حساب رسی

حساب رسی

بدانید و آگاه باشید :
بیدل = من + یک قدم رو به جلو
من = بیدل - بعضی حرف های ادعاگونه

* دلیلش اینه ک خود گفتنش آدمو به حرکت وادار می کنه ...

پُست های ناب

مادرش مشغول راست و ریس کردن کارای آشپزخونه و من و پسر توی اتاق مشغول نقاشی کشیدن . قلم به دست به پسرم می گفتم چی بکشم و هر بار می شنیدم "بَ بَ یی" . خودش هم یه خودکار گرفته بود دستش و روی کاغذ خطخطی می کرد و بعدش با کلی ذوق و شوق به من نگاه می کرد و می گفت "بابایی ! بَ بَ یی !"

خسته ک می شدم وقتی اون مشغول نقاشی کشیدن بود از فرصت استفاده می کردم و دراز می کشیدم و چشامو میبستم . اما فقط چند ثانیه طول می کشید و باز صدای پسر که میگه "بابایی ناقاشی بقش !"

به ذهنم زد برای این ک برای خودم وقت بخرم(!) هر نقاشی ک می کشم بگم برو به مامانت نشون بده و چند ثانیه ای چشامو می بستم ... صدای مامانشو میشنیدم : "آآآآفرین پسر گلم"

از ببیی خسته شدم . هر دفعه می گفت ببیی بکش اما من هر چی دلم می خواست می کشیدم . هر چی به ذهنم میرسید : میز ، صندلی ، تلفن ، جوجو و ... بعد از کشیدن هر کدوم به شدت ذوق می کرد و می رفت به مامانش نشون بده و مثلا می گفت : " مامان ! بابایی جوجو ! " انقدر ذوق داشت به مامانش نشون بده ک فرصت نمی داد نقاشی رو تموم کنم :) تا شروع می کردم به کشیدن برگه رو از دستم می کشید ک ببره به مامانش نشون بده :) راستش ته دلم دوست داشتم این طوری فکر کنم ک مخاطب قربون صدقه های مادرش

من هستم ! به شدت کودک درونم بیدار بود توی اون لحظات :)

 

+ چیزی،ک فهمیدم این بود ک دیده شدن چیزیه ک از همون کودکی جزو خواسته های بشره ، آفرین شنیدن ... یک آفرین به خاطر یه نقاشی می تونه برای مردِ گنده ای مث من هم انگیزه ساز باشه !

+ خدایا ... آفرینِ تو شامل حالم هست یاه نه ؟!

+ خدا رو شکر امروز هم دویدم و با این موسیقی همرا شدم . احساسِ خطر می کردم ، وقتی شنیدمش این احساس بیشتر شد ...

 

۹۷/۰۹/۰۶ موافقین ۱۲ مخالفین ۰
آقای بیدل

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">