حساب رسی


یک از علما بود ؛ با خودش عهد بست یک چله بیاید زیارت حضرت رضا تا حاجتش بر آورده شود ؛ آمد و رفت ، آمد و رفت تا روز چهلم شد و هیچ که هیچ ... در همان حال که در صحن حضرت نا امید نشسته بود ، دید یک پیرمرد روستایی با لباس های پاره و شاید پای برهنه کودک علیلی را با خود به داخل صحن می کشد . کودکش را انداخت وسط صحن و رفت . هنوز به در نرسیده بود که دید صدای کودکش می آید که می گوید : "بابا کجا می روی ؟!" برگشت و دید کودکش به روی دو پایش ایستاده است ... آن عالم نگاهی به سوی گنبد کرد و با حالت گله گفت : "یا امام رضا من چ چیزی از این مرد روستا نشین کم داشتم !؟ " صدایی آمد که : "اگر دلِ او را داشتی تا به حال حاجتت را گرفته بودی ... "

یا امام رضا ! این منم که با حالتی زار به پیشگاه تو آمده ام ؛ و از همین فاصله ی دور دلم را به پنجره فولادِ تو گره زده ام . دل نالایقم را . من نه علم آن عالم را دارم ن دلِ آن پیر مرد روستا نشین را . هیچ ندارم ؛ دستم خالیِ خالی ست ؛ به گدایی آمده ام ؛ در مرام شما نیست که گدا را دست خالی رها کنید . تا به حال هدیه ها بسیار گرفته ام و از جود و کرم شما برای همگان تعریف بسیار کرده ام ؛ باز به امید هدیه ای آمده ام ... به امید وصال ...


۹۷/۰۷/۰۴ موافقین ۹ مخالفین ۰
آقای بیدل