حساب رسی

حساب رسی

بدانید و آگاه باشید :
بیدل = من + یک قدم رو به جلو
من = بیدل - بعضی حرف های ادعاگونه

* دلیلش اینه ک خود گفتنش آدمو به حرکت وادار می کنه ...

پُست های ناب

هنوز نمی شناختمشون . موقع مسافرت به بهونه ی آب دادن گل ها زنگ خونشون رو زدم تا بیشتر آشنا بشم . در رو باز کردن . یک آقای چهل و خرده ای ساله و پسری هفده هجده ساله ... سلام و احوال پرسی و ... که انجام شد گل ها رو منتقل کردیم به منزل ایشون . چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد برقِ خاصی بود که توی چشم های پسرش بود . خوش حال به نظر می رسید ...

گذشت و شناختم ازشون بیشتر شد . فهمیدم که همسایه دیوار به دیوار ما از اون دست خانواده های ثروتمندِ مجتمع هستند . اینو می شد از مدلِ ماشینشون فهمیدم . و فهمیدم که یکی از همسایه های طرد شده هستند . چون جنابِ غین که پدر این خانواده هست شارژ ماهیانه نمی ده . بعلاوه ی این که رفتار ناپسندی از خودش نشون میده و همسایه ها از دستش ناراحت هستند . و همچنین فهمیدم که از همسرشون طلاق گرفتن ...

دیدار اولمون اصلا بد نبود . خیلی هم خوب بود . فکر کردم به درد معاشرت می خورن . اما نمی دونم چرا بعد از یه مدت رفتار جناب غین با من سرد شد و این ایجاد فاصله از طرف ایشون ایجاد شد . خلاصه این که روابط ما تقریبا قطع شد ...

یک صبح جمعه صدای داد و بیداد از خونشون بلند شده بود . "نمی خوام برام تولد بگیری !" ، " این جای تشکرته بی شعور ؟! برو تو اتاقت ! برو رو تختت بگیر بخواب نمی خوام ببینمت !!! " . ظهر همون روز صدای تولد تولد از خونشون میومد ...

بعد از اون روز یه مقدار به فکر فرو رفتم . با خودم گفتم آیا درسته که اون پسر چوب ندونم کاری های پدرش رو بخوره ؟ یادِ برقِ نگاهش توی روز اول افتادم . اون پسر انقدر تنها بود که از این که من زنگ خونشونو زدم ذوق زده شده بود ! کودکِ طلاق بودنش یک طرف ، طرد شدگی شون بین همسایه ها هم یک طرف ... بر فرض پدرش دست دوستی ما رو رد کرد . پسر چه گناهی کرده ؟!

خانم دلدار چند تا دونات خوش مزه درست کرده بودن . یه چند تایی براشون بردم . پدر اومد دم در . منو که دید جا خورد و رنگش تغییر کرد . دوناتا رو گرفت و تشکر کرد . این تیری بود که ما پرتاب کردیم ببینیم به هدف می خوره یا نه ....

 

+ از جمله خانواده هایی که ثروت نتونسته خوش بختشون کنه .


++ در فاصله ی یک طبقه از ما همسایه ی دیگه ای زندگی می کنه . یک خانم تنها با دو تا بچه ی قد و نیم قد . همسرِ شهیدِ مدافعِ حرم ... خانم دلدار به تازگی با اون ها رفت و آمد می کنه و پسرم با بچه هاش بازی می کنن . یک روز موقع خداحافظی کردن پسرم اصرار می کنه بمونیم . خانم دلدار برای این که راضیش کنه که بیاد بهش می گه : "بریم ببین بابایی اومده ؟ " . پسرِ همسایه : " من که بابایی ندارم :( " . خانم دلدار خیلی ناراحته که این جمله رو جلوش به زبون آورده ...


۹۷/۱۰/۱۷ موافقین ۸ مخالفین ۰
آقای بیدل

نظرات (۱۰)

وای چه جذاب که همسایه‌ی خانواده شهید هستین. عرصه‌ای است برای جولان :)
پاسخ:
جولان ینی چیکار مثلا ؟ :)
جمله آخر...
ترکوند منو ...:((((((((((((((((((((((((((

خدابهشون صبر بده
پاسخ:
قربون دلت برم :)
واقعا صبر می خواد ...
۱۷ دی ۹۷ ، ۱۱:۳۴ chefft.blog.ir 💞💕
جلوی بچه هایی که پدر ندارن باید خیلی با احتیاط رفتار کنیم که ناراحت نشن😊
پاسخ:
درسته :)
گاهی از دست در میره ...
۱۷ دی ۹۷ ، ۱۲:۰۲ دختـرِ بی بی
اینجور زندگی ها رو که میبینم یا میشنوم دلم میخواد یه لحظه همه اختیلرات دنیا دستم باشه و همه چی رو راست و ریس کنم

محاله حرف های یک همسر شهید رو بشنوم و کلی گریه نکنم چون معمولا خیییلی هم خوشبخت بودند...منکه توی موقعیت اونا نیستم میخوام دق کنم پس اونا چه دل دریایی دارند من هیچ وقت نمیتونم فراق رو به مدت ظولانی تحمل کنم:(((
پاسخ:
دفعه اول که خانم دلدار رفت خونشون وقتی برگشت خونه چشماش ورم کرده بود . گفت از اول تا آخرش نتونستم جلو اشکامو بگیرم ...
این حسو حال از وقتی کتاب یادت باشد رو خوند براش ایجاد شد و هنوز که هنوزه توی همون حال و هواست ...
یعنی جولان برای کار خیر. 
یکی از ساده‌ترینهاش اینه که گل پسرتون رو که پارک می‌برین اونا رو هم ببرین. اگر مادرشون نمیداره با شما بیان (که طبیعیه) وقتی با خانمتون میرین به اونها هم بگین بیان. :)
یا همین کار خانمتون که میرن پیش ایشون و بچه‌ها بازی میکنن.
خیلی باارزشه :)
پاسخ:
این حرفتون جرقه ی خوبی بود :)
باید بشینم روش فکر کنم ...
++ الهی بمیرم :((((
پاسخ:
:(
چه خوب که حواستون به اون پسر بوده!

درمورد آخر نمیدونم چی بگم:(((
پاسخ:
نبوده ، تازگیا به فکرش افتادم بعد یه سال !
شهدا در بهشت هستند و ما در امنیت ... جهاد اصلی رو خانواده ی شهدا دارن انجام میدن ...
۱۸ دی ۹۷ ، ۱۴:۴۴ نـــای دل
جمله اخر ناراحت کننده بود..

بابا نداره  :((((((((((((((((((((((((((((((((((((
پاسخ:
:((
یاد اون کلیپ پسر شهید حججی تو روز تشییع پدرش افتادم که هی از کنار تابوت این ور و اون‌ور می‌رفت؛ یا عکس پسر کوچولوی اون شهید مدافع حرمی که با لباس نظامی جلوی همکارهای باباش ایستاده بود و اون‌ها داشتن گریه میکردن...
دنیا عجب جای لامصبیه!
پاسخ:
دنیا همینه دیگه ... تلخ و شیرین ولی گذرا 
۲۷ دی ۹۷ ، ۱۱:۴۲ جناب منزوی
آخرش تلخ تر شد.
خدا همه شهدا را رحمت کنه و به خانواده ها صبر بده

تیر به هدف خورد؟ :)
پاسخ:
بله ...

شاید ، نمی دونم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">