اما چه طوره که وقتی خدای بزرگ که اخمش کوه ها رو متلاشی می کنه ، هر روز و هر لحظه داره به من نگه می کنه و من دائم درحال اشتباه کردن هستم و کَکَم هم نمی گزه !!! قطعا خیلی از لحظه هایی که منو نگاه کرده و من گناه کردم اخمی هم کرده و من اصلا متوجه هم نبودم ...

خدایا منو ببخش ...

 

+ همیشه شنیده بودم که عذاب آدم توی آخرت مثل گناهیه که توی این دنیا مرتکب شده . مثلا کسی که غیبت می کنی نمی دونم زبونش بلند می شه و زیر پاها لگد مال میشه (اگه اشتباه نکنم) . اما حالا فهمیدم که حتی عذاب هایی که آدم توی این دنیا می کشه بی ارتباط به گناهی هایی که می کنه نیست . یکی از عذاب های من توی این دنیا تحقیر آدم هاست . بی اعتنایی و نادیده گرفتنه شدنم توسط آدم ها . حالا فهمیدم که این کیفر گناهانم بوده و من خبر نداشتم . منی که به نگاه یک کودک 4 ساله بیشتر از نگاه خدا اهمیت می دم و از نگاه اون بیشتر از نگاه خدا تاثیر می پذیرم دارم به شکل توهین آمیزی خدا رو مسخره می کنم و تحقیرش می کنم ...

در واقع این از مهربونیه خداست که می خواد با این روش به من بفهمونه که توجه و اعتنا به نگاه مردم در حالی که نگاه سنگین و با عظمت خداوند هست یک جور تحقیر کردن خداست ، همون طور که دیگران با بی اعتنایی به من منو تحقیر می کنن ...


خداوندا ... ای کسی که بزرگ تر از همه چیز و همه کس هستی ... ای تویی که بزرگ تر از این مردم که همه مخلوق ناچیز تو هستند هستی ... هیچ کسی لیاقت توجه و اعتنا رو نداره با وجود تو ، و همه هیچند تا وقتی که تو هستی ...

۹۷/۰۴/۰۲ موافقین ۴ مخالفین ۰
آقای بیدل

نظرات  (۱۰)

۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۷ chefft.blog.ir 💞💕
پیدا شد کفشهاتون؟
پاسخ:
اره :))
۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۲:۳۵ فرید پرهمت
«ما چه طوره که وقتی خدای بزرگ که اخمش کوه ها رو متلاشی می کنه ، هر روز و هر لحظه داره به من نگه می کنه و من دائم درحال اشتباه کردن هستم و کَکَم هم نمی گزه !!!»
چون ما حضور و نگاه بچه و یا مردم رو «احساس» می کنیم اما حضور خداوند و نگاه خداوند رو «احساس» نمی کنیم...
نکته همینه...
پاسخ:
درسته مشکل همینه ،
باید چشم دلمونو باز کنیم ک بهتر ببینیمش ...
۰۲ تیر ۹۷ ، ۲۲:۵۹ محسن رحمانی
:)
پاسخ:
(:
۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۹ chefft.blog.ir 💞💕
😊
زیاد به حرکات مردم توجه نکنین و حساس نباشین، چون اونقدرا هم که ما فک میکنیم، مردم به کارهای ما اهمیت نمیدن و تصور ات ذهنیه خودمونه
پاسخ:
بله دقیقا همینه !
مردم ک اصلا کار به کار ما ندارن ما مراقب رفتارمون هستیم ،
ولی خدا که کلا نگاش به ماس بهش بی اعتنا شدیم !
برعکسه کارامون ...
یادم باشه حتما در این رابطه یه ماجرایی رو واستون تعریف کنم
پاسخ:
باشه ، 
منتظرم
سلام
واقعا از خواندن،نوشته شما لذت بردم.بنده اسمشو گذاشتم.کفاره گناهم...الحمدالله این دنیا جبران میشه وبرا اون دنیا نمیمونه...
الحمدالله
پاسخ:
سلام 
لطف دارید .
عنوان مرتبط با پست قبل هست . چون مدتی بود که چیزی برا نوشتن نداشتم ...

+ بله خدا رو شکر که منی که انقدر بهش بی توجهی می کنم ، ولی حواسش بهم هس ...
۰۳ تیر ۹۷ ، ۱۵:۱۶ نـــای دل
تحلیل جالبی بود که خدا رو ناظر نمیدونیم در همه حال..
پاسخ:
:)
سه سالِ پیش رفتیم عقد. من و آبجی کلاً با چادر میریم مراسم و مهمونی مگر این که خیلی خانوادگی باشه و همه خودی باشن که اونم حجابِ کامل داریم همیشه. کلاً خانواده‌ی به نسبت مذهبی داریم (معقول نه افراطی) پدر هم چون فرزندِ اولِ پدربزرگ هستن کلاً توی فامیل خیلی موردِ احترامِ همه هستن و همه می‌دونن ایشون مثلاً مخالفِ رقص و این چیزا هستن. توی اون جشن پدر نبودن اوایل. یکی از آقایونِ فامیل که سید هم هستن با پسرِ خودشون و پسرِ برادرشون می‌رقصیدن :| گذشت و گذشت تا پدر اومدن. اون آقا خیلی مودب رفتن یه گوشه ایستادن. مادرم گفتن چرا حالا نمی‌رقصید؟! :) اوشون گفتن جلوی پدرم خجالت می‌کشن.

می‌بینید؟! نگاهِ خدا کجای زندگیِ ما آدم‌هاست؟!
پاسخ:
چ پدر با ابهتی ؟! :)
نگاه خدا همه جای زندگی ماست منتها ما نمی بینیمش ...
نگاه خدا قطعا سنگین تر از نگاه پدر شما بوده ولی کو چشم بینا ؟!
ممنون از این ماجرای زیبا :)

درسته. ما نمی‌بینیم...

خواهش می‌کنم :)
پاسخ:
:)
۰۸ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۰ سعید بیگی
سلام
وبتون بسیار جالب و عالیه! خیلی از حرفاتون به دل می شینه. حرف دلتونه لابد. این پست خیلی خیلی تاثیرگذاره. ان شاءالله نگاه خدا رو بیش از نگاه دیگران در زندگی ببینیم و اهمیت بدیم. سبز باشید و سپاس از حضورتون!
پاسخ:
سلام ،
بسیار لطف دارید :)
یاد ماه رمضون بخیر ک اکثر پست هام دلی بود ،
از اون موقع تا حالا این تنها پست دلیم بوده ک شما به خوبی تشخیصش دادین :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">