حساب رسی


۲۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۱۶:۵۳۳۱
خرداد

این یکی دو روز که کم پیدا بودم ذهن و دل و همه وجودم درگیر مسئله برگشتن به مشهد بود . با تمام وجودم دوست داشتم که برگردم به مشهد . هم به خاطر حرم و مسجد گوهرشاد و امام رضا ، هم به خاطر دوست خوبم و هم به یه سری دلیلای دیگه ... آتیشم خیلی تند بود ! یک احساس شدید توی وجودم باعث شده بود که به عجله بیفتم . هنوز چند روز نیست که مشهد رو ترک کردیم می خواستم همین روز ها اسباب کشی کنم برگردم مشهد !

این حس عجله در وجودم بود و من متوجهش نبودم ، که همسر عزیزم به من گفت فلانی فکر نمی کنی که داری یه کم عجله می کنی ؟! فکر نمی کنی که باید بیشتر روش فکر کنی ؟! گفتم چرا ...

یه کاغذ برداشتم و بین اینجا و مشهد شروع کردم مقایسه کردن که هرکدوم چ خوبی هایی دارن و چ بدی هایی . دوتا کاغذ برداشتم و برای هر کدوم خوبی ها و بدی هایی نوشتم و گذاشتم کنار هم . همسرم هم توی این کار کمکم کرد . ولی بعد هرچی روش فکر کردم به نتیجه نرسیدم . با دو سه نفر هم در این مورد مشورد کردم و باز هم به نتیجه مشخصی نرسیدم . فکر ها و مشورتام که تموم شد دیگه راهی باقی نمی موند جز استخاره ...

یک بار استخاره کردم و آیه ای که بتونم درکش کنم نیومد . دوباره سعی کردم مقدمات بیشتری رو برای استخارم انجام بدم . استخاره کردم و آیات اول سوره محمد (ص) اومد و آیه "سیروا فی الارض ..."(در زمین سیر و سفر کنید) این آیه همون آیه ای بود که من رو از مشهد خارج کرد ! با خودم گفتم که شاید حالا می خواد همین آیه منو برگردونه مشهد اما نه ... این آیات رو که کنار هم می دیدم به نتیجه دیگه ای می رسیدم . انگار داشتن به من می گفتن که من باید به همون دستور گذشته عمل کنم و به این فاصله از مشهد ادامه بدم ...

من همیشه به این فکر بودم که به کمک دوست خوبم و به کمک فضای معنوی حرم می تونم آدم بهتری باشم اما آیه دیگه ای از این صفحه به من گفت : "ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم" چشم امید به یاری دیگران نبند . تو برای خدا باش تا خداوند هم تو رو یاری کنه . با وجود یاری خداوند چ نیازی به یاری دیگران ... قدم های تو سستن و خواستی به کمک دوستت و فضای مسجد گوهرشاد قدم هاتو محکم کنی ؟! تو خدا رو یاری کن تا خداوند قدم هاتو استوار کنه ...

 با خودم گفت که خدایا مگه توصیه های خود تو نیست که دوستان خوب داشته باشید و به زیارت ائمه برید . خب من هم دارم به این توصیه تو عمل می کنم . برای جواب این سوالم دوباره استخاره ای کردم . چیزی که از اون آیات فهمیدم این بود که مشکل من این بوده که مسجد گوهر شاد و دوستم بُتِ من شده بودن ! انگاری جای خدا رو توی دلم گرفته بودن و من باید از دلبستگی هام کنده بشم ... من به خاطر راحتی خواستم اون ها رو داشته باشم اما خدا خواسته که من خودم گلیممو از آب بکشم بیرون هر چند کار سختی باشه ...


حالا فصل جدیدی از مبارزه من شروع شده ، فصلی که بدون دوست خوبم و بدون فضای حرم امام رضا باید تلاش کنم . و باید سعی کنم خودم ، با کمک دفترچهِ یادداشتِ کوچیکِ تویِ جیبم و با توکل بر خدا این راه رو ادامه بدم و پا پس نکشم ...

امیدم به خداست ...

آقای بیدل
۱۹:۲۴۲۹
خرداد

این روز ها روزهای فاصله س ...

فاصله چند صد کیلومتری ...

از حرم ،

از دوست خوبم ،

این روز ها ، روز های تحمل فشار ،

روز های خستگی جسمی و روحی ،

این روز ها ، روزهای خط مقدمه !

سخت ترین روز های مبارزست ...

بدون یار و یاور ، با شیطان در کمین نشسته ، و فشار زندگی امروز ...

خلاصه بگم ، این روز ها روز های سختیه برام ،

اما امیدم ب خداست ...

دعام کنین ...

آقای بیدل
۱۶:۲۰۲۷
خرداد

کلا آدم فوتبالی ای نیستم اما بازی های تیم ملی رو نمیشه نگاه نکرد ! بازی ایران مراکش که شروع شد خانواده همه جمعشون جمع بود . هیجان بازی خیلی بالا بود و وقتی اتفاقی می افتاد من نا خوداگاه یه دادی می کشیدم :| همش استرس بود ! تا این که رسید به دقیق 95 و در حالی که منتظر سوت پایان بودیم مراکش گل به خودی زد و فریاد و دست با هم همراه شد ... یه دقتی به خودم کردم دیدم قلبم داره مثِ چی می زنه !!!

فرداش به دلیلی با برادرم بودم و بیکار نشسته بودیم جلو تلویزیون ؛ که بازی آرژانتین اسکاتلند شروع شد . یه چند دقیقه ای از بازی که گذشت دیدم داره دیدنش بهم لذت میده ! با این که بازی ایران نبود ولی جذبش شده بودم . انگاری دیگه شده بودم یک آدم فوتبالی . توی همین حال بودم که با خودم گفتم فلانی ! یه فرقی که ماه رمضون با روز های قبلش داشت این بود که تلوزیون خیلی کمتر نگاه می کردی . پس بهتره همین الآن تلویزیون رو رها کنی ! گوشی رو برداشتم و یک پیامی به دوست خوبم دادم گفتم : "خوابی؟" . راستش از ته دلم دوست داشتم که خواب باشه و جوابمو نده ! اما جوابمو داد و گفت تا اذون مغرب مجردم . منم خوش بختانه تونستم بیخیال فوتبال و هیجانش بشم و رفتم خونشون . وقتی رسیدم دیدم زده رادیو نما تلاوت ! با خودم گفتم بابا ایوالله ! اما بعدش بهم گفت تا الآن داشتم فیلم نگاه می کردم تا این که تو بهم پیام دادی و اومدی خونمون . بعدش به خودم اومدم و فیلمو ول کردم !

این برام یک روزنه امید بود . فکر می کردم که این دوستم داره پاسوز من میشه . فکر می کردم که اون برام مفیده ولی من برای اون نه . اما حالا نظرم عوض شد . حالا فکر می کنم من و این دوست خوبم خیلی خوب می تونیم به هم کمک کنیم و هم دیگه رو هول بدیم به سمت خوب زندگی کردن ...

گفت و گو مون که تموم شد یک پیشنهاد خوب به من داد ، گفت برای دور نشدن از فضای ماه رمضون می تونیم هفته ای یک بار روزه بگیریم . مثلا دوشنبه ها . گفت می تونیم زنگ بزنیم و همدیگه رو هم بیدار کنیم . به این می گن یک پیشنهاد عالی ! و به اون می گن یک دوست عالی ...

خدایا شکرت به خاطر این دوست عالی ، 

و شکرت به خاطر این که کاری کردی که قدرشو بیشتر بدونم ...

خدایا ممنونتم :))


آقای بیدل
۱۷:۲۶۲۶
خرداد

درصد بالایی از توجه و حضورم از بین رفته ...

انس من با خودکار و دفترچه ی کوچیکِ توی جیبم کم شده ...

حالاتم گاها میان و عبور می کنن و می رن و من نمی بینمشون !

ماه رمضون همه چیز خیلی خوب و آسون بود . فضا و جَوّی که اون ماه داشت خیلی عالی بود ...

مسجد گوهر شاد ، دیدار هر روز دوستان خوب ، زبان روزه ، شب های قدر و ...

این فضا خود به خود آدمو هول می داد به سمت دقت ها و توجه هایی ،،، خود به خود زمینه ای میساخت برای درست زندگی کردن .

حالا که ماه رمضون تموم شده و اون فضا نیست باید سعی کنم یک چیزی شبیه اون فضا رو برای خودم ایجاد کنم !

توی رویاهامه که بتونم مثل ماه رمضون هر شب برم حرم ، مسجد گوهر شاد اما شدنی نیست ...

پس حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که شب ها برای نماز برم مسجد . حدود یک هفته قبل ماه رمضون همچین تصمیمی گرفته بودم اما با شروع ماه رمضون و قضیه افطار کردن دیگه نشد ادامش بدم . حالا دوباره تصمیم می گیرم که شب ها برم مسجد ...

می دونم مسجد سرکوچه به هیچ وجه مسجد گوهر شاد نمیشه ، اما فعلا این تنها کاریه که می تونم بکنم ...

پدر خانومم هر روز با پای پیاده میره حرم !!! هر روز ! اونم پیاده ! دمش گرم انصافا ! منم جزو آرزو هامه که توی غیر ماه رمضون هم بتونم هر روز برم حرم ! امیدوارم که این آرزو یک روز به واقعیت بپیونده ...

امید وارم ...


-------------------

ای خدا خوب و مهربونم ! در خونه دلم همیشه به روت بازه !

دوست دارم همیشه مهمون دلم باشی ! نه ، دوست دارم صاحب خونه دلم باشی و من مهمان تو ...

ازت خواهش می کنم بمون ... بمون ای خدا خوب و مهربون ...


آقای بیدل
۱۸:۵۷۲۵
خرداد

دیشب با دوست خوبم دعای وداع رو خوندیم بالاخره . بین دعا حرف می زدیم و حرف های دلمونو ب دعا اضافه می کردیم ، . همش توی این فکر بودم ک چ طور میشه توی عید فطر خوش حال بود بعد این همه لطف و برکت ماه رمضون ! تا این ک رسید به آخرای دعا ، رسید به جایی ک به برکت این عید از خداوند جایزه می خواست . همون عیدی خودمون . یکی از دوستان مجازی هم دیروز بهم گفت ک انشالله خدا بهت یک عیدی خوب بده .

همون لحظه یک چیزی به ذهنم زد . گفتم با این ک این ماه با همه برکاتش تموم شد و ما باید به خاطرش ناراحت باشیم ، خدا پایان ماه رمضون عید اعلام کرده و گفته باید شاد باشیم ! این چ معنی ای میده غیر از این ک خدا می خواد توی این روز عیدی ای به ما بده که حتی ارزشمند تر از ماه رمضون هست . وقتی بچه یه چیزی گم میکنه و میزنه زبر گریه باباش براش به چیز بهتر می خره و بچه خوشحال میشه . شاید ما هم به همچین حالتی داریم الان ...


+ امروز رفتیم پارک . دو سه تا برخورد پیش اومد ک من مجبور بودم تهمت هایی رو ک به من زده می شد بشنوم و جوابگو باشم ! چیزی که به وضوح برام روشن شد این بود ک من هنوز خیلی فاصله دارم از دریا ! از دریایی ک فشار ها و تهمت ها و حرف های کوچیک هیچ موجی توش ایجاد نمی کنه . من هنوز خیلی عقبم و کار زیاد دارم . یه کم بادم خالی شد الحمدلله ...  شاید بخشی از عیدی من امروز این بوده باشه ...

آقای بیدل
۱۵:۱۶۲۴
خرداد

چه روز ها و شب های پر احساسی رو پشت سر گذاشتم ،

چه با برکت بود برام این مهمانی خدا ، واقعا خدا برام سنگ تموم گذاشت و این ماه رمضون بهترین ماه رمضون کل عمرم بود ،،،

چه لحظه های نابی که اشک توی چشمام حلقه می زد و احساس می کردم که چقدر خدا رو دوست دارم ...

اما این روز های من روز های بی حسی و بی احساسی شده ،

روز هایی که انگار پرنده دلم خوابه ! به جایی پر نمی کشه و حس خاصی نداره ...

انگار واقعا داره مهمانی تمام میشه ، انگار ماه رمضون داره می ره و برکاتش رو هم با خودش می بره ...

فردا عیده و باید خوش حال باشیم اما راستش نمی تونم خوش حال باشم ! اصلا نمی تونم خوش حال باشم ...

شیطون قراره از زندان آزاد بشه ، سفره با برکت ماه رمضون قراره جمع بشه ، لحظه های احساس و عشق نمی دونم قراره که چقدر کمتر بشه یا شاید اصلا به صفر برسه ...

نگرانم ... می ترسم .... چ طور خوش حال باشم !!


دیشب توی مسجد گوهر شاد با دوست خوبم نشسته بودیم ، از برکات این ماه حرف می زدیم و لطف و رحمت خدا که شامل حالمون شد . دوست داشتیم دعای وداع با ماه رمضون رو بخونیم . اما صدای مداحی اونقدر بلند بود که نمی شد . دیگه دیر شده بود و وقت رفتن . موقع خداحافظی وقتی با هم دست دادیم ، دستمو رها نمی کرد ، چند لحظه ای همین طور به زمین خیره شد و  بعد هم زد زیر گریه ... گفتم چرا گریه می کنی ؟! با همون حال گریه یه اشاره ای به صحیفه سجادیه کرد و گفت "ماه رمضون تموم شد و یک وداع نخوندیم ... " انگار عزیزترین کسشو از دست داده بود ...

من چنین دوستی از کجا پیدا کنم دیگه ؟!

یک حسی به من می گه فلانی ! برگرد ! این دوست و این حرم با برکت ارزششو داره ...

موندم چیکار کنم ...

خدایا خودت راهنماییم کن ...


آقای بیدل
۱۴:۵۹۲۳
خرداد

تقریبا یه راهی برای هر کدوم از نقاط ضعفم پیدا کردم ولی یکیش هست که هرچی فکر می کنم و می گردم راهی پیدا نمی کنم . دوستان اگر راهی به ذهنشون می رسه لطفا بگید .

مشکل عصبانیت . تحقیر ها باعث میشه عصبانی بشم . نمی دونم که توی اون لحظه باید چیکار کنم . یک حس فشاری توی سینم میاد و هر کاری می کنم که این حس از بین بره نمیره ....


+ تولدم هم مبارک ! 

کادوی تولد فقط راه کار پذیرفته میشه :))


آقای بیدل
۱۹:۲۶۲۲
خرداد

این روزها توی یک حالت حیرت هستم ، یک انتخاب بزرگ پیش رو دارم و هرچی با افراد مختلف مشورت می کنم و هر چی فکر می کنم به نتیجه خاصی نمی رسم ، همیشه وقتی مشورت هام رو می کنم کارم به استخاره می رسه و چند باری شده که با استخاره به نتیجه های خوبی رسیدم .

حرم امام رضا (ع) استخاره کردم . صفحه ای که اومد خوندم ولی چیزی به نظرم نرسید . بی خیال شدم و راه افتادم به طرف خونه . به دروازه ورودی حرم که رسیدم یه لحظه یک جرقه ای به ذهنم خورد . توی اون صفحه از قرآن تشویق به نماز شب کرده بود . با خودم گفتم نکنه باید نماز شب بخونم و بعد استخاره کنم ، شاید خدا راه رو بهم نشون بده ، یه نگاه به ساعت انداختم ، ساعت 2 و ربع بود . می دونستم که اگه بخوام بمونم حرم و نماز شب بخونم به سحری نمی رسم . یه سکو پیدا کردم نشستم روش . از اون نقطه گنبد امام رضا خیلی زیبا بود و می درخشید ... چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم و با امام رضا نجوا می کردم ،،، تا بالاخره تصمیم گرفتم که بمونم و برای یک شب قید سحری رو بزنم !

برگشتم حرم و شروع کردم نماز شب خوندن . من که اهل نماز شب نیستم ، ولی گفتم که این نماز شب نماز شب ویژه ایه . پس باید به بهترین شکل ممکن بخونمش . مفاتیح روباز کردم و سعی کردم همه مستحابتش رو انجام بدم . در حال خوندن نماز شب بوی غذای معتکفین هم حس گرسنگی رو بیشتر می کرد !

نماز شب رو خوندم و استخاره کردم ، صفحه اول رو خوندم ، صفحه دوم رو هم خوندم اما ...

اما باز هم هیچ چیزی دست گیرم نشد ... خیلی نا امید شدم ، با هزار امید و آرزو این نماز شب رو خوندم اما چه فایده ...

نماز صبحو خودم و برگشتم خونه . دوچرخه هم نداشتم مجبور شدم مسیر طولانی ای رو پیاده برم و دیر برسم خونه . گوشی هم که همرام نبود کلی نگران شده بودن ...

 

حالا که بهش فکرمی کنم می بینم که این ها همش امتحانه ، خدای بزرگ و مهربون داره امتحانم می کنه ، می خواد ببینه تا کجا پاش وا میستم . فکر می کنم خدا ازم می خواد که بیشتر در بزنم . نباید نا امید بشم و باید دست از این درگاه برندارم ... فکر می کنم که انتظارم هم خیلی بالا رفته و نباید از خدا توقع معجزه داشته باشم . خدا قدرتش رو داره ولی مشکل اینه که من ظرفیتش رو ندارم ! ممکنه یه وقت ادعای پیامبری هم بکنم :| اونم کی ؟؟!! من !!!

خدا یا کمکم کن که این نا امیدی و رکود رو به امید و تلاش تبدیل کنم ...

آقای بیدل
۱۶:۳۱۲۱
خرداد

حالم حال گریه بود ، اما نمی دونم چرا نمیومد ... گلومو فشار می داد ، اما نمیومد ... احساس می کنم دیروز یه عواملی دست به دست هم دادن که من بشکنم ،

ظرفیتم تکمیل شده بود ، شاید این عوامل کوچک بوده باشن اما وقتی روی هم تلنبار بشن ظرف آدم پر میشه ... وقتی ظرفت پر می شه کوچکترین بهانه ای کافیه تا عصبانی بشی !!

سینم تحت فشار بود ، به حرم که رسیدم نتونستم منتظر وایستم ، دم در حرم یک گوشه نشستم و دفترچمو از جیبم در آوردم و شروع کردم به نوشتن ، حالا یه کم آروم شدم ...

رفتم داخل حرم و روی فرش های صحن گوهرشاد نشستم و شروع کردم مناجات الشاکین خوندن ... بعد حال مناجات الخائفین پیدا کردم و خوندم ...

می ترسم ... توی این ماه مبارک خدا برام سنگ تمون گذاشت ، می ترسم این حال خوب ادامه پیدا نکنه ...

 

+ توی همین حس و حال ها بودم و افکار بلندی داشتم ، در حالی که چشم به فرش دوخته بودم ، یک لحظه یک خانوم اومد رد شد و پاشو که جوراب نازکی هم پوشیده بود دقیقا گذاشت روی همون نقطه ای که من بهش خیره شده بودم ! ذهنم رو به هم ریخت و از اون فکر های بلند انداخت !

یه لحظه به خودم اومدم ، با خودم گفتم این خانوم شاید خودش هم خبر نداره که یه اشتباه به ظاهر کوچیکش چقدر می تونه ذهن آدما رو به هم بریزه ... به قول عین صاد ما توی این دنیا نباید گرد و خاک به راه بیاندازیم و حواس و آدما رو به خودمون جلب کنیم ...

یه نکاه به خودم انداختم ، همیشه آستینامو دو تا تا می دم ، هم به خاطر گرما و هم به خاطر این که خیال می کنم این طوری تیپم بهتر میشه ! با خودم گفتم الآن که گرم نیست پس بهتره آستین هام رو بدم پایین و الکی گرد و خاک به پا نکنم ...


آقای بیدل
۱۶:۱۱۱۹
خرداد

نشسته بودم خونه پدرم . داشتم کامنت ها رو بررسی می کردم و به وبلاگ ها سری می زدم . درهمین حال بودم که پدرم اومد نشست و تلویزیون رو روشن کرد . من یک گوشه خونه نشسته بودم که تلویزیون دیده نمی شد اما از صداش فهمیدم که کارتون پهلوانانه ! پدر عزیزم رفته بود چند قسمتشو دانلود کرده بود ، گذاشته بود که تماشا کنه :| منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم ، دستمو به سمت بالشت بردم و انداختمش روی زمین و ولو شدم جلو تلویزیون ! فکر می کنم این که من تا این حد کودک درونم زندست از بابام به ارث بردم ! ولی انصافا کارتون پهلوانان خیلی عالیه ! من فیلشاه و شاه زاده روم رو هم دیدم ولی باز هم به نظرم پهلوانان یه سر و گردن از اون ها بالاتره !

حالا بگذریم ...

یکی دو قسمتش که رد شد ، متوجه شدم که الآن دارم اوقام رو به بطالت می گذرونم ولی حال این که مثلا برم کتاب خونه ندارم ! گفتم چه کار کنم چه کار نکنم ، تصمیم گرفتم پاشم و همین حال بی حالیم رو بنویسم توی وبلاگ . همین که لپتاپو باز کردم و ویندوزش داشت بالا می اومد یاد "اراده" افتادم ! بلافاصله لپتاپو بستم و الآن داخل کتاب خونه هستم ...

انگار نوشتن معجزه می کنه ! حتی همین که تصمیم به نوشتن گرفتم با این که چیزی هم ننوشته بودم ، تونستم به اون حالت تنبلی غلبه کنم :)

از این بابت خوشحالم :)))

آقای بیدل