حساب رسی


همیشه فکر می کردم که آدما از نظر پایدار بودنشون روی عهد هایی که با خودشون بستن دو دسته هستن : 

1- اون هایی که مثل یک درختِ تنومند ، ریشه دار هستن و هیچی نمی تونه جلوی اون ها رو بگیره . کسایی که انگیزه درونی شون انقدر زیاده که حتی نیازی هم به کمک و روحیه گرفتن از دیگران ندارن . آدم هایی که از درون قوی هستند و خودشون از پسِ خودشون بر میان !

2- آدمایی که مثل سنگ هستند . سنگی که به آسمون پرتاب شده . بالا می ره ؛ حتی بالاتر از درخت ! اما بالاخره این انرژیِ خارجی تموم میشه و نوبت می رسه به سقوط ... یه جورایی می شه گفت این ها آدمایی هستند که بر اثر یک اتفاق یا گوش دادن یک موسیقی یا هرچی ... جَو گیر شدن ! داغ شدن و از روی داغی یک کاری رو شروع کردن و کم کم سرد شدن ...


اما حالا فکر می کنم که یک دسته سومی هم وجود داره که شاید بیشترِ آدم ها از این دسته باشن :

- کسایی که برای بالا رفتن از چیزی گرفتن و آویزون شدن ! شاید از یک ، دو و یا چندین طناب ... . این ها آدم هایی هستند که درسته که انرژِی شون درونی نیست و از دیگرون این انرژی رو دریافت کردن اما این انرژیِ بیرونی همیشه با اون ها هست . تا زمانی که خودشون رهاش کنن ...


+ گاهی آدم تصمیم هایی می گیره و با خودش قرار می ذاره که به این تصمیم ها پایبند باشه . اما یه وقتایی پیش میاد که بعد از مدتی که از انجام تصمیماتش می گذره کپسول تحملش پُر میشه و می ترکه ! تصمیماتش رو رها می کنه ! ولی باز پشیمون میشه و به تصمیماتش برگشت می کنه ... این حالت همین دیروز برام پیش اومد . حالا با خودم فکر می کنم که چرا گاهی این اتفاق می افته . روش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم :

طناب هایی که ازش آویزون شده بودم رو کم کم و یکی یکی رها کردم . وقتی یکی رو رها می کنی خیلی متوجه نمیشه که خطرناکه ! دومی رو رها می کنی و خیال می کنی اتفاقی نمی افته ... و همین طور ادامه میدی که دیگه زورت نمی رسه که با طناب های باقی مونده خودت رو نگه داری ، و پرت میشی پایین ...


تصمیم : دوباره باید طناب ها رو محکم و دودستی بچسبم !


۹۷/۰۷/۱۹ موافقین ۷ مخالفین ۰
آقای بیدل

نظرات (۱۸)

۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۳ جناب منزوی
تصمیم خوبیه، موفق باشید :)
پاسخ:
شما هم همینطور :)
سلام
میشه ،برا طناب ها تون مثال بزنید؟؟؟
پاسخ:
سلام :)
رمان یادت باشد یکی از اون طناب ها بود .
چقدر خوب و مبهم نوشتین :)
پاسخ:
لطف دارید ، البته توی مبهم گویی ک هنوز جا داره تا به شما برسیم ;)
+ ینی هر چی مبهم تر خوب تر ؟
چ تعبیر خوبی البته بیشتر تلنگری بود بسی برای ما 
پاسخ:
خلاصه مراقب باشید پرت نشید ، گاهی صدمه هایی میبینیم از این پرت شدن ک جبرانش سخته ... اینا حرفای یک عدد استخان شکسته است !!
دیشب توی حرم با آرزو که حرف می‌زدم رسیدیم به بحثِ چای! گفتم من از پنجمِ دبستان تا الان لب به چای نزدم. از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم نذر کنم. گفت جدی؟! گفتم آره مگه یادت نیست اون پستی که گفته بودم من برای لمسِ دستانت نذرِ چای کرده‌ام؟! خندید. گفتم شما فانتزی می‌خونید من واقعیت رو می‌نویسم :))
خلاصه که زیاد هم مبهم نمی‌نویسم :|
+ نه نه. تا همین حد خوبه. حالا چرا؟! چون من نمی‌فهمم جزئیاتِ زندگیتون رو اما سهمم از پست رو بر می‌دارم. می‌دونید که چی می‌گم.
پاسخ:
دقیقا متوجه نشدم ، ینی نذر کردین ک از اون به بعد چای بخورین ؟ 

البته واقعیتی ک بین الفاظ پنهان شده و فقط نویسنده ازش با خبره :)

+ خانم دلدار میگه حوا چقدر سخت می نویسه ! میگم اینطوری می نویسه ک چند بار بخونی ش ! نوع نوشتنتون یه جورایی معما گونه س ! سوال هایی ایجاد می کنه و باعث میشه آدم سعی کنه بین اون کلمه ها جوابشو پیدا کنه یا حدس بزنه . همین هم جذاب ترش می کنه ... البته به نظر من این طوره :)
این نوشتن ها برای من ک خیلی تاثیر گذاره ، این که مخاطبین حسابرسی هم سهمی داشته باشن خوش حال کنندست :)
۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۸ سارا سماواتی منفرد
پس بچسبید !!

موفق باشید ((-:
پاسخ:
باید سعی کنم ...
ممنون:)
برید قسمت دوم شخصِ غایب. پستی که گفتم رو بخونید اگه باز هم ابهام رفع نشد کامل میگم بهتون :)

+ آخی :) خانمتون که دلبرن :)
شما لطف دارید. خیلی لطف دارید :)
قطعا. من که همیشه دقیق می‌خونم و به حرفاتون فکر می‌کنم.
پاسخ:
خوندم اما انگار برای مخاطب سمپادی نوشته شده ، خیلی متوجه نشدم . ینی آخرش نفهمیدم نذر کردین ینی چیکار کردین .
+ :))
۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۹:۴۶ سعید بیگی
سلام
بیدل عزیز!
لطفا برای من دعا کنید! همین دیشب تموم طناب ها رو رها کردم و با سر به زمین خوردم. لطف خدا بود که بتونم سرپا شم و امروز از نو شروع کنم! تعبیرتون خیلی جالب بود و من دقیقا تجربه شون کردم.
من فکر می کنم دسته ی اول دلیلی برای کارشون دارند که خیلی قوی هستند! دسته ی دوم یه چیزی بهشون انگیزه ی موقت داده! و دسته ی سوم که توی یه برزخی هستند که با هوشیار شدنش و بودنشون راه رو ادامه می دن و بالا می رن! و به محض پرت شدن حواسشون یه دفعه چند مرحله پایین تر می آن و باز با هوشیاری راهشون رو ادامه می دن!
پاینده باشی! التماس دعا!
پاسخ:
سلام ، محتاج دعاییم آقا سعید ... انشاالله خدا کمکتون می کنه و باز مث همیشه سرِپا میشید :) گاهی این هوشیار شدن ارزشِ زمین خوردنو داره حتی ! اما چ بهتر ک با کمک چیزی غیر از زمین خوردن هوشیار بشیم ...
سرِپا شدید دست زمین خورده های بیدل رو هم بگیرید ...
با دعای خیر کمک کنیم همو ...
خب شروع می‌کنیم :)
ببینید من از پنجم دبستان دیگه لب به چای نزدم چون دوست نداشتم. این قضیه ادامه پیدا کرد تا جایی که به خودم اومدم دیدم سال‌هاست لب به چای نزدم. هوس کردم اما با خودم گفتم چرا نذر نکنم؟! حالا چه نذری؟! این که همچنان چای نخورم تا روزی که بخوایم با هم چای بخوریم (دو نفره با حضرتِ عشق)
پاسخ:
همچین گفتید شروع می کنیم گفتم الان قرار یه دوره تبیین و تحلیل فشرده برام بذارید :))
نذر جالبی هست ، و این ک همون بهتر ک نمی خورید می گن کمخونی میاره ، البته شما ک خودتون دکترین چی دارم می گم ...
حالا ک نذر کردین انشاالله زود تر این نذر ادا بشه :)
تحلیل به این دقیقی :| زدید تو ذوقم که :))
من که خودم کم‌‌خونم در حدِ لالیگا :)) ولی خب خوبه مخصوصاً سبزش :)
خیلی ممنونم :) ولی الان دیگه نمی‌خوام. این نذر واسه زمانِ جهالت و اینا بود. دعا کنید عاقبت‌بخیر بشم :)
پاسخ:
تاکیدم روی کلمه ی "دوره" بود :) وگر ن کاملا روشن شدم و انصافا اگه توضیح نمی دادید فکر نکنم به این راحتی متوجه می شدم . 
والله بده مخصوصا سیاهش ! بالاخره طب سنتی هم بخشی از علم پزشکیه دیگه ...
دیدید پرنده ای با یک بال بتونه پرواز کنه !؟ حضرت عشق شاخ و دم نداره و چ بسا مثِ خانوم دلدار که سایه ی منو با تیر میزد تا یه مدت سایه تون رو هم با تیر بزنه :))))
عاقبتتون بخیر در کنار حضرت عشق :)
راستی خانم دلدار خبری ازتون نگرفتن ؟
خوبه از اون جهت که توی سرما حسِ خوبی داره وگرنه که بله زیادش خوب نیست.

چه بی‌ادبه :| من خودش رو با تیر می‌زنم پس :)))
نه خودم تنها :| :))
بله بله من هم جواب دادم بهشون.
پاسخ:
توی سرما که دمنوش هم همون کارایی رو داره . البته من خودم چای خورم پس خیلی جای بحث نداره ...
حقیقت چیزیه ک باید پذیرفت ن این ک با تیر زدش :)
حالا تا ببینیم تقدیر چ عاقبتی براتون رقم میزنه ، تنها یا دونفره :)
اون سایه من رو با تیر بزنه من سکوت کنم؟! :|
پاسخ:
اولا منظور من از حضرت عشق ، فقط و فقط واژه ی مقدس همسر هست . منظور کسی ک شاید بعدا بشه همسر یا قراره ک بشه همسر نیست .
ثانیا این چیزی نیست ک توی کتابا خونده باشم ، اینو خودم تجربه کردم . معتقدم در زمینه ی زندگی مشترک اصلا و به هیچ وجه سالی ک نکوست از بهارش پیدا نیست !
ارجاعتون میدم به دوست داشتنی ترین واقعیت زندگی من ۱
قطعاً همینطوره. به نظرتون لحنم خیلی جدی بود؟! جوابتون راستش برام قابلِ پیش‌بینی نبود. دعوا که نداریم :(
پاسخ:
والا لحن من هم فقط جدی بود ن ناراحت یا عصبانی :)
فکر کردم جدی صحبت کردید منم نظر جدیمو گفتم ...
واقعا لحنم مثِ دعوا بود ؟؟! عجیبه برا خودم ...
۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۷:۱۳ آشنای بی نشان
چه تصمیم خوبی:)
پاسخ:
ممنونم  :)
جملاتی که آخرشون علامتِ تعجب باشه و لبخند نداشته باشند از نظرِ من دعوا محسوب میشن :| تفکرِ فوقِ غلطی هست ولی خب اینطوریم متاسفانه :(
پاسخ:
عججججججب :)))
پس با این حساب باید موقع خوندن پست هام ضریح فولادی بپوشین چون پُرِ علامت تعجب بدون لبخنده :))
فهمیدم توی این فضای مجازی هر کسی به زبان خودش حرف میزنه ، زیادن کسایی ک اصلا از علامت لبخند استفاده نمی کنن ولی موقع نوشتن لبخند ب لب دارن ...
۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۳ نـــای دل
تصمیم عالی بود..
پاسخ:
:)
هر کسی نگاهِ خودش رو داره :)
پاسخ:
خلاصه ک به لحن غلط انداز ما نگاه نکنین ، ما آزارمون به ی مورچه هم نمیرسه :)
بله بله می‌دانیم :)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">