حساب رسی


۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۰۶:۳۷۳۰
مرداد

به نام حضرت دوست ...

1- داشتیم توی تاریکی شب با ماشین می رفتیم . یه هو گفت وایستا وایستا ! گفتم چی شده ؟! گفت : ندیدی ؟! گفتم نه ! گفت بنده خدا داشت ماشینشو از توی سر بالایی تنهایی هُل می داد ! دنده عقب گرفتم و ماشینشو تا پمپ گاز بوکسل کردیم . کلی تشکر کرد و رفتیم . رفیق برگشت بهم گفت : اینم روزیِ امشبت :)  ++ با خودم می گم چی میشه که رفیق دید ولی من ندیدم ؟! یعنی دیدم اما توجهم رو جلب نکرد ...

2- رفیق : " فلانی قبلا خیلی بیشتر اهل مراقبت بودی ! یادمه قبلا برای هر کسی پوشه ای باز کرده بودی " . یادش بخیر ... تازه ازدواج کرده بودم . وقتی دیدم با دنیایی از روابط جدید همراه شدم و در برخورد با اون ها گُنگ و سردرگمم تصمیم گرفتم برای هر شخص یک فایل داشته باشم . لپتاپم رو باز کردم و به نام هر کسی یک فایل word  درست کردم . همسرم ، پدرخانم ، مادرخانم ، برادرخانم ها ، خویشاوندان همسر و ... توی روحیاتشون دقت می کردم و اونجا می نوشتم و بر اساس اون تصمیم می گرفتم که چ طور با اون ها برخورد کنم . یادمه اون موقع ها برای لحظه هایی که سر سفره هستم ، می خوام بخوابم ، از خواب بلند شم و ... هم چیزی مشخص کرده بودم و توی یک فایل نوشته بودم ! دورانی بود ...

+ فکر می کنم ربطی بین این دو تا هست . بین ندیدن نشانه ها و این که مراقبت هام کمتر شده . (؟)

+ تصمیم : دوباره می خوام برای آدم های دور و برم پوشه ای ایجاد کنم ، حتی برای فضای مجازی ...


آقای بیدل
۱۷:۳۹۲۸
مرداد
حجم وبلاگ هایی ک دنبال می کنم زیاد شده . یعنی برای من زیاده . شاید شما وبلاگ های بیشتری رو دنبال کنید اما من وقتی وبی رو دنبال می کنم زیادی درگیرش میشم . شاید بعضی از وبلاگ ها رو قطع دنبال زدم ، دیگه ببخشید به بزرگواریتون ... وقتی اون یک ساعت مدام میام سراغ نظرات و پاسخ ها و ستاره ها اخرش سر درد می گیرم .
از طرفی دُز اعتیاد به نت توی خونم زیاد شده . نمی توانم ۲۳ ساعت سر نزنم ! پریروز زدم زیرش . برا همین برای تنبیهِ خودم دیروز کلا سراغش نیومدم . استخان درد گرفته بودم :| حالا تصمیم دارم روزی دو تا نیم ساعت یکی صبح و یکی عصر بیام ببینم چی میشه ... یه بار دیگه هم همچین تصمیمی گرفته بودم اما براش محدوده زمانی مشخص نکرده بودم . شاید حالا بهتر پیش بره ...
به امید خدا ...

آقای بیدل
۱۵:۰۲۲۶
مرداد

برای فهمیدن عیار رفاقت وقتِ بیشتری لازمه ، اما عیار محبت به خانواده توی همون ساعات اول برام روشن شد ...

همین که از جاده رسیدیم به شهر ، یه حس بدی اومد توی سینم ، به دوستم گفتم اصلا تا پام رسید به این شهر احساس غربت کردم ... یواشکی بهم گفت : دلتنگ خانواده شدی ؟ در حالی ک توی دلم تحسینش میکردم ک زده توی خال بهش گفتم : ن ... اونام بودن همین حسو داشتم ...

راستش دلم برا خانوم بچه ها تنگ شده ...


+ عشق گاهی مث آتیش زیرِ خاکستره ... با فاصله ها تازه شعله ور میشه و خودشو نشون می ده ... بعد از ۵ سال زندگی مشترک این روزا یادِ اس ام اس بازی های دورانِ عقد افتادیم :) 


آقای بیدل
۰۹:۳۲۲۵
مرداد

نمی دونم دارم کفر می گم یا نه ، اما ...


خدایا دوستت دارم ،

وقتی گرمِ بازی دنیا هستم و تو گرمِ خداوندگاریت ... وسط بازی یک لحظه به خودم می آیم و نیم نگاهی به تو می اندازم ، و بعد تو ... و نگاهمان چقدر شیرین به هم گره می خورد ...

خدایا دوستت دارم ،

وقتی که در اوج خستگی های بازی ، نا امید از خودم و بازی کردن هایم ، گوشه ای کِز کرده ام و دلم گرفته است ... در حالی که هیچ حواسم به تو نیست ، اما تو دست به زیر چانه گذاشته ای و با چشمانی مهربان و لبخندی ملیح مرا تماشا می کنی ...

ناگهان نگاهم خیلی اتفاقی به چهره زیبایت می افتد و باز نگاهمان به هم گره می خورد ، لبخندت عمیق تر میشود و چشمانت می درخشند ...

حلقه اشک هایت را که می بینم بغضم می ترکد ! به پهنای صورت اشک می ریزم و از زمین و آسمان برایت دردِ دل می کنم و تو گوش می شوی برای حرف های ناتمام من ...

دیگر چشمانت توان نگه داشتن بار اشک ها را ندارد ، اولین قطره اشکت که به زمین می چکد ، نفسم بند می آید ؛ دیگر تحمل نمی کنم ، دوان دوان به سویت می آیم و خودم را در آغوشت رها می کنم و باز به پهنای صورت اشک می ریزم ؛ اما این اشک با اشک های قبل فرق می کند انگار ...

دیگر هیچ غُصّه ای ندارم ...


آقای بیدل
۰۰:۰۴۲۴
مرداد
فردا شروع یک فاصله ده روزه از خانوادست ،
ده روز همسفر شدن با بهترین دوستِ دوران زندگیم ،
حالا میشه عیار رفاقتمونو توی این ده روز بسنجیم ،
ببینم چقدر لاف زدیم و چقدر پای رفاقت هستیم ...

حرفِ دل نوشت : کاش همون قدر ک دوس داریم آدما دوسمون داشته باشن ، دوست داشتیم خدا دوسمون داشته باشه ...

آقای بیدل
۱۲:۴۲۲۱
مرداد

حواسم نبود باز داشتم از یک سوراخ دوباره گزیده می شدم 

از این به بعد روزی فقط یک ساعتِ به هم پیوسته میام سراغ فضای مجازی . 

احتمالا دفعه بعد فردا صبح باشه ،

خدایا کمکم کن ...


آقای بیدل
۱۱:۴۹۲۰
مرداد

گاهی غرور آدمو به چ ذلت ها که نمی کشونه ...

وقتی آدم به چیز های الکی ای مغرور میشه ...

به چهار تا نگاه و توجه ، به دو تا آفرین و باریک الله ...

تمام تلاششو می کنه ک از دستشون نده ...

و دیگه خط کشِ درست و غلطش میشه تاییدیه آدما ...

کم کم احساس می کنه هر چی داره همین توجه ها و آفرین هاس ،

اخمشون دلشو میریزونه و لبخندشون به وجد میاره ...

و حالا دیگه زندگیش تو مشت مردمه ...


خدایا ...

می دونم خیلی لیز و لغزنده م ...

ولی میشه از مُشتت رهام نکنی ... ؟

آقای بیدل
۰۷:۱۰۱۹
مرداد
همین طوری نشسته بودم قلم به دست ،
هرچی فکر می کردم چیزی برای نوشتن نبود ...
دو سه روزی درگیر مریضی پسرم بودم ، 
توی این فاصله نوشتن هام تعطیل بود،
فکر کنم دلیلش همین بود ...

آقای بیدل
۱۷:۰۶۱۶
مرداد

خدا خیرش بده اون کسی رو که من رو با رمان یادت باشد آشنا کرد . من و همسرم رو ...

هنوز صفحه ی 88 بودم . وقتی که نوشته ی پشت جلدشو براش خوندم نتونست جلوی اشکشو بگیره ... و نتونست منتظر وایسته تا من تمومش کنم ! شروع کرد به خوندن ، کنارش هم کلی دستمال نم کشیده و مچاله شده ... خواب درستی نداشت تا این که بعد از دو روز تمومش کرد !

بعد از اون دیگه همه ی فکر و ذکرش شده بود "یادت باشد" . تا بر می گشتم خونه شروع میکرد برام از اون زن و شوهر آسمانی گفتن . نگاه منم فقط به برقِ اشکی بود که توی چشم هاش حلقه می زد ...

بهش گفتم : به نظرت من بیشتر از شهید فاصله دارم یا تو بیشتر از همسر شهید ؟! گفت هر دومون ... ولی من گفتم به نظرم من از شهید فاصلم خیلی بیشتره ...

از اون به بعد همش دنبال پیدا کردن یک شباهت بین من و اون شهید بود ! : اونم مثل تو عاشق فسنجون بوده ، هر وقت و هر جا ! حتی برای صبحونه :)) ، مث تو به آبگوشت علاقه نداشته و ...

گفتم : مگه توی خورد و خوراک شبیهِ شهید باشم ! من کجا و شهید کجا ... شهادت نصیب هر کسی نمیشه ! خیلیا رفتن جبهه ولی تیر و ترکشا از کنارشون رد شدن ... من که از مرگ می ترسم که دیگه ول معطلم ... من خیلی فاصله دارم عزیزم خیلی ...

بعدش یه نگاه بهم کرد و با اشک یه جمله بهم گفت که تنم لرزید ... . گفت :

عزیزم من انتخابم رو کردم ! دعا می کنم که شهید بشی ...

با خودم گفتم : خدایا شکرت به خاطر همسری که نصیبم کردی ... وقتی ازدواج کردیم شاید به چشم یک مانع بهش نگاه می کردم اما حالا می بینم که چقدر رشد کرده و از منم جلو زده و حالا دست منو می گیره و با خودش بالا می بره ...

خدایا صد هزار مرتبه شکرت ...

 

+ همسرم به عنوان یک رمان خون : 

به جرأت می تونم بگم که از بین رمان هایی که خوندم این بهترین بوده :)

 

آقای بیدل
۱۶:۲۵۱۴
مرداد

سلام ای خدای بزرگ و مهربانم ...

ای خدایی که کلیدِ گنجینهِ ثروت های دو عالم ، در دستان توست ...

ای خدایی که به من قول دادی که همه جوره هوایم را داشته باشی و تا به امروز و این لحظه هم زیر قولت نزدی ...

ای خدایی که قیمت ارز و سکه کوچکترین تاثیری در کَرَم و رحمتت ندارد ... تو کاری به این کار ها نداری ، ما نان خور تو ایم و تو از زیر سنگ هم که شده روزی ما را به ما خواهی رساند ... حتی از جایی که اصلا فکرش را نمی کنیم ...

من کاری به این کار ها ندرم که تقصیر کیست ! تقصیر هر بوقی که می خواهد باشد ! دولت ، آمریکا ، تحریم ، بی کفایتی و ... من تو را قدرتمند تر از آن می بینم که ذلیلِ کوتاهی های دیگران باشی ... تو به من قول دادی که هوایم را داشته باشی ! و من روی قول تو حساب باز می کنم ... حالا هر کسی می خواهد باعث شود که تو به قولت عمل نکنی شک ندارم که تو او را از سرِ راه بر می داری ...

ای رزّاق ! ای بسیار روزی دهنده ! به قول یک دوست خوب و یک پیرِ دِیر ، تا زمانی که تشدیدِ "زِ" رزّاق هست نا امیدی معنا ندارد ...

اما گاهی کم می آورم ... و فکر می کنم که این کم آوردن هایم دلیلی دارد ... بی شک تو می توانی روزی من را به من برسانی اما گاهی این رزق به دستم نمی رسد ... به گمانم دلیلی دارد که گاهی نگهش می داری ... همان وقتی هایی که منتظرم که از فلانی و بهمانی و فلان سازمان و فلان مرکز چیزی عایدم شود !

می خواهی به من تلنگری بزنی که ای بیدلِ من ! روزی را از جایی غیر از درگاه من طلب نکن ...

خدایا ! ای خدای خوب و مهربانم ! ای روزی رسانِ مطلق ! ای رزّاقِ بی چون و چرا !

می خواهم اقرار کنم که اگر تمام دنیا هم بخواهند که من مسکین و فقیر باشم اما تو به من قول ثروت و بی نیازی بدهی ؛ من بدون شک ثروتمند ترین آدم روی زمین هستم ...


آقای بیدل