حساب رسی


۱۷:۱۷۲۶
ارديبهشت

دل آدم خیلی موجود پیچیده ایه ... !

بعضی وقت ها آدم نمی دونه وابستس یک تلنگر بهش میفهمونه !

امروز یکی یک چیزی بهم گفت که فهمیدم ، در مورد مسئله خاصی ناپاکی دارم . (مبهم تر از این نمی تونستم بگم :| )

قبلش خودم خیلی متوجهش نبودم .

 

باز خدا خیرش بده این بنده خدارو ...

یک سوال پرسید که چرا ...بوق... ؟

منم رفتم تو خودم که واقعا چرا ؟

وقتی که دقت کردم دیدم که یک ناپاکی باعثش بوده ...

گاهی یک سوال به جا و به موقع می تونه درس های زیادی به آدم بده ... :)

 

خدایا برسون روزی رو که آدم خودش همیشه قبل هر کاری و هر حرکتی از خودش بپرسه که چرا ؟!

 


آقای بیدل
۱۳:۴۶۲۶
ارديبهشت

ماه رمضون شروع شد ...

خیلی خوش حالم ... خیلی امیدوارم ...

می خوام توی این ماه گام های خوبی رو بردارم به امید خدا ...

تصمیم هایی دارم .

اگر بتونم می خوام نخوابم تا سحر . چون این روزها کاری ندارم و لازم نیست صبح زود بیدار بشم .

و توی فاصله افطار تا سحر چند تا کار مفید انجام بدم .

می خوام هر شب برم حرم ... با دوچرخه !

دیشب رفتم . خیلی خوب بود . جز این که یخ زدم تا برسم :|

با چند تا از دوستان می خوایم از فردا توی حرم یک بحث و گفت و گویی داشته باشیم . تاحالا زیاد این کار رو انجام دادیم . خیلی خیلی زیاد تاثیر گذاره ... آدمو صد قدم جلو می اندازه ...

دوست خوب گوهریه که من به دلیل از دست دادن بعضی هاشون :( خیلی خوب ارزشش رو درک می کنم . و این ماه فرصتی شده که دوستان خوب رو هر شب ملاقات کنم .... خیلی خوبه :)

می گن توی این ماه شیطان توی قل و زنجیره ! و طناب و زنجیری که باهش بنده های خدا رو گرفتار می کرد دیگه به کارش نمیاد . اما من می ترسم ! می ترسم جزو اون بنده هایی باشم که شیطان برای منحرف کردنشون نیازی به طناب نداره و با کوچکترین اشاره ای ...

ولی امیدم به خداست و به شب های حرم ...

ممنونم خدا :) ممنونم امام رضا :)


آقای بیدل
۱۰:۳۲۲۵
ارديبهشت

اولا خدایا شکرت ! هنوز بارون داره میباره این جا :)))

 

ثانیا :

 

توی تلوزیون داشت از سختی های امروزه می گفت که چقدر مشکلات اقتصادی هست . منم داشتم تایید می کردم که بابابم گفت

 

ما اول زندگی روی یک پلاس زندگی می کردیم ،

خونمون کلا یک اتاق 3*3 بود (یک خونه 9 متری !!! ) ، یه گوشش آشپزخونمون بود یک گوشش رخت خواب هامون ! با این وجود مهمون هم میومد خونمون از شهرستان !

با نفت زندگی می کردیم ، محلمون اون موقع گاز نداشت ( مادرم گفت : وقتی داداشت می خواست به دنیا بیاد تصمیم گرفتیم نفت رو ذخیره کنیم که وقتی اون به دنیا میاد خونه گرم بمونه ؛ به همین خاطر میز کوچیکمون رو - که هنوز هم هست توی خونشون بعد 30 سال - گذاشتیم و روش یک پتو پهن کردیم و بابات یک لامپ زیرش روشن کرد . خودمون رو می پوشونیدیم و با یک لامپ خودمون رو گرم نگه می داشتیم ... ! )

نم داشت خونمون ، وسایلمون کپک می زدن !

با دوچرخه می رفتم سر کار ! نیم ساعت با دوچرخه پا میزدم تا برسم ...

و ...

 

بعد حضرت پدر فرمودند

مشکل امروز مشکل اقتصادی نیست ؛ مشکل توقع زیاد مردم امروزه ...

عین صاد : توقعت را پایین بیاور تا تحملت بالا برود

 

---------------------

 

من : چقدر دل های کنده ای داشتن اون موقع ! چیز زیادی برای وابستگی بهش نداشتن . ولی ما اون قدر دور و برمون شلوغ شده که تا از یک چیز دل می کنیم باز یه چیز دیگه پیدا میشه برای دلبستگی ...

 

ای خدا ... ! چی می شد که دلبسته تو می بودم ...

 



آقای بیدل
۱۹:۴۳۲۴
ارديبهشت
دلم حرف هایی داره ...


عجب بارونی ! خدایا شکرت ...
خدایا رحمتتو شکر که با بارون رحمتت زمین مرده رو زنده می کنی ...
خدایا شکرت که این قدر مهربونی ...

ای خدای مهربونم ! خدایی که رحمتت حتی سهم شاخ و برگ ها رو هم بهشون میرسونه !
ازت خواهشی دارم ...

باران رحمتت رو به دل مرده ی ما هم بفرست تا ما هم بتونیم مثل این برگ ها یک کم "زنده" گی کنیم ...

* انگار امشب نمی تونم برم مسجد :|


یه چند کلمه ای هم در مورد وبلاگ :

خوبه که آدم انگیزه داره برای نوشتن به کمک این وبلاگ اما ...
چند تا ایراد هم داره متاسفانه : 

آدم نمی تونه همه چیز رو بنویسه ...
انگشتام به قلم بیشتر عادت دارن تا صفحه کلید ...
مقداری ذهنم درگیر جمله بندی و ظاهر و این حرف ها میشه ولی وقتی برای خودم می نوشتم هیچ چیز جز اونچیزی که می خواستم بنویسم توی ذهنم نبود ...
این که دیگران چ نظری ممکنه به من پیدا کنند جلوم رو میگیره همه چیز رو بنویسم . به خاطر همین هیچ اثری از شخصیت واقعیم باقی نمی ذارم ولی با این وجود باز هم ...

اما در مجموع این وبلاگ از هیچی بهتره .
به این امید که به تدریج این ایراداتش هم حل شه ...

آقای بیدل
۱۵:۲۱۲۴
ارديبهشت

بخشی از کتابی که قبلا خوانده بودم ولی آنقدر اهل عمل نکردن بودم که فراموشی امانم نداد :


(( مشتاق‏هایى هستند که می‏سوزند و با صمیمیت و درد و رنج می ‏پرسند؛ چه کنیم که براى خدا باشیم؟ چگونه در خودمان عشق و ایمان بسازیم؟ از کجا و با چه وسیله‏اى می ‏توانیم حرکت‏ها را و محرک‏ها را کنترل کنیم؟ و از راه نزدیک‏ به مقصد برسیم؟

اینها خیال مى ‏کنند که باید در خودشان عشقى بسازند و یا حرکتى ایجاد کنند، غافل از اینکه این همه را دارند. تمامى وجودشان سوز و شور است. تمامى وجودشان حرکت است. مگر از صبح تا شام بى‏ کار هستند؟ و مگر این همه رنج و کار، بدون عشق و نیرویى جوشنده، امکان دارد؟ ما عاشق آفریده شده‏ایم و نه تنها عشق، که حرکت را، که فعالیت را با خود داریم.

ما عاشق آفریده شده‏ایم.عشق را داریم، ولى معشوق‏هامان را انتخاب مى ‏کنیم. 

عشق همیشه‏ هست، آنچه که جابجا مى ‏شود معشوق‏ها و محبوب‏ها هستند. در فاصله‏ى تولد تا مرگ، عشق همیشه جارى است و حرکت همیشه برپاست. ما نمى‏ توانیم از آنها جدا شویم که اینها در ساخت ما، در ترکیب ما حضور دارند. 

ما تنها مى ‏توانیم خودمان را با معشوق‏هامان‏ مقایسه‏ کنیم، و ما مى‏ توانیم معشوق‏هامان را با یکدیگر مقایسه کنیم و با این دو مقایسه، عشق‏هامان را رهبرى کنیم و معشوق‏هامان را انتخاب نماییم. 

ما گذشته از عشق و سوزمان، با فکر و شعور و با سنجش و مقایسه هم همراه هستیم، تا هنگامى که فقط از همان عشق و همان حرکت‏مان استفاده مى‏ کنیم و تسلیم عشق و شورمان هستیم و دنبال هوس‏مان مى‏ گردیم، ناچار به بحران‏ها و درگیرى‏هاى درونى مبتلا مى‏ شویم. ))

(کتاب صراط : نوشته عین صاد)


آقای بیدل
۰۵:۰۱۲۴
ارديبهشت

نمی دونم چرا نماز برام یک امر غریبیه ... !!!


فرمودند که نماز نور چشم من است . اما نمی دونم چرا نور چشم من نیست :(


می گن موقع نماز آدم داره با خداوند ، با معشوقش حرف می زنه . خب حرف زدن با معشوق خیلی جذابه بدون شک ! ولی نمی دونم چرا برای من این جذابیت رو نداره ...


می خونم نماز هام رو اما نه با شور و انگیزه و عشق ...

حس می کنم اگر فارسی با خدا حرف بزنم خیلی بیشتر بهم می چسبه ! یا حد اقل دعا های عربی معصومین رو بخونم بیشتر به دلم می شینه تا نماز ...


نمی دونم چرا این جوریم ؟؟ نمی دونم چه کار باید بکنم که حسم و علاقم به نماز بیشتر بشه ؟؟؟ :(


شااااااید اگر آداب نماز رو رعایت کنم مثل عطر زدن و لباس خوب پوشیدن و ... علاقه ام به نماز بیشتر بشه !

نمی دونم والا ...


... ... ... ...


یه چیزی به ذهنم رسید !


شاید اشکال کار همین جاست که عشقم به خدا کمه ! اگر عاشقش باشمه که اون وقت صحبت کردن باهش برام جذاب میشه . صحبت کردن با معشوق خوش است !


ای خدا .....


چی می شد که عاشقت بشم دیوونه وار ... هییییی ... :,(


اون وقت هزار بادیه سهل می شود با وجود تو رفتن ...


آقای بیدل
۰۷:۵۹۲۳
ارديبهشت

روز اول به پایان رسید . شاید بتونم به خودم نمره 15 رو بدم .

خدا رو شکر بد نبود . خوب هم نبود البته ...

اما به هر حال روز اول بود دیگه . انشالله به تدریج اوضاعم بهتر میشه ...



الآن فقط و فقط نگران یک چیزم ! این که ادامه پیدا نکنه ...

آخه زیاد شده که کاری رو نصفه و نیمه رها کنم .


باید یک ضمانتی برای تداومش پیدا کنم . باید بیام نگاه کنم که دفعه های قبلی چی باعث می شد متوقف بشه . به قول معروف باید آسیب شناسی کنم که از یک سوراخ دوبار گزیده نشم .


همیشه چی باعث می شد که ادامه پیدا نکنه ؟؟؟


فکر کنم فهمیدم :)))


همیشه اول آدم انگیزه داره ، شور داره . ولی کم کم این شور کم رنگ و کمرنگ تر میشه تا این که از بین میره . باید این شور و انگیزه رو زنده نگه دارم .

فکر کنم که این وبلاگ ، خودش انگیزه خوبی باشه . در واقع بهانه خوبی ...

همیشه نوشتن هام برای خودم بود و در نهایت هم دور ریخته میشد . اما نوشتن توی این وبلاگ فرق می کنه .


آمار وبلاگ ، نظرات شما دوستان ، دنبال کنندگان و ... . این ها درسته انگیزه هایی دنیایی هستن . درسته با اخلاص جور در نمیان . اما خب فکر کنم بتونن تضمینی برای ادامه این نوشتن ها باشن . 


حس می کنم وقتی بتونم راهی برای تداوم نوشتن پیدا کنم ، 

                                  این سعی و تلاش و این مبارزه هم ادامه پیدا می کنه ... امید وارم !


نظر شما چیه ؟؟



آقای بیدل
۰۹:۰۰۲۲
ارديبهشت

تو گویی سستم ...

باید قوی باشم .

باید تمام تلاشم رو بکنم .

نباید جا بزنم !

آره ، من می تونم ! می تووووونم ... !

تصمیم می گیرم . محکم تصمیم میگیرم .

اجازه نمیدم کنترلم از دستم خارج بشه .



من اونی هستم که من می خوام 

                       نه اونی که هوای نفسم می خواد !


من می خوام برای خدا باشم و لحظه لحظه زندگی رضایت اونو کسب کنم ، نفسم هم باید بگه چشم !!!   >(

آقای بیدل
۰۶:۳۸۲۲
ارديبهشت

نمی دونم چی بگم ...

نمی دونم بار چندمه که توبه شکستم ...

اعصابم از دست خودم خورده !

یک زندگی سینوسی بدی دارم من ! هی اوج می گیرم باز هی بر میگردم سرجای اولم :(

ای خدا ...

دوباره آلوده شدم به گناه ...

حس می کنم نمی تونم خودم رو حفظ کنم از گناه . یک احساس عجز عجیبی دارم . فکر می کنم اگر خودت کمکم نکنی هیییییچ کاری از دست من بر نمییاد ...

اما به هر حال باز اومدم در خونت !

می خوام از اول شروع کنم . می خوام باز خوب شم !

یکی گفت خدا که می گه "یحب التوابین" ؛ تواب یعنی کسی که زیاد توبه می کنه . زیاد توبه کردن هم یعنی هی توبه کنی هی بشکنی ، هی توبه کنی هی بشکنی و در نهایت باز هم توبه کنی ... خدا همچین کسی رو دوست داره .

پس منم ای خدا ، دوباره توبه می کنم و به سمت تو باز میگردم ...

تصمیم گرفتم که از امروز دوباره محاسباتم رو ادامه بدم .

از امروز نماز مغرب برم مسجد .

از امروز هر روز اگه بتونم روزی دوبار ، بنویسم . نوشتنی برای نزدیک شدن به تو .


گام اول رو برداشتم ای خدا ، 

منتظرم که تو ده گام به من نزدیک بشی ...



آقای بیدل
۰۶:۰۱۲۲
ارديبهشت

نوشتن ، نوشتن ، نوشتن ...

به نظرم مهمترین کاری که در سلوک و در محاسبات باید بکنم ، نوشتن است !

این دنیای شلوغ به هیچ ذهنی فرست فکر کردن نمی دهد و این کاغذ و قلم است که ذهن انسان را به زنجیر می کشد .

از امروز تصمیم گرفتم که ذهنم را به زنجیر بکشم . 

بنویسم آنچه در این ذهن مخشوش می گذرد .

بنویسم حرف هایم را با خداوند .

بنویسم باید ها و نباید هایم را .

بنویسم که چه کردم و چه نکردم و چه ها باید می کردم .

بنویسم احساسم را ، انگیزه ام را ، نیتم را .


« بنویسم تفکراتم را و ...

               ... عشقی بسازم برای خودم . »


آقای بیدل