حساب رسی


۶ مطلب با موضوع «بیدل نوشت» ثبت شده است

۲۳:۳۸۲۱
آبان

لبه ی تیغ جایی است بین بهشت و جهنم ، و بهشت و جهنم جایی ست نه خیلی دور ، همین جا بین تک تک لحظات روزمره مان . هر لحظه ما ییم و این لبه ی تیغ ، و این یعنی هر لحظه ما ییم و یک انتخابِ بزرگ ...

لبخند هایمان ، اخم هایمان ، حرف هایمان ، کلمه هایی ک استفاده می کنیم ، قرار و مدار هایمان ، آمد و شد هایمان ، دوستهایمان ، دشمن هایمان ، کسانی ک خواهانشان هستیم ، کسانی ک نمی خواهیمشان ، همه و همه و همه انتخاب هایی هستند هرچند به ظاهر کوچک ، اما بزرگتر از آنچیزی ک فکرش را بکنیم ...

آقای بیدل
۰۸:۴۰۰۲
شهریور

چه عجیب است ماجرای دلم 

این چه حسی است در وَرای دلم

چه قضاوتگرِ بدیست ، سکوت 

نَشنیدَست هوی و هایِ دلم 

حکم فرما اگر سکوت شود 

حکم ، بی شک ، شود خطای دلم

زندگی جز همین دو راهی نیست ،

راه عقلم و یا هوایِ دلم 

دستِ عقلم اگر که پس زده است

می کشد پیشْ بازْ پای دلم

عقلِ من عزمِ جنگ دارد باز

تو پناهی ، تو ای خدای دلم ...


آقای بیدل
۰۹:۳۲۲۵
مرداد

نمی دونم دارم کفر می گم یا نه ، اما ...


خدایا دوستت دارم ،

وقتی گرمِ بازی دنیا هستم و تو گرمِ خداوندگاریت ... وسط بازی یک لحظه به خودم می آیم و نیم نگاهی به تو می اندازم ، و بعد تو ... و نگاهمان چقدر شیرین به هم گره می خورد ...

خدایا دوستت دارم ،

وقتی که در اوج خستگی های بازی ، نا امید از خودم و بازی کردن هایم ، گوشه ای کِز کرده ام و دلم گرفته است ... در حالی که هیچ حواسم به تو نیست ، اما تو دست به زیر چانه گذاشته ای و با چشمانی مهربان و لبخندی ملیح مرا تماشا می کنی ...

ناگهان نگاهم خیلی اتفاقی به چهره زیبایت می افتد و باز نگاهمان به هم گره می خورد ، لبخندت عمیق تر میشود و چشمانت می درخشند ...

حلقه اشک هایت را که می بینم بغضم می ترکد ! به پهنای صورت اشک می ریزم و از زمین و آسمان برایت دردِ دل می کنم و تو گوش می شوی برای حرف های ناتمام من ...

دیگر چشمانت توان نگه داشتن بار اشک ها را ندارد ، اولین قطره اشکت که به زمین می چکد ، نفسم بند می آید ؛ دیگر تحمل نمی کنم ، دوان دوان به سویت می آیم و خودم را در آغوشت رها می کنم و باز به پهنای صورت اشک می ریزم ؛ اما این اشک با اشک های قبل فرق می کند انگار ...

دیگر هیچ غُصّه ای ندارم ...


آقای بیدل
۱۶:۲۵۱۴
مرداد

سلام ای خدای بزرگ و مهربانم ...

ای خدایی که کلیدِ گنجینهِ ثروت های دو عالم ، در دستان توست ...

ای خدایی که به من قول دادی که همه جوره هوایم را داشته باشی و تا به امروز و این لحظه هم زیر قولت نزدی ...

ای خدایی که قیمت ارز و سکه کوچکترین تاثیری در کَرَم و رحمتت ندارد ... تو کاری به این کار ها نداری ، ما نان خور تو ایم و تو از زیر سنگ هم که شده روزی ما را به ما خواهی رساند ... حتی از جایی که اصلا فکرش را نمی کنیم ...

من کاری به این کار ها ندرم که تقصیر کیست ! تقصیر هر بوقی که می خواهد باشد ! دولت ، آمریکا ، تحریم ، بی کفایتی و ... من تو را قدرتمند تر از آن می بینم که ذلیلِ کوتاهی های دیگران باشی ... تو به من قول دادی که هوایم را داشته باشی ! و من روی قول تو حساب باز می کنم ... حالا هر کسی می خواهد باعث شود که تو به قولت عمل نکنی شک ندارم که تو او را از سرِ راه بر می داری ...

ای رزّاق ! ای بسیار روزی دهنده ! به قول یک دوست خوب و یک پیرِ دِیر ، تا زمانی که تشدیدِ "زِ" رزّاق هست نا امیدی معنا ندارد ...

اما گاهی کم می آورم ... و فکر می کنم که این کم آوردن هایم دلیلی دارد ... بی شک تو می توانی روزی من را به من برسانی اما گاهی این رزق به دستم نمی رسد ... به گمانم دلیلی دارد که گاهی نگهش می داری ... همان وقتی هایی که منتظرم که از فلانی و بهمانی و فلان سازمان و فلان مرکز چیزی عایدم شود !

می خواهی به من تلنگری بزنی که ای بیدلِ من ! روزی را از جایی غیر از درگاه من طلب نکن ...

خدایا ! ای خدای خوب و مهربانم ! ای روزی رسانِ مطلق ! ای رزّاقِ بی چون و چرا !

می خواهم اقرار کنم که اگر تمام دنیا هم بخواهند که من مسکین و فقیر باشم اما تو به من قول ثروت و بی نیازی بدهی ؛ من بدون شک ثروتمند ترین آدم روی زمین هستم ...


آقای بیدل
۱۹:۱۹۲۹
تیر

خدایا شکرت ...

شکر که در لا به لای کوه های بلند و خشکِ کوهستان قطعه ای از بهشت را در دره ای زیبا برایمان پنهان کردی  ... شاید اگر دست یافتنی تر بود قدرش را نمی دانستیم و لذتش را درک نمی کردیم ...

خدایا شکرت به خاطر "مارِشک"ِ زیبا و انبوه از سپیدار های بلند ،،،

سپیدار هایی که با هر نسیم ، شوری در دلشان ، آنها را به رقص وادار می کند و آواز عشق سر می دهند ؛ چیزی شبیهِ سبحان الله گفتنِ امواجِ دریا ...

خدایا شکرت به خاطر این رود ... چقدر زلال و شفاف است ، چقدر خُنَک ... چه جریانی دارد ...

این رود باید از تو ممنون باشد که زمین را برایش هموار نکردی ... ! وگرنه دیگر جریانی نداشت و رکود ، چیزی جز فساد و گندیدگی برایش باقی نمی گذاشت ...

بر روی سنگی نشسته ام و در حالی که آب پاهایم را نوازش می کند نگاهم به جریان پر تلاطم رود است ... می بینم که این رود چ خوب وظیفه خود را به انجام رسانیده و زیبایی و طراوت و نشاط را به این درهِ دور افتاده تقدیم کرده است ... کاش من هم جاری می بودم و از این روزمرگی ها و رکود رهایی می یافتم ، تا هم دل خودم صاف وشفاف شود و هم دوستانم در کنارم به نشاط و طراوت برسند ...

صدایی می  شنوم ! انگار صدای توست ای خدا مهربانم که با زبان آب با من حرف می زنی ! به من می گویی : "عزیز دلم ! این تلاطم و فراز و نشیب زندگی هدیه من به توست ، تا نشاط و طراوت را برایت به ارمغان بیاورد ... "

 

خدایا شکرت به خاطر این رود ، 

رودی که قرار است نامه ی من را به دست کسی برساند که خاطرش برایم خیلی عزیز است ...

 

 

آقای بیدل
۱۹:۳۳۰۲
خرداد

متن مال چند سال پیشه :


خیلی علاقه مند بودم که با او دوست شوم . دوستی بود که نگاهش و صدایش قلب مرا  می ربود . پاکیش به من آرامش میداد . لطافت داشت . عطوفت داشت .

در راه رسیدن به او تلاش ها کردم ، برنامه ها ریختم ، حتی از خواب و خوراکم زدم . یک روز با هزار دوز و کلک مثلا اتفاقی سر راهش در آمدم و با او سلام علیکی کردم . احوالی پرسیدم و سعی کردم جرقه های دوستی را بزنم . بعد از اولین برخورد خوش حال به خانه برگشتم و امید داشتم که فردا با او دوستیم را مستحکم تر کنم .

صبح ، زود تر از همیشه و با انگیزه ای وافر از خواب بلند شدم و به سویش رفتم ، در حالی که امید داشتم که محبتی که به او دارم یک محبت دو طرفه باشد و او هم مایل به دوستی با من باشد . اما ...

اما وقتی دوباره سر راهش در آمدم ، نگاهش را از من دزدید ، اخم کرد و سعی کرد که از من دوری کند . انگار می خواست با این حرکاتش بفهماند که هیچ علاقه ای به دوستی با من ندارد . کمی سرخورده شدم اما هنوز دوستش داشتم . امیدم را از دست نداد . تمام تلاشم در آن روز این بود که نظرش را جلب کنم و محبتش را به دست بیاورم . اما نشد . تلاشم به نتیجه ننشست . ناراحت و غمگین با چشمانی گریان به خانه برگشتم . باقلبی شکسته گوشه ای نشستم و زانوی غم بغل گرفتم . دائم به فکر راهی بودم تا با او دوست شوم و به طرفندی ، محبتی در قلبش بکارم . تا این که جرقه ای به ذهنم خورد و انگیزه ای برایم ساخت تا فردا دوباره از خواب بلند شوم و به سراغش بروم . اما این بار هم نتیجه نگرفتم و دوباره همان داستان گریه ها و قلب شکسته ...

چندین روز گذشت . رقم روز ها از سال هم گذشته بود و لی من همچنان در عشقش می سوختم ... دیگر ناامید شده بود که اتفاقی عجیب افتاد و خاکستر عشقم را شعله ور کرد . او بود که این بار میلی به من پیدا کرده بود . او بود که سعی می کرد خودش را به من نزدیک کند . قبلا در ملاقات های اتفاقی به من دست هم به زور می داد اما این بار خودش برای معانقه جلو می آمد ! در مقابلم این بار همیشه خاضع بود و همیشه لبخند میزد . منی که این اولین بار بود که این حرکات را از او می دیدم اول تعجب کرد و بعد خوش حال شدم . ولی وقتی که پیشنهاد کرد که روزی چند ساعتی را با هم در خیابان ها قدم بزنیم دیگر انگار همه دنیا را به من داده باشند . در پوست خودم نمی گنجیدم . برایش لحظه شماری میکردم .

تا این که بالاخره روز موعود رسید و با او چند ساعتی را در خیابان ها گشتیم و با هم صحبت کردیم . اما در طول مسیر چنین حسی به من دست می داد که انگار کم کم آبی سرد بر تمام شور و شوق هایم می ریختند و در انتهای این قدم زدن عاشقانه ، عشق های فروزان همه خاموش شدند و حتی گاهی تنفری جای آن را گرفت . در انتها قلبم از حالت تلاطم و سوز همیشگی به حالت سکون و خاموشی و سردی در آمده بود . و بدون هیچ انگیزه ای که دوباره او را ملاقات کنم با او خداحافظی کردم و به خانه رفتم و با این جدایی آب هم از آب در قلبم تکان نخورد!

بعد از این بود که فهمدیم وصال مدفن عشق است . من عاشق صدای ظریف و روی زیبا و محبت و عطوفت او شده بودم ولی بعد از وصل تازه فهمیدم که آن چیزی را که در وجود او یافته بودم اصلا راضیم نمی کند . تا وقتی که خوب نچشیده بودمش حقارتش را درک نمی کردم . اگر این را از همان اول می فهمیدم امکان نداشت تن به این ذلت بدهم و خودم را برای جلب نظر او بُکُشم !

این همه تلاش کردم و زحمت کشیدم ، اشک ریختم و ناله زدم تا به چه چیزی برسم ؟ چیزی که پس از رسیدن فهمیدم هیچ ارزشی نداشت . پس انگار به چیزی نرسیده بودم بلکه چیز هایی را هم از دست دادم که مهمترین آن ها عمر است ...

آقای بیدل