حساب رسی


۱۷:۲۶۲۶
خرداد

درصد بالایی از توجه و حضورم از بین رفته ...

انس من با خودکار و دفترچه ی کوچیکِ توی جیبم کم شده ...

حالاتم گاها میان و عبور می کنن و می رن و من نمی بینمشون !

ماه رمضون همه چیز خیلی خوب و آسون بود . فضا و جَوّی که اون ماه داشت خیلی عالی بود ...

مسجد گوهر شاد ، دیدار هر روز دوستان خوب ، زبان روزه ، شب های قدر و ...

این فضا خود به خود آدمو هول می داد به سمت دقت ها و توجه هایی ،،، خود به خود زمینه ای میساخت برای درست زندگی کردن .

حالا که ماه رمضون تموم شده و اون فضا نیست باید سعی کنم یک چیزی شبیه اون فضا رو برای خودم ایجاد کنم !

توی رویاهامه که بتونم مثل ماه رمضون هر شب برم حرم ، مسجد گوهر شاد اما شدنی نیست ...

پس حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که شب ها برای نماز برم مسجد . حدود یک هفته قبل ماه رمضون همچین تصمیمی گرفته بودم اما با شروع ماه رمضون و قضیه افطار کردن دیگه نشد ادامش بدم . حالا دوباره تصمیم می گیرم که شب ها برم مسجد ...

می دونم مسجد سرکوچه به هیچ وجه مسجد گوهر شاد نمیشه ، اما فعلا این تنها کاریه که می تونم بکنم ...

پدر خانومم هر روز با پای پیاده میره حرم !!! هر روز ! اونم پیاده ! دمش گرم انصافا ! منم جزو آرزو هامه که توی غیر ماه رمضون هم بتونم هر روز برم حرم ! امیدوارم که این آرزو یک روز به واقعیت بپیونده ...

امید وارم ...


-------------------

ای خدا خوب و مهربونم ! در خونه دلم همیشه به روت بازه !

دوست دارم همیشه مهمون دلم باشی ! نه ، دوست دارم صاحب خونه دلم باشی و من مهمان تو ...

ازت خواهش می کنم بمون ... بمون ای خدا خوب و مهربون ...


آقای بیدل
۱۸:۵۷۲۵
خرداد

دیشب با دوست خوبم دعای وداع رو خوندیم بالاخره . بین دعا حرف می زدیم و حرف های دلمونو ب دعا اضافه می کردیم ، . همش توی این فکر بودم ک چ طور میشه توی عید فطر خوش حال بود بعد این همه لطف و برکت ماه رمضون ! تا این ک رسید به آخرای دعا ، رسید به جایی ک به برکت این عید از خداوند جایزه می خواست . همون عیدی خودمون . یکی از دوستان مجازی هم دیروز بهم گفت ک انشالله خدا بهت یک عیدی خوب بده .

همون لحظه یک چیزی به ذهنم زد . گفتم با این ک این ماه با همه برکاتش تموم شد و ما باید به خاطرش ناراحت باشیم ، خدا پایان ماه رمضون عید اعلام کرده و گفته باید شاد باشیم ! این چ معنی ای میده غیر از این ک خدا می خواد توی این روز عیدی ای به ما بده که حتی ارزشمند تر از ماه رمضون هست . وقتی بچه یه چیزی گم میکنه و میزنه زبر گریه باباش براش به چیز بهتر می خره و بچه خوشحال میشه . شاید ما هم به همچین حالتی داریم الان ...


+ امروز رفتیم پارک . دو سه تا برخورد پیش اومد ک من مجبور بودم تهمت هایی رو ک به من زده می شد بشنوم و جوابگو باشم ! چیزی که به وضوح برام روشن شد این بود ک من هنوز خیلی فاصله دارم از دریا ! از دریایی ک فشار ها و تهمت ها و حرف های کوچیک هیچ موجی توش ایجاد نمی کنه . من هنوز خیلی عقبم و کار زیاد دارم . یه کم بادم خالی شد الحمدلله ...  شاید بخشی از عیدی من امروز این بوده باشه ...

آقای بیدل
۱۵:۱۶۲۴
خرداد

چه روز ها و شب های پر احساسی رو پشت سر گذاشتم ،

چه با برکت بود برام این مهمانی خدا ، واقعا خدا برام سنگ تموم گذاشت و این ماه رمضون بهترین ماه رمضون کل عمرم بود ،،،

چه لحظه های نابی که اشک توی چشمام حلقه می زد و احساس می کردم که چقدر خدا رو دوست دارم ...

اما این روز های من روز های بی حسی و بی احساسی شده ،

روز هایی که انگار پرنده دلم خوابه ! به جایی پر نمی کشه و حس خاصی نداره ...

انگار واقعا داره مهمانی تمام میشه ، انگار ماه رمضون داره می ره و برکاتش رو هم با خودش می بره ...

فردا عیده و باید خوش حال باشیم اما راستش نمی تونم خوش حال باشم ! اصلا نمی تونم خوش حال باشم ...

شیطون قراره از زندان آزاد بشه ، سفره با برکت ماه رمضون قراره جمع بشه ، لحظه های احساس و عشق نمی دونم قراره که چقدر کمتر بشه یا شاید اصلا به صفر برسه ...

نگرانم ... می ترسم .... چ طور خوش حال باشم !!


دیشب توی مسجد گوهر شاد با دوست خوبم نشسته بودیم ، از برکات این ماه حرف می زدیم و لطف و رحمت خدا که شامل حالمون شد . دوست داشتیم دعای وداع با ماه رمضون رو بخونیم . اما صدای مداحی اونقدر بلند بود که نمی شد . دیگه دیر شده بود و وقت رفتن . موقع خداحافظی وقتی با هم دست دادیم ، دستمو رها نمی کرد ، چند لحظه ای همین طور به زمین خیره شد و  بعد هم زد زیر گریه ... گفتم چرا گریه می کنی ؟! با همون حال گریه یه اشاره ای به صحیفه سجادیه کرد و گفت "ماه رمضون تموم شد و یک وداع نخوندیم ... " انگار عزیزترین کسشو از دست داده بود ...

من چنین دوستی از کجا پیدا کنم دیگه ؟!

یک حسی به من می گه فلانی ! برگرد ! این دوست و این حرم با برکت ارزششو داره ...

موندم چیکار کنم ...

خدایا خودت راهنماییم کن ...


آقای بیدل
۱۴:۵۹۲۳
خرداد

تقریبا یه راهی برای هر کدوم از نقاط ضعفم پیدا کردم ولی یکیش هست که هرچی فکر می کنم و می گردم راهی پیدا نمی کنم . دوستان اگر راهی به ذهنشون می رسه لطفا بگید .

مشکل عصبانیت . تحقیر ها باعث میشه عصبانی بشم . نمی دونم که توی اون لحظه باید چیکار کنم . یک حس فشاری توی سینم میاد و هر کاری می کنم که این حس از بین بره نمیره ....


+ تولدم هم مبارک ! 

کادوی تولد فقط راه کار پذیرفته میشه :))


آقای بیدل
۱۹:۲۶۲۲
خرداد

این روزها توی یک حالت حیرت هستم ، یک انتخاب بزرگ پیش رو دارم و هرچی با افراد مختلف مشورت می کنم و هر چی فکر می کنم به نتیجه خاصی نمی رسم ، همیشه وقتی مشورت هام رو می کنم کارم به استخاره می رسه و چند باری شده که با استخاره به نتیجه های خوبی رسیدم .

حرم امام رضا (ع) استخاره کردم . صفحه ای که اومد خوندم ولی چیزی به نظرم نرسید . بی خیال شدم و راه افتادم به طرف خونه . به دروازه ورودی حرم که رسیدم یه لحظه یک جرقه ای به ذهنم خورد . توی اون صفحه از قرآن تشویق به نماز شب کرده بود . با خودم گفتم نکنه باید نماز شب بخونم و بعد استخاره کنم ، شاید خدا راه رو بهم نشون بده ، یه نگاه به ساعت انداختم ، ساعت 2 و ربع بود . می دونستم که اگه بخوام بمونم حرم و نماز شب بخونم به سحری نمی رسم . یه سکو پیدا کردم نشستم روش . از اون نقطه گنبد امام رضا خیلی زیبا بود و می درخشید ... چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم و با امام رضا نجوا می کردم ،،، تا بالاخره تصمیم گرفتم که بمونم و برای یک شب قید سحری رو بزنم !

برگشتم حرم و شروع کردم نماز شب خوندن . من که اهل نماز شب نیستم ، ولی گفتم که این نماز شب نماز شب ویژه ایه . پس باید به بهترین شکل ممکن بخونمش . مفاتیح روباز کردم و سعی کردم همه مستحابتش رو انجام بدم . در حال خوندن نماز شب بوی غذای معتکفین هم حس گرسنگی رو بیشتر می کرد !

نماز شب رو خوندم و استخاره کردم ، صفحه اول رو خوندم ، صفحه دوم رو هم خوندم اما ...

اما باز هم هیچ چیزی دست گیرم نشد ... خیلی نا امید شدم ، با هزار امید و آرزو این نماز شب رو خوندم اما چه فایده ...

نماز صبحو خودم و برگشتم خونه . دوچرخه هم نداشتم مجبور شدم مسیر طولانی ای رو پیاده برم و دیر برسم خونه . گوشی هم که همرام نبود کلی نگران شده بودن ...

 

حالا که بهش فکرمی کنم می بینم که این ها همش امتحانه ، خدای بزرگ و مهربون داره امتحانم می کنه ، می خواد ببینه تا کجا پاش وا میستم . فکر می کنم خدا ازم می خواد که بیشتر در بزنم . نباید نا امید بشم و باید دست از این درگاه برندارم ... فکر می کنم که انتظارم هم خیلی بالا رفته و نباید از خدا توقع معجزه داشته باشم . خدا قدرتش رو داره ولی مشکل اینه که من ظرفیتش رو ندارم ! ممکنه یه وقت ادعای پیامبری هم بکنم :| اونم کی ؟؟!! من !!!

خدا یا کمکم کن که این نا امیدی و رکود رو به امید و تلاش تبدیل کنم ...

آقای بیدل
۱۶:۳۱۲۱
خرداد

حالم حال گریه بود ، اما نمی دونم چرا نمیومد ... گلومو فشار می داد ، اما نمیومد ... احساس می کنم دیروز یه عواملی دست به دست هم دادن که من بشکنم ،

ظرفیتم تکمیل شده بود ، شاید این عوامل کوچک بوده باشن اما وقتی روی هم تلنبار بشن ظرف آدم پر میشه ... وقتی ظرفت پر می شه کوچکترین بهانه ای کافیه تا عصبانی بشی !!

سینم تحت فشار بود ، به حرم که رسیدم نتونستم منتظر وایستم ، دم در حرم یک گوشه نشستم و دفترچمو از جیبم در آوردم و شروع کردم به نوشتن ، حالا یه کم آروم شدم ...

رفتم داخل حرم و روی فرش های صحن گوهرشاد نشستم و شروع کردم مناجات الشاکین خوندن ... بعد حال مناجات الخائفین پیدا کردم و خوندم ...

می ترسم ... توی این ماه مبارک خدا برام سنگ تمون گذاشت ، می ترسم این حال خوب ادامه پیدا نکنه ...

 

+ توی همین حس و حال ها بودم و افکار بلندی داشتم ، در حالی که چشم به فرش دوخته بودم ، یک لحظه یک خانوم اومد رد شد و پاشو که جوراب نازکی هم پوشیده بود دقیقا گذاشت روی همون نقطه ای که من بهش خیره شده بودم ! ذهنم رو به هم ریخت و از اون فکر های بلند انداخت !

یه لحظه به خودم اومدم ، با خودم گفتم این خانوم شاید خودش هم خبر نداره که یه اشتباه به ظاهر کوچیکش چقدر می تونه ذهن آدما رو به هم بریزه ... به قول عین صاد ما توی این دنیا نباید گرد و خاک به راه بیاندازیم و حواس و آدما رو به خودمون جلب کنیم ...

یه نکاه به خودم انداختم ، همیشه آستینامو دو تا تا می دم ، هم به خاطر گرما و هم به خاطر این که خیال می کنم این طوری تیپم بهتر میشه ! با خودم گفتم الآن که گرم نیست پس بهتره آستین هام رو بدم پایین و الکی گرد و خاک به پا نکنم ...


آقای بیدل
۱۶:۱۱۱۹
خرداد

نشسته بودم خونه پدرم . داشتم کامنت ها رو بررسی می کردم و به وبلاگ ها سری می زدم . درهمین حال بودم که پدرم اومد نشست و تلویزیون رو روشن کرد . من یک گوشه خونه نشسته بودم که تلویزیون دیده نمی شد اما از صداش فهمیدم که کارتون پهلوانانه ! پدر عزیزم رفته بود چند قسمتشو دانلود کرده بود ، گذاشته بود که تماشا کنه :| منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، دستمو به سمت بالشت بردم و انداختمش روی زمین و ولو شدم جلو تلویزیون ! فکر می کنم این که من تا این حد کودک درونم زندست از بابام به ارث بردم ! ولی انصافا کارتون پهلوانان خیلی عالیه ! من فیلشاه و شاه زاده روم رو هم دیدم ولی باز هم به نظرم پهلوانان یه سر و گردن از اون ها بالاتره !

حالا بگذریم ...

یکی دو قسمتش که رد شد ، متوجه شدم که الآن دارم اوقام رو به بطالت می گذرونم ولی حال این که مثلا برم کتاب خونه ندارم ! گفتم چه کار کنم چه کار نکنم ، تصمیم گرفتم پاشم و همین حال بی حالیم رو بنویسم توی وبلاگ . همین که لپتاپو باز کردم و ویندوزش داشت بالا می اومد یاد "اراده" افتادم ! بلافاصله لپتاپو بستم و الآن داخل کتاب خونه هستم ...

انگار نوشتن معجزه می کنه ! حتی همین که تصمیم به نوشتن گرفتم با این که چیزی هم ننوشته بودم ، تونستم به اون حالت تنبلی غلبه کنم :)

از این بابت خوشحالم :)))

آقای بیدل
۱۴:۲۹۱۸
خرداد

خداوند انگار قصد داره که پازل نقاط ضعف منو کامل کنه تا با اشراف کامل به اشکالاتم تصمیمو توی این شب ها بگیرم ...

شب قدر طی ماجرایی حالتی در من ایجاد شد که باز به نقطه ضعف دیگه خودم پی بردم .

یک خبر غلط در مورد کسی به من رسید و یک حس عصبانیت در مورد اون شخص در من ایجاد کرد ...

سعی کردم جلو خودمو بیگرم . اما باز عوامل دیگه ای بهش اضافه شدن و عصبانیت منو بیشتر کردن . دیگه نتوسنتم تحمل کنم و تنها کاری که به ذهنم رسید که میشه انجام داد این بود که از اون مکان زدم بیرون !

سوار بر دوچرخه به سمت حرم امام رضای عزیزم (ع) ...

توی راه فکر می کردم . یک حس قوی توی سینم بود و من باید تحلیلش می کردم . وقتی که روش دقت کردم ریشه ش رو پیدا کردم . مشکل من این بود که طبق خبر هایی که اون شخص برام آورده بود فکر می کردم که کسانی منو تحقیر کردن ! حالا که دقت می کنم می بینم که کلا من اهل عصبانیت نیستم مگر جایی که پای یک تحقیر به میون باشه ...

به ماجرای ماشین هم که فکر می کنم می بینم اون حس سوء ظن هم این طور بود که گمان می کردم فلانی داره با این کارش منو تحقیر می کنه . به همین خاطر ناراحت و تاحدودی عصبانی بودم ...


این شب های قدر و این روز های ماه رمضون ویژه ترین شب ها و روزهای زندگی من بودن ...

لحظه هایی بودن که خداوند نقاط ضعف منو بهم نشون داد . احساس می کنم که خودش برای تربیت من آستین بالا زده و توجهش به من خیلی متفاوت تر از همیشه شده ...

این روز ها خدا رو خیلی نزدیک تر از همیشه می بینم ...

خدایا ! ای خدایی که از من به من مهربون تری و ازرگ گردن به من نزدیکتر ...

التماس می کنم ، همشه کنارم باش و پشتمو خالی نکن ...

جز تو امیدی ندارم ...

آقای بیدل
۱۷:۴۲۱۷
خرداد

یه مقداری خستم و شاید این نوشته ایرادات زیاد داشته باشه :

یک ماجرایی این یکی دو روز اتفاق افتاد برام که یکی از تلنگر های نسبتا بزرگ خدا بود ...

برادر خانومم اومد گفت ماشینو لازم دارم برم تا شهرستان . منم بهش دادم . گاهی یک حس سوء ظن در من ایجاد میشه نسبت به ایشون ... خیال می کنم که خیلی هم لازم نداره ولی چون می دونه که اگه ازم بخواد منم بهش می دم میاد و ازم میگیره ...

یکی دو روز از بردن ماشین میگذشت . همسرم خیلی حال بدی داشت ! کلا عصبانی بود . هرچی باهش مهربونی می کردم اون ناراحتی هاشو سر من خالی می کرد . فهمیدم که از یک چیزی ناراحته و نمی خواد به من بگه ، به همین خاطر تحمل کردم و چیزی نگفتم ...

شب شد . موقع خواب اومد یواشکی در گوشم گفت :

 فلانی جونم ! شما درست می گفتی که من از یک جای دیگه ناراحتم ! نمی دونم اگه بهت بگم ناراحت میشی یانه ... . گفت : داداشم دیروز از سفر برگشته و ماشینو آورده . حالا خودت حدس بزن که چی شده ؟؟

گفتم حتما ماشین نابود شده ! گفت : نابود نشده ولی تصادف کرده ... خدا رو صدهزار مرتبه شکر میکنم که توی اون لحظه به جای چرت و پرت لفظ "الحمد لله" از زبانم خارج شد ... لفظ "سبحان الله" ...

همسرم گفت : عزیزم حالا که می بینم تو انقدر راحت باهش کنار اومدی منم خیلی آروم شدم ... یه کمی به خودم مغرور شدم که بابا ایوالله تو چی آدم دل گنده ای هستی !!!


اما ...

اما راسیتش حس سوء ظن دائم تو دلم وجود داشت ....

همش با خودم می گفتم که حتما خوب مراقب نبوده ،

با خودم می گفتم که چرا نمیاد یک معذرت خواهی بکنه ، چقدر مغروره !

پدر خانومم اطلاع داشت و خبر نداشت که من خبر دارم . وقتی می خواست به من خبر بده با یک لحنی خبر داد که به قول ما مشهدی ها خواست "طبیعیش بکنه !" یک حس بدی بهم دست داد نمی دونم اسمش چیه !

وقتی که ماشین رسید به دستم دیدم رفته تعمیر کرده ولی کاملا تعمیرش نکرده و هنوز یک ایراداتی داره . باز یک حس سوء ظنی در من اومد که توی تعمیرش هم کوتاهی کرده ...


می دونم که خدا به ما دستور داده که هروقتی یک نفر کار اشتباهی کرد تا هفتاد تا احتمال خوب رو در نظر بیارین و به خودتون اجازه ندین که سوء ظن توی دلتون بیاد ... سوء ظن که اومد کم کم کینه هم میاد و این خیلی بده ... همیشه بدترین حالت رو در نظر می گیرم . این احتمال بد دادن توی مسائل دیگه زندگیم هم هست . مثلا وقتی می خوام یک کاری بکنم یک حس ترس بدترین اتفاقات ممکن رو میاره توی ذهنم و مانع من میشه ...

فکر می کنم که این حس سوء ظن و اون حس ترس یک ربطی به هم دارن . فکر می کنم هردو شون از یک ریشه هستن و راه درمونش هم فکر می کنم یک چیز باشه ... اما اینکه چیه راه درمانش خدا می دونه ...


خدایا این نقاط ضعف منه که دارم سعی میکنم چشمامو باز کنم و ببینمشون ...

خدایا اما چه طور می تونم این مشکلاتم رو حل کنم ، تو باید راهنماییم کنی ...

خدایا راه درست رو نشونم بده و منو توی وادی حیرت رها نکن ...

چقدر عالی میشه که توی این شب قدر راهی به ذهن بیاری که درمان همه این مشکلات باشه ...

الهی آمین ...

آقای بیدل
۱۹:۴۸۱۵
خرداد

ببخشید طولانی شد :

1- یه شبی با چند تا از دوستان رفتیم بهشت رضا برای افطار . خانواده ها هم بودن . یکی از دوستان که تا حالا کوچولوی مارو ندیده بود ، وقتی دید عاشقش شد . هی می گفت چه بچه نازی داری !  خانومم می گه خانومش گفت شوهرش توی ماشین همش از بچه شما تعریف می کرد . خانومش گفت که شوهرم بچه نمی خواد فعلا . منم با خودم گفتم که حتما دیدن بچه ما نظرش رو تغییر بده !!! کلا هرکی کوچولوی ما رو می دید از خوشگلیش می گفت ...

2- شب قدرِ اول چند تا از دوستان رو دیدم توی حرم . از دوستان دوران دبیرستان بودن . سلام و احوال پرسی کردیم و بعد پرسیدن که بچه هم داری ؟! وقتی گفتم اره خیلی متعجب شدن . چون اون ها از من بزرگ تر بودن و هنوز ازدواج هم نکرده بودن ! به خیال خودم خودم رو جزو معدود آدمایی می دیدم که زود ازدواج کردن و زود هم بچه دار شدن و مشکلی هم ندارن ... . موقع خداحافظی گفتم ببینمتون . گفت ما هر شب میایم مسجد گوهرشاد ...

3- کلا مجردی میرم حرم این روزها . یکی دو بار با خانومم رفتم ؛ بنده خدا خیلی اذیت شده بود . توی فاصله ای که من با دوستان بحث و گفت و گو داشتیم باید بچه رو نگه می داشت . خانومم می گفت این بچه کلا سر جاش نمی شینه . بلند میشه بدو بدو می کنه و کل صحن های حرمو دور می زنه ! منم مجبورم دنبالش بدوم . می گفت از بس دنبالش می دویدم خیلی تابلو می شدیم . همه دیگه ما رو می شناختن !

4- دیشب برناممون با بچه ها به هم خورد . به خانومم گفتم دوست دارم با هم بریم حرم . که هم با همسرم باشم و هم یه کم منم دنبال این بچه بدوم ! رفتیم مسجد گوهر شاد . شلوغ تر از همیشه بود . یک گوشه دنج پیدا کردیم و نشستیم . به پسرم می گم بلند شو برو بازی کن ! بلند شو برو بدو بدو کن ! از جاش تکون نمی خورد ! همون بچه ای که هر دفعه کل صحن ها رو دور می زد ! خانومم می گه این کاراش برعکس وقتی باید بشینه سر جاش فرار می کنه ، وقتی باید بره بازی کنه میشینه ...

 

این ظاهر ماجرا بود . اما اون چیزی که در درون من می گذشت :

وقتی از دوستان دبیرستانی خداحافظی کردم امید داشتم که در فرصتی بچمو نشونشون بدم و حس غبطه رو توی چشماشون ببینم :| وقتی که برنامم با دوستان کنسل شد و به همسرم گفتم که بیا باهم بریم یه دلیل دیگه ای هم ته دلم داشتم و اون این بود که دوستانم کوچولو رو ببینن ! وقتی رفتیم حرم دوست داشتم مث همیشه بلند شه بره بدو بدو کنه و تابلو بشیم توی مسجد و بچه ها ما رو ببینن و ... اما این کار رو نکرد . (و من فکر می کنم این کار خدا بود تا به من چیز هایی رو بفهمونه ... ) وقتی دیدم خودش نمی ره خودم دستشو گرفتم و بردمش دور دادم توی مسجد ! اما هیچ کدوم از دوستان قدیم و جدید رو ندیدم . من همیشه حد اقل دو سه تا آشنا پیدا می کنم توی مسجد اما این بار کار خدا بود که هیچ کس رو ندیدم . چشمام دائم به دنبال دوستان می گشت اما کسیو پیدا نکردم ...


خلاصه ...

من تمام سعیمو کردم تا زیبایی پسرم رو به رخ بکشم و از محبت هایی که نسبت به بچه ام خواهد شد لذت ببرم !

من چه چیزی رو خواستم به رخ بکشم ؟! قیافه زیبا ! مگه قیافه زیبا چیز ارزشمندیه ؟! خدا به یکی داده و به یکی نداده و هیچ کس خودش نقشی توی داشتن قیافه زیبا نداشته ! مگر ملاک ارزشه ؟! معلموه که نه . اگر این بچه عاقبت به خیر نشه قیافه زیباش چه فایده ای براش داره ... آیا من کاری برای تربیت این بچه کردم ؟! کاری برای پیشرفتش کردم ؟! برای رشدش ؟! ملاک این هاست نه قیافه ... 

و می خواستم به رخ چه کسی بکشم ؟؟؟ به رخ یه سری آدم دیگه . مگه تشویق و محبت اون ها چیزی به من و این بچه اضافه می کنه ؟!

همیشه با خودم گفتم همین قدر که من تلاش میکنم که محبت مردم رو به دست بیارم اگر سعی می کردم محبت خدا رو به دست بیارم الآن به کجا ها که نرسیده بودم ...


خدایا ! دوستم داشته باشم که دوست داشتن تو برام کافیه ...


آقای بیدل