حساب رسی


۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

۰۷:۰۲۳۱
شهریور

1- اوضاع پوشک رو که حتما می دونید چطور هست . قیمتاش سه تا چهار برابر شده ... توی این اوضاع گرونی پوشک چاره ای ندیدیم جز این که بریم سراغ کهنه ! یکی دوبار کهنش کردیم اما قبول نمی کرد . کهنه رو که میدید جیغش می رفت هوا ... ما هم دلمون سوخت براش گفتیم ولش . بنده خدا یه عمری پوشک استفاده کرده بذار اذیتش نکنیم ... رفتیم پوشک ارزون قیمت پیدا کردیم . این که می گم ارزون یعنی مثلا قیمتش دو برابر شده نه سه برابر و بیشتر ! سه تا برداشتیم موقع پرداخت مبلغ یکی رو ازمون گرفت گفت فقط دو تا ! این بچه ما هم اصلا به فکر جیب باباش نیست ! همین طور پوشک مصرف می کنه ! پی پی پشتِ پی پی ! میگم باباجون خب نگه دار همه رو یک دفعه ... :)) ! تا این که یک روز 6 تا پوشک مصرف کرد . 6 تا یعنی خیلی ! اون روز من و همسرم بیشتر از هر روز دیگه نگران آینده بودیم ... یه نگاهی به آسمون (سقف خونه) کردم و گفتم خدایا اوضاع مالی خرابه . تا وقتی که داریم خرج می کنیم برای مایحتاج زندگی . وقتی هم که دیگه روزیمون رو برامون نفرستی مجبوریم بریم از "غیر" قرض کنیم . غیرتت اجازه میده ؟! رو کردم به همسرم گفتم نگران نباش عزیزم خدا که هنوز ما رو تنها نذاشته ! به خیال خودم این ها رو بلند می گفتم که خدا هم بشنوه !


2- آبگرم کن خونه مدتیه مشکل پیدا کرده . روزی یک بار خاموش میشه و باید برم روشنش کنم . به همین راحتی هم روشن نمیشه . باید روده پوده هاشو بریزم بیرون باز سر هم کنم تا روشن بشه . فنی نیستم ولی این کار رو که می کنم روشن میشه نمی دونم چرا ! تا این که یک روز – دقیقا همون روزی که فرزند 6 تا مصرف کرد - دیگه روشن نشد . هر کاری کردم هر چی باهش ور رفتم روشن نشد . تقریبا مطمئن شدم که دیگه کار رسیده به تعمیرکار . اصلا خاطره خوبی از خدماتی های این شهر ندارم . و از طرفی نگران بحث مالیش هم بودم . توی این اوضاع از کجا بیارم باز خرج این بکنم ! گفتم نا امید نشو ! باز رفتم باهش ور رفتم . دیدم نه ! این روشن بشو نیست ! باز رفتم سراغش ، این شاستی شمعکش رو فشار داده بودم و نگه داشته بودم . باید سی ثانیه نگه می داشتم . این بین همسرم گفت : "یک بسم الله اولش گفتی ؟!" همون جا گفتم بسم الله الحمن الرحیم . تو دلم با خدا حرف زدم . گفتم خدایا اگه تو اینو درست کنی درستش کردی وگرنه می دونی که از دست من کاری بر نمیاد ... وقتی رهاش کردم با صدای گُر گرفتنش گُر گرفتیم ... طبق معمول همیشه باید بعد از حدود یه ساعت دوباره خاموش می شد . همسرم گفت برو ببین خاموش نشده ؟ گفتم عزیزم خدا که چیزی رو بد تعمیر نمی کنه :) ! رفتم دیدم آبگرم کن همچنان داره کار میکنه ... . درست شد !


+ خدایا ممنونتم که توی اتفاقات کوچیک زندگی بزرگی خودتو به ما نشون می دی . خدایا ممنونتم که زندگی ما رو پر کردی از معجزه های کوچیک و بزرگ ، تا بهتر ببینیمت .

خدایا عاشقتم ! دوستت دارم ! سختی ها هرچند سختن اما چشم های کورِ منو باز می کنن که بهتر ببینمت . می ارزه ... واقعا می ارزه ... دوست دارم کارم به جایی برسه که دیگه به اسباب فکر هم نکنم ... همه کاره تویی و تویی و تویی و بس ...


آقای بیدل
۱۸:۰۳۲۷
شهریور

بهش می گم عزیزم بیا با هم توی وبلاگ بنویسیم . می گه آخه من چی بنویسم ؟! می گم بیا بنویس تا قلمت روون بشه . می گه من بلد نیستم خوب بنویسم . من می گم شما بنویس . گفتم باشه :)

بعد پیشنهادی بهم داد که حاصلش شد این پست :

این شبا بعد از مراسم مسجد می ریم پارک می شینیم که پسرمم یه کم بازی کنه . توی پارک این نوجوونا و جوونا رو می بینیم که همه غذای نذری به دست ، میان و توی پارک شامشونو می خورن . خوب راستش ما هم دلمون می خواست ! می دونستم کدوم هیئته . یه شب بعد از مراسم مسجد رفتیم اون هیئت! چقدر طولانی بود . تا به شامش رسید پیر شدیم ! ملت هم توی راه پله تجمع کرده بودن اصلا نمی شد بیرون اومد . خلاصه تا حدودی کوفتمون شد ! تصمیم گرفتیم قید شام رو بزنیم و به همون مراسم مسجد بسنده کنیم . انصافا هم از همه لحاظ خوب بود . هم زمانش و هم سخنران و مداحش . تنها مشکلش این بود که شام نداشت !

یه شب همسر جان گفت : "من دلم قیمه نذری می خواد ولی حیف ..." رفتیم مسجد و همون شب بر خلاف همیشه شام دادن اون هم قیمه :))) بهش می گم کاش چیز دیگه ای از خدا می خواستی ! کاش برا من دعا می کردی :) می گه برا تو هم دعا کردم عزیزم ... 

هعی ... خیلی به دلِ پاک همسرم غبطه می خورم ... با خودم می گم خب اون توی روضه های امام حسین بزرگ شده اما تو چی ! وقتی به این فکر می کنم خیلی از خودم نا امید می شم ... می ترسم از این که گذشتم ، آیندمو بسازه ...

 

+ خدایا تو رو به اشک های همسرم توی این روضه ها قسم ! دعاشو در حقم مستجاب کن ...


آقای بیدل
۰۸:۵۰۲۳
شهریور

این روز ها انقدر در گیر و دار جاده بودم ک خیلی چیزا رو فراموش کردم ... مسافرت خوبه اما آدمو از برنامه زندگی روز مره ش می ندازه . و حالا ک از برنامه هام فاصله گرفتم برگشتن به حالت قبل یه کم مشکله اما شدنیه ... . حالا ک برگشتیم شهرمون باید دوباره خلوتی داشته باشم و توجهی ... یه برنامه تازه و یه شروع دوباره ... اما این بار شروعی با الگو ها و هدف های جدید ...


آقای بیدل
۰۶:۲۰۱۹
شهریور

توی کتاب (یادت باشد) اسم چند تا خیابون داشت . می رفتیم توی اون خیابونا و پرس و جو می کردیم . تا این ک مغازه ی عمومی شهید رو پیدا کردیم . ایشون گفتن خونه همسر شهید توی محله کوثره اما دقیقشو نمی دونستن . رفتیم محله کوثر . از مغازه ها می پرسیدیم ک منزل سیاهکالی مرادی رو می شناسن یا نه . یه مغازه الکتریکی می شناختشون . گفت سه سال پیش براشون اومده اف اف نصب کرده و حدودی خونشونو بلده . بنده خدا با موتورش افتاد جلو و بعدِ یه مقدار گشتن خونشونو پیدا کرد . قرارمون این بود ک یه آدرسی ازشون پیدا کنیم ، بعدش بریم یه حمومی بریم و یه هدیه ای بخریم و بعدش مزاحم بشیم . اما شرایط جور دیگه ای شد .

زنگ زدیم . پدرِ همسر شهید سیاهکالی اومدن دم در . یه احوال پرسی گررررم ... خیلی زیاد اصرار کردن بریم داخل . با همون قیافه زار و نزارمون رفتیم داخل و البته ازشون عذر خواهی کردیم . متاسفانه همسر شهید رفته بودن تهران و توفیق دیدار با ایشونو پیدا نکردیم . اما پدر و مادرشون خیلی دل زنده بودن و از هم صحبتی باهشون نهایت لذتو بردیم . به زور نگهمون داشتن برا ناهار . بعد ناهارم نشستیم گرم صحبت تا ساعت ۶ . هنوزم خسته نشده بودیم ...

قبل رفتن شماره هامونو دادیم بهشون ک بدن همسر شهید تا هر وقت اومدن مشهد بتونیم ملاقاتشون کنیم .

 

+ همسرم خیلی خوش حال بود . همش بهم می گفت فلانی امروز خخخخیلی روز خوبی بود ... تو همین حس و حالِ خوش بودیم ک تلفن همسرم زنگ خورد . ناشناس بود . وقتی جواب داد گُل از گُلش شکفت :) همسر شهید بودن ... رفتم بیرون ک راحت بتونن صحبت کنن ...

+ اون صبر و این هم پاداشش ... اصلِ این ک بیایم تا قزوین دیدن خانواده شهید سیاهکالی پیشنهاد رفیق بود . همچین رفیقی انصافا انصافا ارزشو یه مقدار صبر روداره ...

+ این صدای شهید سیاهکالیه . شعرش هم از خودشونه . حدود ۱۵ روز قبل از شهادت . معلوم بوده کاملا خبر دارن ک قراره شهید بشن . پدر همسر شهید ک اینو گذاشتن تقریبا همه گریه می کردن جز من ! بیدل بودن یه جاهایی خیلی غصه داره ...

 

آقای بیدل
۰۷:۲۴۱۸
شهریور
ظرفیت روحی ...
چیزی ک اگه باشه می تونی به جای همه ی آدمای دور و برت صبوری کنی ،
می تونی صبور باشی و صبوری رو به دیگران هم انتقال بدی ،
***
وقتی همسرم می خنده ، می خندم ، وقتی ناراحته ، ناراحتم ، وقتی شاده شادم ، وقتی افسردست ، افسرده م ... چون دوستش دارم !
اما این دوست داشتن ، دوست داشتنی ذلیل و ضعیفِ ...
باید وقتی می خنده بخندم و وقتی ناراحته ، بخندونمش و شادش کنم ...
این یعنی دوست داشتنِ قوی همراه با روحِ بلند ...
***
هعععی ... ای بیدل ...
راه پیش روی تو خیلی طولانیه ، هر چی میری باز می بینی اول راهی ... ضعیفی بیدل ، ضعیف ... باید کار کنی ، تلاش کنی ... این مسافرت زمین تمرین و مبارزس .

مشقِ سفر :
هر جا همسر صبرش تموم شد بهش دلدادی بده ، هر جا فکر سوءی اومد تو ذهنت یادت بیار ک ذهنت به شدت منفی بافه و داره بهت دروغ می گه ، هر جا خطایی از کسی سر زد بدون ک هیچ کس معصوم نیست ، که میشه بدی رو با خوبی جواب داد ، با محبت ...

+ اومدیم قزوین تا اگه شد با همسر شهید سیاهکالی دیدار داشته باشیم . اما گویا پیدا کردنشون کار آسونی نیست ، اگه بشه چقدر عالی میشه ، دعا کنید ک بشه ... 
الهی به امید تو ...

آقای بیدل
۰۲:۴۲۱۷
شهریور

ساعت ۲ و ۳۰ دقیقه نیمه شب ، بعد از یک روز رانندگی ، من و همسر توی حیات مجتمع محل زندگیمون ، مشغول خوابوندن پسرم ک تازه از شیر گرفته شده ...

خسته ی خسته ی خسته ...

رفیق و همسرش مهمان ما هستن ...

گفت همسرمو خیلی وقته مسافرت نبردم میشه بیایم خونتون ؟ ، من ک این چند ماهه انقدر سفر رفتم ک مُردم ، اصلا دوست نداشتم بیان ، اما به رسم رفاقت قبول کردم . روز سختی بود و از جهات مختلف تحت فشار بودم . وقتی شرایط سخت میشه آدم حساس میشه . عیب های کوچیک آدما به نظر بزرگ جلوه می کنه . و تصمیم هایی از ذهن آدم عبور میکنه ک خیلی بی رحمانه س ! توی شرایطی هستم ک تصمیم گیری مساوی میشه با اشتباه ...

صبر ، صبر ، صبر ... کاریه ک باید بکنم . جلو زبونمو بگیرم و کینه های پوچ و توخالی رو از دلم بیرون بریزم ...

یاد این جمله شهید سیاهکالی افتادم که : کفی بالحلم ناصرا ...


آقای بیدل
۱۶:۵۱۱۴
شهریور

لعنت خدا برترامپ و دار و دسته ش و غیره و غیره و غیره ...

"رفیق" چند سالیه عمل قلب باز کرده و روی سینش یک چاکِ بزرگ هست . دریچه قلبش نمی دونم چ مشکلی داشته که مجبور شدن از جنس پلاتین براش یک دریچه قلب درست کنن . وقتی کنارش می شینی مثِ ساعت تیک تاک می کنه ! دکتر بهش یک قرص داده که باید هر شب بخوره . و اگر یکی دو روز مصرف نکنه ،،، می میره !! یعنی همین قدر بگم که براش حکم آب و هوا رو داره این قرص . اما از بدِ ماجرا این قرص خارجیه و تولید داخل نداره ، و بد تر از اون ، این که حالا رفته توی لیست تحریم !

چند تا داروخونه رو سر زدیم . هیچ کدوم نداشتن ! دارویی که تا دیروز مثِ استامنیفون توی همه داروخونه ها پیدا می شد . بعدش یه داروخونه ای بود که لطف کرد بهمون 5 عدد داد ! رو کردم به رفیق خندیدم و با شوخی گفتم : "خوش حال باش مرگت 5 روز به تاخیر افتاد !"

بهمون گفتن برید هلال احمر شاید بهتون بده . اون سر شهر بود . تا رسیدیم شب شد . من توی ماشین منتظر بودم و رفیق رفت که دارو بخره . وقتی برگشت گفت ، ده ساله از این جا جمع شده !

یک نگرانی پنهان توی نگاهش بود . زیرلبش همش "خدالعنت کنه ..." بود .  اما می خندید !کلی با هم شوخی کردیم و خندیدم ! می گفتم رفیق حالا که داری می میری چرا شهید نشی ؟! بیا همه زار و زندگیتو بفروش یه بلیط بگیر برو آمریکا با یک کمر بند انفجاری کاخ سفیدو بیار پایین همه راحت شن ! با همون لهجه ی غلیظ مشهدیش گفت : "اگر بروم آن جا قرص هایم را می خرم !(مشهدیش قابل تایپ نبود!)

توی راه یک داروخونه به چشممون خورد . گفت نگه دار شاید داشته باشه . رفت بخره و من منتظر توی ماشین . وقتی برگشت صد روز از زندگیشو توی دستش بالا گرفته بود و می خندید !


لعنت خدا بر ...



+ ما بچه ی پایین شهریم و هلال احمر بالاشهر . ملت بد وضعی داشتن ! واقعیتش حفظ نگاه خیلی کار سختی بود ، تقریبا ناممکن ...


آقای بیدل
۱۶:۵۸۱۱
شهریور

خیلی آدمیزاد موجودِ عجیبیه !

حتی برای بعد از مُردنش هم ریا داره !

یه کاری بکنیم ک بعدِ مردنمون مردم بگن دمش گرم !

مردم بعد از مردن ، بیشتر دوستمون بدارن و برامون اشک بریزن !

انگار ن انگار ک بعد از مرگ دیگه توی این دنیا نیستیم . اصلا شاید هیچی از اتفاقات این دنیا خبر دار نشیم ! یا این که انقدر سرمون شلوغ باشه و با مسائل مهمی دست به گریبان باشیم ک اتفاقات دنیا برامون ذره ای ارزش نداشته باشه ... قطعا همین طوره !


حرف ها و نگاه های مردم توی این دنیا چ نفعی برامون داشت ک حالا توی اون دنیا داشته باشه ... ؟! امیدمون باید ب گوشه ی چشمِ خدامون باشه ...


+ یوم یفر المرء من اخیه و صاحبته و ... روزی که انسان از برادرش و همسرش و ... فرار می کنه ... !

آقای بیدل
۰۷:۳۴۰۸
شهریور

وقتی مسیر جاده طولانی باشه لازمه آدم به یک وسیله ای خودشو بیدار نگه داره ، چند تا چیز هست که منو بیدار نگه میداره . یا یک همسفرِ پُرچونه ! یا یک کیلو تخمه ! یا آهنگ ! توی این سفری که با رفیق داشتیم ، از هر سه گزینه استفاده کردیم :) یکیش هم که گزینه ی آهنگ بود . آهنگا رو ریخته بودیم توی گوشی و هر کس نوبتش می رسید که رانندگی کنه با هندزفری آهنگ گوش می داد (چون یک هندزفری بیشتر نداشتیم ). واقعا هم بیدارمون نگه می داشت . رفیق وقتی نوبتش می رسید به شوخی می گفت : "فلانی اون شارژرو بده !"

بعد از مدت ها باز آهنگ گوش دادم . چه حس و حال عجیب غریبی داشت ! حالاتم مثلِ امواج دریا بالا و پایین می رفت ! اشک ، غم ، عصبانیت و خشم ، شادی ، عشق ، دوست داشتن و ... یکی پس از دیگری با هر "تِرَک" میومدن و می رفتن ! آقای ایکس که کنارم نشسته بود و این حالات رو توی چهره ی من می دید از نگاهش معلوم بود داره با خودش فکر می کنه من دارم چی گوش می دم ! نمی دونست دارم آهنگ گوش میدم ...

آهنگ چه احساساتِ شدیدی ، بدون هیچ زحمتی ، و نقدِ نقد به وجود می آره . شاید باورتون نشه در حالی که داشتم آهنگ ها رو گوش می دادم چه تصمیمی گرفتم (نپرسید که نمی گم:) ) ! حسابی جو گیر شده بودم !

یادمه چند وقت پیش که رفته بودم سراغ آهنگ یکی از دوستان مجازی(امیدوارم باز بنویسه) با کلی تاکید بهم گفت نرَم سَمتش ! حالا که می شینم حساب کتاب می کنم می بینم حرفش درست بوده ...

آهنگ هم احساسات ایجاد می کنه ، فکر کردن و نوشتن هم احساسات ایجاد می کنه ، من هردوشو تجربه کردم . احساساتی که آهنگ ایجاد می کنه شدید ، لحظه ای و گذراست . با تمام شدن تِرکِ آهنگ ، اون احساس هم تمام می شه . اما احساساتی که با تفکر کردن و دست به قلم شدن برای آدم ایجاد میشه عمیق و ماندگاره ، هر چند سخت تره ... شاید چون حقیقتِ پشتِ این احساس همچنان باقی می مونه ... هنوز حس و حال نوشته "ای کاش من هم جاری شوم" و "یا حبیب یا محبوب" برام از بین نرفته !

احساساتِ آهنگی مثل لقمه ی جویده شدست با ارزشِ غذایی کم ، یک چیزی شبیه پُفک ! و احساساتی که با فکر ایجاد می شه مثلِ گوشته ! برای جویدن و هضمش باید زحمت کشید اما انصافا ارزششو داره ...

اگر خودمونو به لقمه های جویده شده عادت بدیم دیگه حاضر نیستیم زحمتِ به نیش کشیدن گوشت رو به خودمون بدیم ...

احساساتِ آهنگی مثل سنگیه که به آسمون پرتاب شده و با پایان آهنگ به زمین می خوره . اما احساساتی که با فکر ایجاد میشه مثل درختیه که ریشه هاش توی زمین محکمه ... هر دوش بالا میره ، یکیش سریع و یکیش کُند . ولی این کجا و آن کجا ...

 

+ می دونم که این پست منتقد زیاد داره . می شنوم :)


آقای بیدل
۱۴:۴۶۰۶
شهریور
می خواستم نظرتونو در مورد مساله ای بدونم ...

آیا عاشق شدن یک اتفاقِ غیر اختیاریه یا اختیاری ؟
معمولا مشکل آدما جاییه ک عاشق شدن ، حالا نمی دونن با این عشق چ کار کنن !
اما گاهی آدم لازم می دونه که عاشق بشه . عشقِ اختیاری !
یک نفر رو مشخص می کنه و تصمیم میگیره احساساتشو در مورد اون مدیریت کنه . می خواد کاری کنه که عاشقش بشه !
اون یک نفر هر کسی می تونه باشه ، همسر ، فرزند ، پدر و مادر ، دوست ، اهل بیت ع ، خدا ...

+ اگه به نظرتون عشق اختیاریه ، 
خب چ طوری میشه عشق رو ایجاد کرد ؟ 
چ طوری میشه عاشق شد ؟؟؟

آقای بیدل