حساب رسی


۹ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

۰۶:۳۴۲۵
مهر

تقریبا دو هفته دیگه مونده به اربعین . اگه بخوام به حساب این دنیا دو دو تا چهار تا کنم کربلا رفتنم ناممکنه ... مگر این که خودشون کاری کنن و رام بدن ... اولش مشکل پول بود . بعضی از رفقا می گفتن نگران پولش نباشین جور میشه . منِ بوق درک نمی کردم ! به همین خاطر دنبال کار های رفتن نبودم . حالا که خدا خواسته و پولش جور شده تقریبا دیره برای انجام بقیه کار ها ...

تنها چیزی که می تونه تا اربعین منو برسونه به کربلا اینه که روزیم کنن ... اگه دعوت کرده باشن قطعا کربلایی هستم ؛ وگرنه همه چیز رو هم جور کنم باز جور نمیشه ... اگه دعوت نکنن چ بسا تا مرز بری و دست خالی برگردی ! مثِ پارسال ...

امروز میرم که آخرین تیر های ترکشم رو بندازم . اگه نتیجه نداد دیگه هیچ امیدی باقی نمی مونه جز همون که گفتم ؛ که خود آقا دعوتم کنن ، که حضرت رضا براتم رو امضا بکنن ...

این روز ها خیلی روی این فکر می کنم که از امام رضا چقدر میشه انتظار معجزه داشت ... ؟ قطعا خود امام رضا هیچ چیزی کم ندارن برای این که مراد دل ما رو به ما برسونن . اما چیزی که حس نا امیدی رو تو دلم ایجاد می کنه اینه که شاید بی لیاقتی ما باعث بشه که دست حمایتشون رو از ما دریغ کنن ... ولی مطمئنم که در مورد سفر های اربعین معجزه زیاد اتفاق می افته ... پس امیدوارم ...

 

یادم نمی ره هدیه ای که از حضرت علی علیه السلام گرفتم ، وقتی با همسرم به سفر کربلا رفتم . ماجرا مال چند سال پیشه هرچی یادم اومد نوشتم :

موقع رفتن رفیق ازم خواست براش یک دُر نجف بخرم . گفتم باشه . توی بازار های نجف داشتیم راه می رفتیم که سفارش رفیق رو انجام بدیم . دست فروش های انگشترفروش زیاد بودن . کنار یکیشون ایستادیم و قیمت گرفتیم . گفت 30 تومان o_o ! انگشتر دُر نجف با پایه نقره فقط 30 تومان ؟! رد شدیم . از دور داد زد بیا 20 تومان ! باز ادامه دادیم . بیا 10 تومان !!!! هیچی دیگه فکر کنم پلاستیکی بوده ! همین طور داشتیم می رفتیم و دست فروش ها رو نگاه می کردیم که یک آقایی اومد جلو و سلام کرد . گفت از این دست فروش ها نخر تقلبیه . با من بیا ! رفتم دنبالش ما رو برد داخل یک مغازه انگشتر فروشی . یک آقای دیگه هم داخل مغازه بود . گفت این آقا رئیسِ ستادِ باز سازی عتبات عالیاته !!! جا خوردیم . دیگه نفهمیدم چی شد . بقیه ش خیلی زود گذشت . آقای رئیس با مغازه دار یک خوش و بشی کرد و به عربی چیز هایی گفت و با اون آقای دیگه رفتن . معلوم بود داره سفارش ما رو می کنه  ! به مغازه دار گفتم یک نگین در نجف می خوام . گفت 50 هزار دینار . به پول اون موقع میشه 150 هزار تومان . گفت ولی من برای شما ارزون تر حسب می کنم . 30 هزار بدید . گفتم باشه . وقتی داشتم از لابه لای پول هام 30هزار دینار جدا می کردم خودش دستشو آورد جلو و یک 5هزاری برداشت و خدا بده برکت :) یعنی به پول ما 15 هزار تومان . شاد و شنگول از مغازش زدیم بیرون . همش به همسرم می گفتم فلانی این روزی خاصِ رفیق بوده ...

یکی از برنامه های کاروان این بود که بریم دیدار یکی از علمای نجف . سخنرانی بود . آخرای سخنرانی روایتی برامون خواندند که حضرت رسول(ص) فرمودند : " هرچه برای خود دوست می دارید برای دیگران هم دوست بدارید و هرچه برای خود نمی پسندید برای دیگران هم نپسندید . " و بعد گفتند که من انگشتر دُر نجف رو خیلی دوست دارم و می پسندم :) پس برای شما هم می پسندم :) و به همه حضار یکی یه دونه دُر نجف هدیه دادن . داشتم بال در می آوردم :))

 

و این طوری بود که دو تا نگین دُر نجف از امیرالمومنین هدیه گرفتیم :)

پس می شه امید وار بود به هدیه ... به هدیه ای از امیرالمومنین ، از امام حسن مجتبی که امام جود و کرمن ... از حضرت رضا ...

یا امام رضا ، اگه شما بخواین همه چی حله ... خواهش می کنم اربعین امسال برات کربلام رو امضا کنین ...


آقای بیدل
۰۶:۳۶۲۲
مهر
بعضی جا ها نیاز به طناب ها خیلی زیاد تر خودش رو نشون میده و احساس میشه . مثلا موقع بیدار شدن از خواب وقتی ک زودتر بیدار میشی تا به یک کار اختیاری برسی . اگه اجباری در کار باشه خودش یک نگرانی ایجاد می کنه ک از خواب بپری ولی در مورد کار های اختیاری بیدار شدن سخته ...
همین امروز موقع بیدار شدن از خواب شاید ده دقیقه یک ربعی شیطان درونم با عقلم در حال گفت و گو و مذاکره بود :
شیطان : بعد از فوتبالِ روز جمعه پات گرفته بهتره استراحت کنی تا زودتر خوب بشه ! دیشب دیر خوابیدی حق داری امروز کنسلش کنی ، ولش کن بگیر بخواب . ۵ ساعت خواب در شبانه روز کمه مریض میشی بگیر بخواب ! نگاه کن فلانی راحت تا ساعت فلان می خوابه ، تو چ گناهی کردی ک کم بخوابی ؟!
عقل : همیشه با خودم می گفتم تصمیم گرفتم صبح ها بیدار شم فلان کار رو انجام بدم اما تو با همین حرفای صد من یه غازت همه ی برنامه هامو خراب می کردی . اما حالا تصمیم گرفتم ک به هر قیمتی شده ، هر قیمتی ، این کار انجام بشه ! هر چی بگی و هر اتفاقی بیافته من تصمیمم قطعیه ! می فهمی ؟! بعدم مگه می خوام برم بیل بزنم ک میگی پات گرفته ! میگی ۵ ساعت کمه میگم خواب ظهر هم هست ! میگی فلانی بیشتر می خوابه میگم اون بنده ی خدا با بچه ای سر و کله میزنه ک همه ی انرژیشو می گیره . خب قطعا بیشتر از من خسته میشه . خلاصه ... بخوام مودبانه بگم ، بهت میگم شیطان جان سکوت !!

+ اما اگه طناب ها رها نمی شد شاید شیطان لال میشد اصلا ... و این کلنجار کوتاه هم شکل نمی گرفت ... اما شکر ک پیروز میدان شیطان نبود ، تا ببینیم فردا چی پیش میاد ...

+ خدایا هنوز ایمان و اعتقادم به جایی نرسیده ک بگم طناب تو تنها طنابه ، اما بالاخره یکی از مهمترین و اصلی ترین دستاویز های من طنابِ توست ... سعی می کنم رهاش نکنم ، کمکم کن ...

آقای بیدل
۱۹:۰۹۱۹
مهر

همیشه فکر می کردم که آدما از نظر پایدار بودنشون روی عهد هایی که با خودشون بستن دو دسته هستن : 

1- اون هایی که مثل یک درختِ تنومند ، ریشه دار هستن و هیچی نمی تونه جلوی اون ها رو بگیره . کسایی که انگیزه درونی شون انقدر زیاده که حتی نیازی هم به کمک و روحیه گرفتن از دیگران ندارن . آدم هایی که از درون قوی هستند و خودشون از پسِ خودشون بر میان !

2- آدمایی که مثل سنگ هستند . سنگی که به آسمون پرتاب شده . بالا می ره ؛ حتی بالاتر از درخت ! اما بالاخره این انرژیِ خارجی تموم میشه و نوبت می رسه به سقوط ... یه جورایی می شه گفت این ها آدمایی هستند که بر اثر یک اتفاق یا گوش دادن یک موسیقی یا هرچی ... جَو گیر شدن ! داغ شدن و از روی داغی یک کاری رو شروع کردن و کم کم سرد شدن ...


اما حالا فکر می کنم که یک دسته سومی هم وجود داره که شاید بیشترِ آدم ها از این دسته باشن :

- کسایی که برای بالا رفتن از چیزی گرفتن و آویزون شدن ! شاید از یک ، دو و یا چندین طناب ... . این ها آدم هایی هستند که درسته که انرژِی شون درونی نیست و از دیگرون این انرژی رو دریافت کردن اما این انرژیِ بیرونی همیشه با اون ها هست . تا زمانی که خودشون رهاش کنن ...


+ گاهی آدم تصمیم هایی می گیره و با خودش قرار می ذاره که به این تصمیم ها پایبند باشه . اما یه وقتایی پیش میاد که بعد از مدتی که از انجام تصمیماتش می گذره کپسول تحملش پُر میشه و می ترکه ! تصمیماتش رو رها می کنه ! ولی باز پشیمون میشه و به تصمیماتش برگشت می کنه ... این حالت همین دیروز برام پیش اومد . حالا با خودم فکر می کنم که چرا گاهی این اتفاق می افته . روش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم :

طناب هایی که ازش آویزون شده بودم رو کم کم و یکی یکی رها کردم . وقتی یکی رو رها می کنی خیلی متوجه نمیشه که خطرناکه ! دومی رو رها می کنی و خیال می کنی اتفاقی نمی افته ... و همین طور ادامه میدی که دیگه زورت نمی رسه که با طناب های باقی مونده خودت رو نگه داری ، و پرت میشی پایین ...


تصمیم : دوباره باید طناب ها رو محکم و دودستی بچسبم !


آقای بیدل
۲۲:۲۲۱۶
مهر

سهراب:

چتر ها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فکر را خاطره را زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت .

دوست را زیر باران باید دید .

عشق را زیر باران باید جست ...

... زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است .


رخت هارا بکنیم :

آب در یک قدمی است ...


+ میگن آدم باید دیوونه باشه ک زیر همچین بارونی بره بیرون ! به همین خاطر آدما تا مجبور نشن همچین کاری نمی کنن . برای یه خرید جزیی رفتم بیرون ، حسابی خیس شدم :) وقتی برگشتم و به در خونه رسیدم با پلاستیک زباله ای مواجه شدم ک منتظرِ برده شدن بود ! تو دلم از همسرم تشکر کردم که دوباره توفیق دعا زیر بارونو بهم هدیه کرد :)

+ منزل ما طوری هست ک برای بردن زباله باید یه مسیری رو زیر آسمون قدم زد .

+ البته معتقدم گاهی دیوانگی کردن عاقلانه است :)


آقای بیدل
۲۳:۴۸۱۱
مهر
بعضی موقع ها کاملا برام روشنه ک توی امتحان الهی هستم . وقتی همه چی بر خلاف همیشه بر وفق مراد نیست . یه هو همه چی با هم ! 
یه سرما خوردگی خانوادگی ، و کلافگی ها و کم طاقتی هاش ، و فشار ها و خستگی های جسمی و روحی ش .
وقتی ک تصمیم میگیرم قطعه پلاتینی رو بفروشم تا توشه سفر اربعینم بشه . همین ک تصمیمم برای فروش جدی میشه یه هو قیمت طلا ۲۰۰ تومان بیاد پایین و بگن قیمتش همچنان نزولی خواهد بود . و ب همین خاطر هیچ طلا فروشی ای حاضر به خریدش نیست ! (همه از این موضوع خوش حالند من چم شده ؟؟؟! )
وقتی برای آروم شدن و رفع خستگی دست پسرمو می گیرم و میرم پارک سر کوچه و اون جا -برخلاف همیشه- با صحنه های خرابی از حجاب دختر خانم ها و ارتباط دختر و پسر مواجه میشم ، حالم بدتر میشه ، تذکری میدم و بر می گردم !
و یک احساسِ ناامیدیِ خانوادگی و ...

همه ش امتحانه ،
تا ببینه تا کجا پاش وا میستم ،
تا عیارِ اعتمادمو به خودش بسنجه ...
خدایا هستم تا هستی ...

آقای بیدل
۱۶:۵۱۱۰
مهر

رفتم یه سری به رفیقم بزنم . خونش طبقه هشتم بود . منتظر وایستادم تا لباساشو بپوشه و بیاد بریم بیرون قدم بزنیم . توی این فاصله رفتم داخل راه پله ها و از بین پله ها به پایین نگاه می کردم . خیلی بلند بود ! اون لحظه یه چیزی اومد تو ذهنم . با خودم گفتم اگر به تو بگن اگر همین الآن با سر خودتو پرت کنی پایین ، اون پایین امام علی (ع) با آغوش باز منتظرته چیکار می کنی ؟! یک تستِ ساده برای دل بستگی به این دنیا ؛ یک تست ساده برای آزمایش ترس از مرگ ... . دیدم نه من آدمش نیستم ! سعی کردم این فرض رو خیال کنم که واقعیِ واقعیه ! با خودم کلنجار می رفتم که فلانی اگه همین الآن بپری پایین قطعا می ری بهشت . همنشین امام حسین میشی ؛ باز هم حاضر نیستی بپری ؟! دیدم هرچی کلنجار می رم این حس ترس از بین نمیره ! به حالاتم دقت کردم . سعی کردم بفهمم که ریشه این ترس چیه ؟! دیدم ریشه این ترس اینه که اعتماد ندارم . یقین ندارم . شک دارم . یک " از کجا معلوم؟! " کافیه که پاهای آدم سست بشه . میشه یک معامله ی ریسکی !

از خدا این روز ها یقین می خوام . دوست دارم دلم قرص باشه ؛ هر کاری که می خوام بکنم فرقی نداره چیه ؛ هر چی هست مطمئن باشم که بهترین کارِ ... شک مانع بزرگیه که تازه اگه بر طرف بشه باز معلوم نیست چه مانعِ جدیدی سر باز کنه ...

شاید هم بشه این طور گفت . ما وظیفه داریم سعی کنیم که بفهمیم چه کاری باید بکنیم توی این دنیا . حالا اگه به یه راه مشخص یقین نکردیم اما احتمال زیاد دادیم که فلان راه ، راهِ درستیه ، بقیه ش با توکل حل میشه ... هرچند فکر نکنم این توکل بتونه مثلِ یقین دلِ آدمو قرص کنه ! البته برای آدم هایی مثل من ... ولی اگه اعتمادمون به خدا زیاد باشه این توکل هیچ فرقی با اون یقین نداره ...

+ این ها همش تراوشات ذهنیه منه خیلی جدی نگیرید :)

 


آقای بیدل
۰۶:۰۴۰۸
مهر

زندگی ، وقتی که همه ی ذهن آدم رو پر می کنه . وقتی که تمام تلاش های ما خلاصه می شه در تلاش برای زنده ماندن ، در تلاش برای بودن ؛ احساس پوچی می کنم ... وقتی که دغدغه ها شکل عوض می کن ؛ وقتی دعا ها رنگ عوض می کنن :'( .... هعععععی ....

چ روز هایی بود ... ! همین چند روز پیش رو می گم . چه دعا هایی داشتیم من و همسر ... چه عجیب بود حس و حالمون ... حال خوشی داشتیم ، حالِ خیلی خوشی ... چیز هایی از خدا می خواستیم که توی خواب هم نمیدیدم که یک روز همچین دعایی بکنیم ؟! از تهِ دلمون دعا می کردیم . با اشک ... 

اما حالا شدم مثلِ یک مرده ی متحرک ! زندگیم و فکر و ذکرم خلاصه شده توی دغدغه های این دنیای گور به گوری ! بعضی موقع ها توی کار خدا شک می کنم ! با خودم میگم خب خدایا چرا دنیا رو این شکلی درست کردی که ذاتش ما رو از تو دور می کنه ؟! این چ امتحان سختیه که باید بین این همه دغدغه ی ریز و درشت که زندگی هامون رو پر کرده ؛ باید تو رو فراموش نکنیم .... کاش همه چیز برای با تو بودن راحت بود ... این روزها احساس می کنم با توبودن فقط یک رویای شیرینه ...

باشه ! میگی این دغدغه ها خودش می تونه زمینه ای باشه که با خدا حرف بزنی . به قول معروف می تونی با این دغدغه ها سرِ بحث رو با خدا باز کنی ! اینم درسته و قبول دارم که توی این کار هم کوتاهی کردم ؛ اما خدایا ! من دوست ندارم از تو نانِ شب بخوام ! دوست دارم رنگ و بوی دعاهام بشه مثِ چند روزِ پیش ... !

دوست دارم از ته دل دعا کنم و بگم : "خدایا !! از تو ، تو را می خواهم " اما حیف ...


آقای بیدل
۰۶:۳۱۰۴
مهر

یک از علما بود ؛ با خودش عهد بست یک چله بیاید زیارت حضرت رضا تا حاجتش بر آورده شود ؛ آمد و رفت ، آمد و رفت تا روز چهلم شد و هیچ که هیچ ... در همان حال که در صحن حضرت نا امید نشسته بود ، دید یک پیرمرد روستایی با لباس های پاره و شاید پای برهنه کودک علیلی را با خود به داخل صحن می کشد . کودکش را انداخت وسط صحن و رفت . هنوز به در نرسیده بود که دید صدای کودکش می آید که می گوید : "بابا کجا می روی ؟!" برگشت و دید کودکش به روی دو پایش ایستاده است ... آن عالم نگاهی به سوی گنبد کرد و با حالت گله گفت : "یا امام رضا من چ چیزی از این مرد روستا نشین کم داشتم !؟ " صدایی آمد که : "اگر دلِ او را داشتی تا به حال حاجتت را گرفته بودی ... "

یا امام رضا ! این منم که با حالتی زار به پیشگاه تو آمده ام ؛ و از همین فاصله ی دور دلم را به پنجره فولادِ تو گره زده ام . دل نالایقم را . من نه علم آن عالم را دارم ن دلِ آن پیر مرد روستا نشین را . هیچ ندارم ؛ دستم خالیِ خالی ست ؛ به گدایی آمده ام ؛ در مرام شما نیست که گدا را دست خالی رها کنید . تا به حال هدیه ها بسیار گرفته ام و از جود و کرم شما برای همگان تعریف بسیار کرده ام ؛ باز به امید هدیه ای آمده ام ... به امید وصال ...


آقای بیدل
۰۶:۳۱۰۳
مهر

1- گاهی یک سری چیز های خیلی کوچیک باعث می شه آدم باد بکنه ! حتی یه دست لباس شیک و تر و تمیز ! با این که آدم خودش می دونه که منی که امروز توی این لباس هام با منِ دیروز هیچ فرقی ندارم . همونم که فقط پوست انداخته و شکل عوض کرده ! بعضی وقت ها هم دیدن نقطه ضعف دیگران باعث می شه که آدم خیال کنه بالاتر از بقیه س ! با این که حواسش نیست که خودش هم نقاط ضعف کم نداره و یا نقاط ضعفش آشکار نشده . آخه دیکته ی نانوشته که غلط نداره ...

2- نماز مغرب رفته بودم مسجد . بعد از نماز اول بین دو نماز یه نفر از دم در داد زد : "آقایون اون ور خیابون زیر پل هوایی یک پراید سفید ... " یه هو ذهنم یاد قضیه ای افتاد . دامادمون خونشون پارکینگ نداره ماشینشو می ذاره توی کوچه . یه بار که گذاشته بود نصف شب اومدن زنگ درشون رو زدن سوال کردن این صمند سفید مال شماست ؟! گفت اره ! گفتن " بیا که یه ماشینی اومده کوبیده به ماشینت ! " داخل کوچه ی باریک و خلوت همچین چیزی چ طور ممکنه آخه ؟! خلاصه ... . این افکار در عرض چند صدم ثانیه از ذهنم عبور کرد و دلم هُرّی ریخت . با خودم گفتم بیدل بیچاره شدی ! که اون آقا از انتهای مسجد ادامه داد "... چراغاش روشنه باطریش خالی می شه ، اسرافه ! " خیالم راحت شد ... این جا بود که فهمیدم من همون آدم وابسته ی بدبینِ دیروزم !

3- دیروز روز افسردگی بود برای من و همسرم . قضیه ای اتفاق افتاد که یه مقدار آستانه تحمل هردو مون کم شده بود . الکی الکی از دست هم ناراحت می شدیم . با خودمون می گفتیم چِ مون شده ما ! مشقِ من اینه که به همسرم محبت بکنم . در تمام شرایط ! اما دیروز خیلی سخت بود ؛ دلم جواب نمی داد ... این هم یک نقطه ضعف دیگه ...

+ همیشه از این تخیل و توهمِ خود بزرگ بینی می ترسیدم . آخه یه حساب سر انگشتی که می کنم می بینم اوضام داغونه ؛ پس چرا همچین توهمی برام میاد . از عُجب خیلی چیزا شنیدم . که هرکار کردی نابود می کنه . مثل برگ درختای پاییز هرچی جمع کردی می ریزه ! من فکر و خیال های بلندی برا خودم دارم اما وقتی به این نقطه ضعف بزرگ فکر می کنم نا امید می شم و البته این نا امیدی حیله ی شیطانه ... به شهدا فکر می کنم . شهیدانی که با این که خیلی از ما جلو تر بودن ولی باز هم به حال خودشون گریه می کردن ! با خودم می گم این ها به چی فکر می کردن و برای چی گریه می کردن ؟! این همه خوبی توی خودشون جمع کرده بودن و به قول معروف نور بالا می زدن ولی باز هم گریه می کردن و نگران آینده بودن ... درکش برام خیلی سخته ...

خدایا ...

ای خدای شهیدان !

ای خدای بزرگ مردان !

ای خدایی که دستِ هدایتِ تو شهیدان را شهید کرد ؛ نه پایِ عملِ ایشان !

می دانم که تا به خودم متکی باشم جز خیالات چیزی نصیبم نمی شود ؛

پس تکیه گاهم باش و بگذار این تنِ افلیج را در آغوشت رها کنم ...


آقای بیدل