حساب رسی


۱۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۵:۱۸۳۱
ارديبهشت

 

امروز می خوام تصمیم بگیرم که یه کم کمتر تصمیم بگیرم !

این روز ها از قدرت اراده حرف زدم اما ، قدرت اراده هم بالاخره یک اندازه ای داره ...

چند تا تصمیم بزرگ گرفتم درحد خودم :

وبلاگ نویسی کنم

هر روز تا سحر نخوابم و برم حرم حدالامکان با دوچرخه

دور بازی رو خط بکشم ، خطی به رنگ قرمز !

+ یک سری تصمیم های کوچیک دیگه ...

تا الآنش به برکت این ماه مبارک خوب بوده ، خدارو شکر ... (ناگفته نماند که دوستان خوب هم خیلی موثر بودن :) )

اما تازه هنوز چند روز گذشته ... جوجه رو آخر پاییز می شمارن !

اگر بخوام گیر و گور های زندگیم رو سر و سامون بدم ، جا برای تصمیم تازه خیلی زیاد ! اما خب می ترسم این سنگ بزرگ کمرم رو بشکنه ... و کلا از راه بمونم ! پس فعلا تصمیم کافیه ...

 

قصد دارم فعلا با همین تصمیم ها باشم . اراده کنم و این ها رو انجام بدم .

 و در کنار انجام ، یک کار دیگه ای هم بکنم و اون سعی در اصلاح نیّتمه ...

سعی کنم به خاطر خدا رکاب بزنم ! به خاطر خدا بنویسم و به خاطر خدا ...

نیت خیلی مهمه ! عمل بدون نیت هیچی ... !

 

خدایا کمکم کن ... نیت کردن خیلی کار سختیه ! 

این شیطون لعنتی نمی ذاره به یاد تو باشم ! نمی ذاره به خاطر تو باشم .

کمکم کن که بتونم حد اقل لحظه هایی رو در طول روز نیت کنم ،

و به لطف خودت این لحظه ها رو افزایش بده ...

آقای بیدل
۱۷:۲۵۳۰
ارديبهشت

 

بعضی ها هستن که دنبال چشمن ! می خوان چشم غیب بین پیدا کنن . پشت دیوار رو ببینن و توی ذهن آدم رو بخونن !

در حالی که از خودشون غافل شدن . چشمی ندارن که بتونن باهش خودشون رو ببینن . ذهن خودشون رو بخونن . احساسات خودشون رو مشاهده کنن !

یادمه چند سال پیش من چشم داشتم !  خوب میدیدم حس حسادت ، تکبر ، ترس ، امید یا ... رو ! دوران خوشی بود ! دوران سلوک ... ! اما حالا خیلی عقب افتادم . چشمام ضعیف شدن !

 

من امروز خیلی خوش حالم !

چون بعد از سال ها دوباره توسنتم این کا رو بکنم . یک احساس و یک ذهنیت که می خواست یواشکی از کوچه پس کوچه های ذهن و دلم عبور کنه ، مچش رو گرفتم ! دیدمش ! مشاهدش کردم !

یک حس ترس بود ! یک ترس احمقانه ! اما به هر حال بود ، وجود داشت و من دیدمش ! توی کتاب خونه نشسته بودم در کنار دوستم ولی خسته شده بودم و می خواستم بلند شم برم . اما از نگاه اون می ترسیدم ! می ترسیدم که با خودش میگه چه زود بلند شده بره !!! مثلا با خودش بگه چقدر اصلا حال مطالعه نداره !

اصلا چه ترس احمقانه ای ! وقتی بهش فکر می کنم خندم می گیره !

 

بعدش رفتم توی فکر ...

با خودم گفتم که از دوستم می ترسم که ممکنه چه فکری در باره من بکنه ، توّهم سنگینی نگاهش اذیتم می کنه و من رو به انجام کاری وادار می کنه (در حالی که بنده خدا اصلا توی این فکر ها نیست)

اگر به همین اندازه سنگینی نگاه خدا رو احساس می کردم اصلا گناه معنایی نداشت ! به قول امام "عالم محضر خداست" ! خدا داره دائما ما رو نگاه می کنه ، تماشا می کنه ، زُل زده به ما ! نگاه سبک دوستم رو سنگین می بینم ولی سنگینی نگاه خدا رو حس نمی کنم :(

 

خدایا کمکم کن که ببینمت ! انقدر بزرگی که به چشم نمیای ! مثل کوهی که از چشمان مورچه کوچکی روی یکی از سنگ هاش مخفی می مونه ... ! اگر ندیدمت ای خدا به خاطر چشمان ضعیفمه ! نه این که تو رو کوچیک بدونم ای خدای بزرگ ! لطفا کمکم کن که چشم خدا بین داشته باشم ...

آمین ...

آقای بیدل
۱۴:۴۷۲۹
ارديبهشت

 

درکودکی خیلی به بازی های کامپیوتری علاقه داشتم ...

الآن هم که دیگه کودک نیستم ، متاسفانه این علاقه همچنان درمن هست !

خیلی از این بابت ناراحتم که گاهی می شینم و چندین ساعت رو پای یک بازی کامپیوتری تلف می کنم :(

اولش یک میل شدید من رو به سمت بازی می کشونه ؛ ولی بعد از بازی یک احساس بسیار بد همه وجودم رو پر می کنه ... نمی دونم چه جوری بیانش کنم ؟! یک احساس رکود و گندیدگی !

طبیعی هم هست . وقتی اولش بازی رو شروع می کنم شوق رسیدن به مراحل بالاتر به من انگیزه میده ولی وقتی به آخرش می رسم و می بینم که چیزی به دست نیاوردم احساس پوچی می کنم !


تا حالا چند بار تصمیم به کنار گذاشتنش گرفتم . کنار گذاشتم و بعد از مدتی دوباره رفتم سراغش :(

اما این بار فرق می کنه . این بار دوتا نیروی کمکی دارم :

یکی نیروی اراده ای که باورش کردم ! و یکی دوستان خوب فضای حقیقی و فضای مجازی ...

پس میشه این بار امید بیشتری به موفقیت داشت :)

همین جا و از این تریبون اعلام می کنم که تصمیم گرفتم از امروز دیگه بازی نکنم !

اراده کردم که دیگه بازی نکنم !

و به امید خدا این کار رو انجام خواهم داد !


خدایا این از تصمیم ، و این از اراده من ! حالا تو و کرمت ای خدای بزرگ ... ! تا تو ای خدا ، اراده نکنی ، صد بار اراده من بی فایدست ... پس ملتمسانه خواهش می کنم ، کمکم کن ، که بدون یاری تو بدون شک شکست می خورم ...

الهی آمین ...


آقای بیدل
۲۱:۰۱۲۸
ارديبهشت

توی پست قبلی یک حرفی زدم ولی الآن شک کردم ...

گفتم اون چیزی که توی حرکت آدم تاثیر اساسی داره برایند نیرو هاست .

ولی امروز شک کردم . با خودم می گم اگر اینجوری باشه پس اراده چه نقشی داره ؟!

تصمیم و عزم چه نقشی داره ؟!

همیشه همین طوری بوده که نیروهایی آدم رو به سمت گناه می کشونده ، هوای نفس آدم رو به سمت گناه می کشونه و آدم باید پا بذاره روی هوای نفسش و چیز دیگه ای رو انتخاب کنه !

مبارزه و جهاد با نفس یعنی همین ! جنگ یعنی همین . سخته ، درگیری داره ، اذیتی داره ، آسون نیست .

در حالی که اگر قرار باشه برایند نیرو ها به سمت گناه نباشه تا گناه نکینم ، این که خیلی کار راحتیه ! این که اسمش جهاد نیست !

 

جهاد با نفس یعنی

هوای نفست هولت میده به سمت گناه

                ولی تو با قدرت اراده ، گناه رو انتخاب نکنی !

 

همیشه و در هر صورتی انتخاب با ماست .

 

حالا منم با هزار و یک جور خواسته های نفسانی ! هر کاری می کنم برایند نیروها به سمت همین خواسته های نفسانیه ! اما قدرت اراده هم هست .

خدایا کمکم کن ! کمکم کن که بتونم به وسیله قدرت اراده ای که تو به من بخشیدی توی این مبارزه سربلند بیرون بیام ...

خدای بزرگ و مهربونم ... ! فقط تو رو دارم ! کمکم کن ...


آقای بیدل
۱۲:۵۶۲۷
ارديبهشت

یادش بخیر کلاس فیزیک و آقای حق پیما ...

یک آدم جدی با چهره ای بدون اثری از لبخند !

همین آدم نمی دوم چرا ( شاید مسئله سختی رو حل کرده بودم ) یک روز به من لبخند زد !!!

از اون روز توی کلاس لقب گرفتم به " فرد مورد علاقه آقای حق پیما " :دی

هییییی ... یادش بخیر ! بگذریم ...

 

حرف امروزم چیز دیگست :

یکی از درس های فیزیک بحث بردار ها بود . توی اون درس به ما می گفتن اگر می خواهید بفهمید که توپ به کدوم سمت حرکت می کنه باید برایند نیرو هایی که به سمتش وارد میشه رو پیدا کنید . مثلا اگر میزان 3n  به سمت چپ و 5n به سمت راست نیرو وارد بشه در نهایت توپ با نیروی 2n به سمت راست حرکت می کنه .


قصد ندارم درس فیزیک بدم !

می خوام بگم من هم مثل یک توپم ! وقتی یک نیرویی من رو به سمتی می کشونه چطور می تونم به سمت دیگه ای حرکت کنم ؟! مگر این که نیروی بیشتری مخالف اون نیرو در من وجود داشته باشه !

همین الآن که اینجا نشستم و دارم می نویسم ، یک نیرویی من رو به سمت "سرگرمی" می کشونه . یک نیرویی هم من رو به سمت وبلاگ نویسی . الآن نیروی وبلاگ نویسی غلبه پیدا کرده که من الآن اینجا درخدمت شمام . اما همین که این نوشتن به پایان برسه ، باید برم سراغ انجام تصمیم ها ! اما متاسفانه نیرویی که من رو به سمت انجامشون می کشونه ضعیف تر از نیروی سرگرمیه :(


یک حساب دو دو تا چهار تا داره کم کاری های من ...

تا انگیزه هام رو مدیریت نکنم ، نمی تونم بین "کار" و "سرگرمی" ، کاررو انتخاب کنم !

باید کار بشه سرگرمیم !

اما چه جوری ؟!!


آقای بیدل
۱۷:۱۷۲۶
ارديبهشت

دل آدم خیلی موجود پیچیده ایه ... !

بعضی وقت ها آدم نمی دونه وابستس یک تلنگر بهش میفهمونه !

امروز یکی یک چیزی بهم گفت که فهمیدم ، در مورد مسئله خاصی ناپاکی دارم . (مبهم تر از این نمی تونستم بگم :| )

قبلش خودم خیلی متوجهش نبودم .

 

باز خدا خیرش بده این بنده خدارو ...

یک سوال پرسید که چرا ...بوق... ؟

منم رفتم تو خودم که واقعا چرا ؟

وقتی که دقت کردم دیدم که یک ناپاکی باعثش بوده ...

گاهی یک سوال به جا و به موقع می تونه درس های زیادی به آدم بده ... :)

 

خدایا برسون روزی رو که آدم خودش همیشه قبل هر کاری و هر حرکتی از خودش بپرسه که چرا ؟!

 


آقای بیدل
۱۳:۴۶۲۶
ارديبهشت

ماه رمضون شروع شد ...

خیلی خوش حالم ... خیلی امیدوارم ...

می خوام توی این ماه گام های خوبی رو بردارم به امید خدا ...

تصمیم هایی دارم .

اگر بتونم می خوام نخوابم تا سحر . چون این روزها کاری ندارم و لازم نیست صبح زود بیدار بشم .

و توی فاصله افطار تا سحر چند تا کار مفید انجام بدم .

می خوام هر شب برم حرم ... با دوچرخه !

دیشب رفتم . خیلی خوب بود . جز این که یخ زدم تا برسم :|

با چند تا از دوستان می خوایم از فردا توی حرم یک بحث و گفت و گویی داشته باشیم . تاحالا زیاد این کار رو انجام دادیم . خیلی خیلی زیاد تاثیر گذاره ... آدمو صد قدم جلو می اندازه ...

دوست خوب گوهریه که من به دلیل از دست دادن بعضی هاشون :( خیلی خوب ارزشش رو درک می کنم . و این ماه فرصتی شده که دوستان خوب رو هر شب ملاقات کنم .... خیلی خوبه :)

می گن توی این ماه شیطان توی قل و زنجیره ! و طناب و زنجیری که باهش بنده های خدا رو گرفتار می کرد دیگه به کارش نمیاد . اما من می ترسم ! می ترسم جزو اون بنده هایی باشم که شیطان برای منحرف کردنشون نیازی به طناب نداره و با کوچکترین اشاره ای ...

ولی امیدم به خداست و به شب های حرم ...

ممنونم خدا :) ممنونم امام رضا :)


آقای بیدل
۱۰:۳۲۲۵
ارديبهشت

اولا خدایا شکرت ! هنوز بارون داره میباره این جا :)))

 

ثانیا :

 

توی تلوزیون داشت از سختی های امروزه می گفت که چقدر مشکلات اقتصادی هست . منم داشتم تایید می کردم که بابابم گفت

 

ما اول زندگی روی یک پلاس زندگی می کردیم ،

خونمون کلا یک اتاق 3*3 بود (یک خونه 9 متری !!! ) ، یه گوشش آشپزخونمون بود یک گوشش رخت خواب هامون ! با این وجود مهمون هم میومد خونمون از شهرستان !

با نفت زندگی می کردیم ، محلمون اون موقع گاز نداشت ( مادرم گفت : وقتی داداشت می خواست به دنیا بیاد تصمیم گرفتیم نفت رو ذخیره کنیم که وقتی اون به دنیا میاد خونه گرم بمونه ؛ به همین خاطر میز کوچیکمون رو - که هنوز هم هست توی خونشون بعد 30 سال - گذاشتیم و روش یک پتو پهن کردیم و بابات یک لامپ زیرش روشن کرد . خودمون رو می پوشونیدیم و با یک لامپ خودمون رو گرم نگه می داشتیم ... ! )

نم داشت خونمون ، وسایلمون کپک می زدن !

با دوچرخه می رفتم سر کار ! نیم ساعت با دوچرخه پا میزدم تا برسم ...

و ...

 

بعد حضرت پدر فرمودند

مشکل امروز مشکل اقتصادی نیست ؛ مشکل توقع زیاد مردم امروزه ...

عین صاد : توقعت را پایین بیاور تا تحملت بالا برود

 

---------------------

 

من : چقدر دل های کنده ای داشتن اون موقع ! چیز زیادی برای وابستگی بهش نداشتن . ولی ما اون قدر دور و برمون شلوغ شده که تا از یک چیز دل می کنیم باز یه چیز دیگه پیدا میشه برای دلبستگی ...

 

ای خدا ... ! چی می شد که دلبسته تو می بودم ...

 



آقای بیدل
۱۹:۴۳۲۴
ارديبهشت
دلم حرف هایی داره ...


عجب بارونی ! خدایا شکرت ...
خدایا رحمتتو شکر که با بارون رحمتت زمین مرده رو زنده می کنی ...
خدایا شکرت که این قدر مهربونی ...

ای خدای مهربونم ! خدایی که رحمتت حتی سهم شاخ و برگ ها رو هم بهشون میرسونه !
ازت خواهشی دارم ...

باران رحمتت رو به دل مرده ی ما هم بفرست تا ما هم بتونیم مثل این برگ ها یک کم "زنده" گی کنیم ...

* انگار امشب نمی تونم برم مسجد :|


یه چند کلمه ای هم در مورد وبلاگ :

خوبه که آدم انگیزه داره برای نوشتن به کمک این وبلاگ اما ...
چند تا ایراد هم داره متاسفانه : 

آدم نمی تونه همه چیز رو بنویسه ...
انگشتام به قلم بیشتر عادت دارن تا صفحه کلید ...
مقداری ذهنم درگیر جمله بندی و ظاهر و این حرف ها میشه ولی وقتی برای خودم می نوشتم هیچ چیز جز اونچیزی که می خواستم بنویسم توی ذهنم نبود ...
این که دیگران چ نظری ممکنه به من پیدا کنند جلوم رو میگیره همه چیز رو بنویسم . به خاطر همین هیچ اثری از شخصیت واقعیم باقی نمی ذارم ولی با این وجود باز هم ...

اما در مجموع این وبلاگ از هیچی بهتره .
به این امید که به تدریج این ایراداتش هم حل شه ...

آقای بیدل
۱۵:۲۱۲۴
ارديبهشت

بخشی از کتابی که قبلا خوانده بودم ولی آنقدر اهل عمل نکردن بودم که فراموشی امانم نداد :


(( مشتاق‏هایى هستند که می‏سوزند و با صمیمیت و درد و رنج می ‏پرسند؛ چه کنیم که براى خدا باشیم؟ چگونه در خودمان عشق و ایمان بسازیم؟ از کجا و با چه وسیله‏اى می ‏توانیم حرکت‏ها را و محرک‏ها را کنترل کنیم؟ و از راه نزدیک‏ به مقصد برسیم؟

اینها خیال مى ‏کنند که باید در خودشان عشقى بسازند و یا حرکتى ایجاد کنند، غافل از اینکه این همه را دارند. تمامى وجودشان سوز و شور است. تمامى وجودشان حرکت است. مگر از صبح تا شام بى‏ کار هستند؟ و مگر این همه رنج و کار، بدون عشق و نیرویى جوشنده، امکان دارد؟ ما عاشق آفریده شده‏ایم و نه تنها عشق، که حرکت را، که فعالیت را با خود داریم.

ما عاشق آفریده شده‏ایم.عشق را داریم، ولى معشوق‏هامان را انتخاب مى ‏کنیم. 

عشق همیشه‏ هست، آنچه که جابجا مى ‏شود معشوق‏ها و محبوب‏ها هستند. در فاصله‏ى تولد تا مرگ، عشق همیشه جارى است و حرکت همیشه برپاست. ما نمى‏ توانیم از آنها جدا شویم که اینها در ساخت ما، در ترکیب ما حضور دارند. 

ما تنها مى ‏توانیم خودمان را با معشوق‏هامان‏ مقایسه‏ کنیم، و ما مى‏ توانیم معشوق‏هامان را با یکدیگر مقایسه کنیم و با این دو مقایسه، عشق‏هامان را رهبرى کنیم و معشوق‏هامان را انتخاب نماییم. 

ما گذشته از عشق و سوزمان، با فکر و شعور و با سنجش و مقایسه هم همراه هستیم، تا هنگامى که فقط از همان عشق و همان حرکت‏مان استفاده مى‏ کنیم و تسلیم عشق و شورمان هستیم و دنبال هوس‏مان مى‏ گردیم، ناچار به بحران‏ها و درگیرى‏هاى درونى مبتلا مى‏ شویم. ))

(کتاب صراط : نوشته عین صاد)


آقای بیدل