حساب رسی


۱۶:۳۷۱۴
آذر

رفیقِ خوب ینی رفیقی ک وقتی حالت خرابه یه هو میای و می بینی برات یه پیام فرستاده ،

رفیقی ک پای درد دلت میشینه و درکت می کنه ...

رفیقی ک از همون فاصله ی هزار کیلومتری هم ک شده تمام تلاششو می کنه تا آرومت کنه ...

و حتی چیزی جز یه برخوردِ سرد نصیبش نمیشه ، اما ادامه میده ،تا این ک رفیقشو دوباره سرِ حال ببینه و همین براش کافیه ...

آقای بیدل
۰۷:۱۱۱۲
آذر
حسِّ خوب چیزیه ک جدیدا همه دنبالشیم . جدیدا ک نه همیشه همه دنبالش بودن و هستن . حس خوب گاهی تمام ملاک ما برای انتخاب میشه . چرا اون ؟ حس خوبی بهش دارم ! چرا این کار ؟ حالم باش خوب میشه . 
حس خوب گاهی میشه هدف ما از زندگی . خون در رگ های من جاریست تا حال خودم و آدم ها را خوب کنم ...
حس خوب گاهی تعریفِ یک زندگیه سعادتمندانه ست . تعریفِ خوشبختیه ...
حس خوب گاهی نداشتنش یعنی یک مشکل بزرگ ، یعنی مانعِ جریان و حرکت و زندگی ...

حس خوب لذت بخشه ، شادی آوری ، انگیزه بخشه ...
اما یادم نره ک حسّ خوب یک موجودِ کاملا متغیره ...

امروز به او حس خوبی دارم شاید فردا نه ،
امروز از این هدف خوشم میاد شاید فردا نه ،
امروز از این کار لذت می برم شاید فردا ن ...
" سعی کنیم حسّ خوب رو به خونه های مردم بیاریم " یعنی هدف ما کسب رضایت مردمه ، ببخشید ولی یعنی افسار بیافته به دست دلِ مردم !

دل محوری شیرینه ، خیلی هم شیرینه ، شاید تا دیروز شیرینیش زیر زبونم بود به همین خاطر نمی تونستم بهش منطقی فکر کنم . همین ک ی خورده خواست دل تغییر کرد و بی مزه شد میبینم ک چ کار ها ک نباید می کردم و چ حرف ها ک نباید میزدم ...
دلمحوری شیرینه ولی خطرناک ...

عاقلانه انتخاب ، عاشقانه عمل ، این بهتر نیست ؟ ...
آقای بیدل
۲۳:۵۷۱۰
آذر

لحظه ها همه ی دارایی من از این زندگی هستن ، 

چیزی جز همین لحظه ی حال در عالم هستی وجود نداره !

درست همین لحظه ای ک دارم انگشتام رو روی صفحه ی گوشی میزنم تا این کلمه ها شکل بگیره ، و همسرم مشغول چک کردن پیج های اینستگرامه ، و پسرم توی یک خواب عمیق ...

همین لحظه ای ک دراز کشیدم و آماده ی خواب هستم و یخچال ، با صدای خور خورش مثِ هرشب داره برامون لالایی می خونه ! 

لحظه ای ک هرچند بخاری خاموشه اما نمی دونم چرا گرممه انقد :|

من هستم و این لحظه و دیگر هیچ ... پس به بهترین شکل باید ازش استفاده کنم ، با بهترین کار ... لحظه نویسیم کم شده ، واسه همینه ک لحظه ها توی زندگیم گُم شدن ... زندگیم پر شده از فکر کردن به گذشته و آینده ای ک در اون لحظه اصلا وجود ندارن ... 


+ خدایا خیلی وقته یادم رفته عاشقتم ! لطفا یادم بنداز ... 

لطفا ، لحظه هام رو پُر کن از یادت ، از عشقت ... 

از حرکت برای تو و به سوی تو ...

آقای بیدل
۰۶:۵۸۰۹
آذر

یادِ ماه رمضون افتادم و دعای سحر ...

اللهم .... انّی ... اسئلک ... من بهائک .... بابهاهُ .... و کلُّ .... بهائک .... بهی ...

آقای بیدل
۱۰:۵۵۰۷
آذر

اشتباه بزرگ اینه که صبر کنی که به دام بیافتی بعد برای نجات خودت کاری کنی ...

در نهایت راه حل مسئله ای که روح و روانم رو درگیر کرده بود این شد که نباید میدون رو خالی کنم اما با یک فاصله مشخص و حساب شده از دام حرکت کنم که یک وقت پام بهش نگیره ! در عین حال نباید تمام توجهم به اون دام باشه . اگر فکرم بیش از اندازه سمت اون دام ها بپلکه ممکنه پای فکرم بهش بگیره و بیچارگی به بار بیاره !

من کاری دارم که باید انجام بدم ، این وسط یک دامی هم هست که باید مدریریتش کنم ، تمام 

آقای بیدل
۰۹:۳۸۰۷
آذر

برخورد من با پیشنهادات و انتقاداتی که بهم میشه چیه ؟!

گاهی اصلا بهش توجه نمی کنم . نه که نپذیرمش نه ! بلکه می شنوم اما چون فعلا کار های مهم تری دارم بهش توجهی نمی کنم ...

گاهی بهش گوش می دم ، می شنومش ، بعد تشکر می کنم و خدانگهدار . بعدا سر فرصت بهش فکر می کنم ، اگه مسئله خیلی مهم باشه زیاد بهش فکر می کنم و شاید حتی در موردش مشورت هم بکنم و در نهایت بهش ترتیب اثر می دم ...

گاهی هم نمی دونم به چ دلیلی اما مسئله روح و روان منو با خودش درگیر کرده و طوریه که نمی تونم به راحتی در موردش فکر کنم . به همین خاطر اولین چیزی که به ذهنم می رسه بهش عمل می کنم و دیگه حال ندارم که بیشتر در موردش فکر کنم . یا وقتی در مورد اون مسئله کسی پیشنهادی بهم میده خیلی زود به اون پیشنهاد ترتیب اثر می دم ، خیلی حلاجی نمی کنم ببینم پیشنهاد خوبی هست یا نه ...

فکر کنم این نقطه ضعف بزرگیه که باعث می شه آدمِ سست عنصری به نظر بیام :(

در حالِ حاضر در همچین نقطه ای هستم ... .. .  .   .

آقای بیدل
۰۶:۳۸۰۷
آذر
گاهی عشق توی قهر ها خودشو نشون میده ، وقتی عمرِ یک قهر به زور به یکی دو ساعت میرسه و خیلی زود دلت براش تنگ میشه ، یعنی عاشقشی ...
قهر و آشتیای متعدد ولی کوتاهی ک بیشتر شبیه یه کمدی می مونه ،
دقیقا شبیهِ قهر و آشتیای کودکانه ،
نمی دونم ولی شاید دلیلش اینه ک ما هنوز از جرگه ی کودکان محسوب میشیم :|

+ شیطان از همین فرصت استفاده می کنه و تو همین فاصله ی کوتاهِ قهر ، برام دلیل تراشی می کنه که حالا توی این شرایط بی خیال برنامه هات بشو ! تو الان حالت مساعد نیست برای اجرای برنامه ها ! الان تو داغونی برو بگیر بخواب !
چون حوصله ی این چرت و پرتای شیطان رو ندارم برم زودتر آشتی کنم ، فعلا ... :)
آقای بیدل
۰۷:۱۶۰۶
آذر

مادرش مشغول راست و ریس کردن کارای آشپزخونه و من و پسر توی اتاق مشغول نقاشی کشیدن . قلم به دست به پسرم می گفتم چی بکشم و هر بار می شنیدم "بَ بَ یی" . خودش هم یه خودکار گرفته بود دستش و روی کاغذ خطخطی می کرد و بعدش با کلی ذوق و شوق به من نگاه می کرد و می گفت "بابایی ! بَ بَ یی !"

خسته ک می شدم وقتی اون مشغول نقاشی کشیدن بود از فرصت استفاده می کردم و دراز می کشیدم و چشامو میبستم . اما فقط چند ثانیه طول می کشید و باز صدای پسر که میگه "بابایی ناقاشی بقش !"

به ذهنم زد برای این ک برای خودم وقت بخرم(!) هر نقاشی ک می کشم بگم برو به مامانت نشون بده و چند ثانیه ای چشامو می بستم ... صدای مامانشو میشنیدم : "آآآآفرین پسر گلم"

از ببیی خسته شدم . هر دفعه می گفت ببیی بکش اما من هر چی دلم می خواست می کشیدم . هر چی به ذهنم میرسید : میز ، صندلی ، تلفن ، جوجو و ... بعد از کشیدن هر کدوم به شدت ذوق می کرد و می رفت به مامانش نشون بده و مثلا می گفت : " مامان ! بابایی جوجو ! " انقدر ذوق داشت به مامانش نشون بده ک فرصت نمی داد نقاشی رو تموم کنم :) تا شروع می کردم به کشیدن برگه رو از دستم می کشید ک ببره به مامانش نشون بده :) راستش ته دلم دوست داشتم این طوری فکر کنم ک مخاطب قربون صدقه های مادرش

من هستم ! به شدت کودک درونم بیدار بود توی اون لحظات :)

 

+ چیزی،ک فهمیدم این بود ک دیده شدن چیزیه ک از همون کودکی جزو خواسته های بشره ، آفرین شنیدن ... یک آفرین به خاطر یه نقاشی می تونه برای مردِ گنده ای مث من هم انگیزه ساز باشه !

+ خدایا ... آفرینِ تو شامل حالم هست یاه نه ؟!

+ خدا رو شکر امروز هم دویدم و با این موسیقی همرا شدم . احساسِ خطر می کردم ، وقتی شنیدمش این احساس بیشتر شد ...

 

آقای بیدل
۱۷:۱۸۰۴
آذر

اون فردای عالی ک دیروز منتظرش بودم رقم خورد ...

من ، همسر و پسرکم ، قزوین ، مزار شهید حمید سیاهکالی مرادی ،

مراسم با شکوه و پر از حس و حال خوبِ بزرگداشتِ شهیدِ کتابِ "یادت باشد" ...

چند باری قبلا گفتم بازم میگم ، هر کی یادت باشد رو نخونده خیلی خیلی خیلی ضرر کرده ...

آقای بیدل
۲۲:۰۶۰۳
آذر
تا قبلِ تعطیلات منتظرشی ،
همین ک میاد و یکی دو روز ازش می گذره و بدون برنامه ی خاصی لحظه هاش رو پشت سر میذاری ، آرزو می کنی زودتر تموم شه :|
بی برنامگی روزِ آدمو بدجور خراب می کنه ...

+ ولی بازم خدارو شکر به خاطر این بارونِ قشنگ ک امید رو برام به ارمغان آورده .
امید به فردایی که قراره یک روزِ تعطیل عالی باشه برام ،
فردایی ک قراره از همین الان شروع بشه :)
آقای بیدل