حساب رسی


۸ مطلب با موضوع «بیدل و دلدار» ثبت شده است

۰۷:۲۹۰۱
آذر

عشق موجود عجیب و غریبیه ! در مورد یک نفر بخصوص نمی دونی آخر دوسش داری یا نه ! حتی آخرش نمی دونی شاید هم ازش بدت میاد ! البته بهتره بگم ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم و البته جایز الخطا . هم خوبی داریم و هم بدی . پس طبیعیه که این حس دوست داشتن و نداشتن گاهی تغییر کنه ... مثلا همین پسرِ ناقلای من :)


وقتی با چشم ها مون بزرگ شدنش رو می بینیم ؛ می بینیم که چقدر شیرین و زیبا کلمات جدیدی که یاد گرفته با همون زبون کودکانش بیان می کنه ، قند تو دلمون آب میشه و نگاش که می کنیم فکر می کنیم این بهترین نعمتیه که خدا می تونست به ما بده :)

اما وقتی صبح که از خواب پا میشه هنوز چشم باز نکرده اولین کلمه ای که به زبون میاره یا "[مالِ] منه" هست یا "می خوااااام" ! حالا این که چی مال اونه و چی میخواد خدا می دونه ! بعد شروع می کنه به داد و بیداد که منو به خواستم برسونید ! من و مادرش هم با چشمای پف کرده و سری که با هر صدای فریادش تیر می کشه تحملش می کنیم و واقعا یک احساس پشیمونی از داشتنش تو دلمون سو سو می زنه :(

وقتی میریم بیرون می ذاریمش زمین که خودش راه بره ، حاضر نیست که مسیر انتخابی ما رو بره ، خودش تصمیم می گیره کجا بره یا نره . ما به راهمون ادامه می دیم ، می شینه سر جاش و نگاهش به ماست . بر می گردم و بهش اشاره می کنم که بیا . بلند فریاد می زنه "نه" . بی خیال می شم . عطای راه رفتنش رو به لقاش می بخشم و تصمیم می گیرم برم و بغلش کنم . همین که به سمتش می رم مثِ فنر از جاش می پره و در مسیر مخالف شروع می کنه به دویدن ! همراه با یک لبخند پیروزی که شیطنت خاصی توش هست ! منم دنبالش بدو که بدو ! همین که می خواد حسِ ناراحتی و عصبانیت بیاد تو دلم با لبخند مردم مهربونِ این شهر مواجه می شم ! لبخندی که احساس قنج رفتن و حسرت ، به شکل نامحسوسی توش پنهانه . حسم کاملا از این رو به اون رو میشه و لبخند به لبم میاد ... :)

وقتی خسته و کوفته به خونه بر می گردم و انتظار دارم که وارد جایی بشم که توش به آرامش برسم ، گاهی هنوز پام به خونه نرسیده از دو طبقه پایین تر صدای جیغ و فریادش میاد . می فهمم که در حالِ حاضر این من هستم که باید آرامش رو برای همسرم ببرم خونه ! گاهی هم با پسری مواجه میشم که با لبخند میاد دم در و خیلی شیرین به باباش سلام می کنه و در طول روز هم مامانشو اذیت نکرده ؛ و خلاصه همه چی آرومه ما چقدر خوش حالیم :)

خلاصه این که آدم ها همیشه از دو رو تشکیل شدن ... یک روی دوست داشتنی و یک روی دوست نداشتنی ...


+ چالشِ زبان کودکانه . جای خالی را با کلمه ی مناسب پر کنید :)

دَلام : .... :)

مِییشه : ... :)

جیر : ... :)

فاتهه : ... :)

سِین سِین : ... :)

مَمَ سِین : ... :)

امی سِین : ... :)


+ خدا رو شکر امروز تونستم برم و یه کم بدوم :) برا خودم هندزفری گذاشتم و حامد زمانی هم گوش کردم که خسته کننده نباشه . اتفاقا آهنگ حضرت محمد (ص) اومد . وقتی رسید به جایی که انگلیسی می خونه اشکم در اومد ... یادِ این افتادم که چقدر باید خدا رو شکر کنم به خاطر جایی که توش متولد شدم . از بین این همه کشور که بیچاره ها اسلام براشون امرِ غریبیه من رو در ایران متولد کرد . اونم توی مشهد و کنار حضرت امام رضا (ع) . کنار امامی که کرامتش زبون زدِ عالم و آدمه ... واقعا خدا رو شکر ...


+ ایام میلاد حضرت رسول رو تبریک می گم :)

آقای بیدل
۰۶:۲۰۱۹
شهریور

توی کتاب (یادت باشد) اسم چند تا خیابون داشت . می رفتیم توی اون خیابونا و پرس و جو می کردیم . تا این ک مغازه ی عمومی شهید رو پیدا کردیم . ایشون گفتن خونه همسر شهید توی محله کوثره اما دقیقشو نمی دونستن . رفتیم محله کوثر . از مغازه ها می پرسیدیم ک منزل سیاهکالی مرادی رو می شناسن یا نه . یه مغازه الکتریکی می شناختشون . گفت سه سال پیش براشون اومده اف اف نصب کرده و حدودی خونشونو بلده . بنده خدا با موتورش افتاد جلو و بعدِ یه مقدار گشتن خونشونو پیدا کرد . قرارمون این بود ک یه آدرسی ازشون پیدا کنیم ، بعدش بریم یه حمومی بریم و یه هدیه ای بخریم و بعدش مزاحم بشیم . اما شرایط جور دیگه ای شد .

زنگ زدیم . پدرِ همسر شهید سیاهکالی اومدن دم در . یه احوال پرسی گررررم ... خیلی زیاد اصرار کردن بریم داخل . با همون قیافه زار و نزارمون رفتیم داخل و البته ازشون عذر خواهی کردیم . متاسفانه همسر شهید رفته بودن تهران و توفیق دیدار با ایشونو پیدا نکردیم . اما پدر و مادرشون خیلی دل زنده بودن و از هم صحبتی باهشون نهایت لذتو بردیم . به زور نگهمون داشتن برا ناهار . بعد ناهارم نشستیم گرم صحبت تا ساعت ۶ . هنوزم خسته نشده بودیم ...

قبل رفتن شماره هامونو دادیم بهشون ک بدن همسر شهید تا هر وقت اومدن مشهد بتونیم ملاقاتشون کنیم .

 

+ همسرم خیلی خوش حال بود . همش بهم می گفت فلانی امروز خخخخیلی روز خوبی بود ... تو همین حس و حالِ خوش بودیم ک تلفن همسرم زنگ خورد . ناشناس بود . وقتی جواب داد گُل از گُلش شکفت :) همسر شهید بودن ... رفتم بیرون ک راحت بتونن صحبت کنن ...

+ اون صبر و این هم پاداشش ... اصلِ این ک بیایم تا قزوین دیدن خانواده شهید سیاهکالی پیشنهاد رفیق بود . همچین رفیقی انصافا انصافا ارزشو یه مقدار صبر روداره ...

+ این صدای شهید سیاهکالیه . شعرش هم از خودشونه . حدود ۱۵ روز قبل از شهادت . معلوم بوده کاملا خبر دارن ک قراره شهید بشن . پدر همسر شهید ک اینو گذاشتن تقریبا همه گریه می کردن جز من ! بیدل بودن یه جاهایی خیلی غصه داره ...

 

آقای بیدل
۱۵:۰۲۲۶
مرداد

برای فهمیدن عیار رفاقت وقتِ بیشتری لازمه ، اما عیار محبت به خانواده توی همون ساعات اول برام روشن شد ...

همین که از جاده رسیدیم به شهر ، یه حس بدی اومد توی سینم ، به دوستم گفتم اصلا تا پام رسید به این شهر احساس غربت کردم ... یواشکی بهم گفت : دلتنگ خانواده شدی ؟ در حالی ک توی دلم تحسینش میکردم ک زده توی خال بهش گفتم : ن ... اونام بودن همین حسو داشتم ...

راستش دلم برا خانوم بچه ها تنگ شده ...


+ عشق گاهی مث آتیش زیرِ خاکستره ... با فاصله ها تازه شعله ور میشه و خودشو نشون می ده ... بعد از ۵ سال زندگی مشترک این روزا یادِ اس ام اس بازی های دورانِ عقد افتادیم :) 


آقای بیدل
۱۷:۰۶۱۶
مرداد

خدا خیرش بده اون کسی رو که من رو با رمان یادت باشد آشنا کرد . من و همسرم رو ...

هنوز صفحه ی 88 بودم . وقتی که نوشته ی پشت جلدشو براش خوندم نتونست جلوی اشکشو بگیره ... و نتونست منتظر وایسته تا من تمومش کنم ! شروع کرد به خوندن ، کنارش هم کلی دستمال نم کشیده و مچاله شده ... خواب درستی نداشت تا این که بعد از دو روز تمومش کرد !

بعد از اون دیگه همه ی فکر و ذکرش شده بود "یادت باشد" . تا بر می گشتم خونه شروع میکرد برام از اون زن و شوهر آسمانی گفتن . نگاه منم فقط به برقِ اشکی بود که توی چشم هاش حلقه می زد ...

بهش گفتم : به نظرت من بیشتر از شهید فاصله دارم یا تو بیشتر از همسر شهید ؟! گفت هر دومون ... ولی من گفتم به نظرم من از شهید فاصلم خیلی بیشتره ...

از اون به بعد همش دنبال پیدا کردن یک شباهت بین من و اون شهید بود ! : اونم مثل تو عاشق فسنجون بوده ، هر وقت و هر جا ! حتی برای صبحونه :)) ، مث تو به آبگوشت علاقه نداشته و ...

گفتم : مگه توی خورد و خوراک شبیهِ شهید باشم ! من کجا و شهید کجا ... شهادت نصیب هر کسی نمیشه ! خیلیا رفتن جبهه ولی تیر و ترکشا از کنارشون رد شدن ... من که از مرگ می ترسم که دیگه ول معطلم ... من خیلی فاصله دارم عزیزم خیلی ...

بعدش یه نگاه بهم کرد و با اشک یه جمله بهم گفت که تنم لرزید ... . گفت :

عزیزم من انتخابم رو کردم ! دعا می کنم که شهید بشی ...

با خودم گفتم : خدایا شکرت به خاطر همسری که نصیبم کردی ... وقتی ازدواج کردیم شاید به چشم یک مانع بهش نگاه می کردم اما حالا می بینم که چقدر رشد کرده و از منم جلو زده و حالا دست منو می گیره و با خودش بالا می بره ...

خدایا صد هزار مرتبه شکرت ...

 

+ همسرم به عنوان یک رمان خون : 

به جرأت می تونم بگم که از بین رمان هایی که خوندم این بهترین بوده :)

 

آقای بیدل
۲۰:۰۲۰۹
تیر

چقدر خوش بختم عزیزم ک تو را دارم ...

تویی که با همه نداری هایم ساختی و در کنارم ماندی ، و با هم قاه قاه به بی پولی هایمان خندیدیم ! و خدا را شکر کردیم که هرچه نداریم ، هم را داریم ...

اصلا چ می خواهم از این دنیا ؟!

چه چیزی شیرین تر از لحظه ای که وقتی بعد از یک روز گرم به خانه می رسم و با نگاه و لبخند و سلام گرم تو رو به رو می شوم ، دلم را خنک می کنی با یک لیوان شربت زعفران که طعم عشق می دهد ...


+ دوستی ک فلش مخالف رو زده لطفا دلیلشم بگین ممنون میشم

+ وقتی خانومم خوندش کلی خوش حال شد و اشک ریخت بعدش یه چیزی گفت ک متعجب شدم بسیار ! گفت : عزیزم تو این قلمو از کجا آوردی !!

من کجا و هنر نویسندگی کجا ...

آقای بیدل
۰۸:۳۲۰۵
تیر

این متن رو از لا به لای فایل هام پیداش کردم ، یادش بخیر :


آمد ...

یعنی آوردنش ! 

من و همسرم این وسط هیچ کاره بودیم . فقط تماشاگری بودیم به هنرمندی خدای کریم ...

آمد ... و می دانم ، یقین دارم ، با خودش رشد من و همسرم را آورد ...

قلب پلاسیده من ، می دانم ، که با وجود او زنده خواهد شد ،

خدایا او را یوسف من گردان تا به لطف و کرمت سینه ام پر شود از عشق او و به حکمت و رحمتت از این عشق بگذرم به سوی عشق تو ...

خدایا پسرم را برای من کلاس درس عاشقی قرار ده . می خواهم عاشقی کردن را یاد بگیرم ، تا برای تو عاشقی کنم ...

خدایا پسرم نعمت بزرگی است که تو به ما عنایت کردی ، اما این نعمت ، زینت هم هست ! و زینت غفلت می آورد . خدایا توفیق ده که پسرم آینه تمام نمای زینت های الهی باشد ...

زیباست ، اما می دانم زیبا تر از اویی هم هست ...

ای زیبا ترین معشوق من ، من و فرزندم به فدای تو ! تویی که جان ها را به قیمت بهشت می خری ... نه ! حتی به قیمت خودت جانِ ناچیزِ ما را معامله می کنی ...

ای غیرِ قابلِ وصف ، چقدر آرزو دارم که نیمه شب ، از عشق تو از خواب برخیزم و هم چون مجنون سرگشته به آسمان نگاه کنم و در وجودت ذوب شوم ! چقدر دوست دارم که در تاریکی شب ، در کنجی ، با چشمانی اشکبار محبوبم را بستایم ، و زبانم از شدت عشق به او و ذوق حضور در پیشگاهش الکن شود ، نه از شدت دوری از او ...

ای خدای کریم که زیبایی ها همه نزد توست و من پرم از زشتی ها ...

با زیبایی هایت ای محسن ، زشتی های این مسیئ را محو کن ...

الهی آمین ...



+ دوست داشتنی ترین واقعیت زندگی من (1)


آقای بیدل
۱۵:۴۴۰۶
خرداد

 

سلام ای دوست داشتنی ترین واقعیت زندگی من ...

یادم نمی رود وقتی که اولین بار دستت را به دستانم سپردند ...

گرمای وجودت انگار ، از میان انگشتانت به تن سردم حیاتی دوباره بخشید ...

 

دوستت داشتم و لحظه شماری می کردم برای لحظه دیدار ...

وقتی کنارم می نشستی ، یک احساس انتظار همیشه با من بود ...

یک نگاه ، یک لبخند ، یک حرف ...

کوچکترین حرکتی را از تو انتظار می کشیدم ... فرقی نمی کرد چه باشد ، هرچه از دوست رسد نیکوست ...

 

بلد نبودم محبت کردن را !

پیش یک دوست خوب ، رفتم سر کلاس محبت !

عزیزم ، عشقِ من ، نفسِ من ، دوستت دارم ...

تا به حال این واژه ها را به کارنبرده بودم !!!

ای مهربان من ، تو ، اولین کسی بودی که این واژه های شیرین را به زبانم آشنا کردی ...

عزیز ترینم ، تو ، اولین کسی بودی که باعث شدی ، راهی از دلم به زبانم باز کنم ...

 

اولش ت ِتِ پِ تِ می کردم !

خیلی سخت بود . اما شیرین ...

با خودم کلی کلنجار می رفتم ، کلی خودم را آماده می کردم تا چیزی بگویم !

با گفتن هر "عزیزم" یک حس موفقیت همه وجودم را فرا می گرفت . انگار کوه کنده بودم :|

 

احساساتم انگار بیخ گلویم گیر کرده بود و بیرون نمی آمد !

تازه کار بودم ! نمی توانستم درست احساساتم را بیان کنم . کمی بی روح به نظر می رسید ...

اما این فقط ظاهر قضیه بود و تو از آشوب دلم بی خبر بودی ...

 

دلت اولش با من نبود انگار ...

یک دوست خوب داشتم که او هم تازه ازدواج کرده بود ،

دل همسر او هم با او نبود !

شده بودیم محرم راز و سنگ صبور هم ...

هر روز به دنبال ایده ای می گشتیم که دل شما را به دست بیاوریم ...

وقتی ایده ای به ذهن یکی مان می رسید ،

با هزار ذوق و شوق به هم می گفتیم و با هم شروع می کردیم به انجامش ...

 

چقدر گل ، چقدر نامه ، چقدر کاردستی ...

یادش بخیر ... :))

 

حدود شش ماه با این عشق یک طرفه زندگی کردم ...

اما یک روز بعد از نماز ،

تو به من گفتی ...

تصمیم گرفتی که ...

عوض بشوی ...

گفتی ...

با خودم می گویم ،

چرا باید بد باشم ؟!

 

از آن روز بود که عشق را به خانه دلت راه دادی ...

عاشقم شدی ،

فقط یک حرف نبود ،

با تمام وجودت عاشقم شدی ،

فقط یک ادعای خام نبود ،

عاشقم شدی و عاشقم ماندی ...

 

و از آن روز بود که هوای ما شد ،

هوای دو نفره ...

 

حال ای عزیز دلم ، عاشقت بودم ، و عاشقت ماندم !

عشق واقعی من تویی و با وجود عشق تو ،

هیچ جایی برای عشق های خیالی و موهوم نمی ماند ...

 

دوستت دارم با تمام وجودم :))))


آقای بیدل
۱۶:۱۰۰۴
خرداد

سوال خوب یک دوست خوب باعث شد به فکر فرو برم ...

و بعد از ساعت ها تفکر به این نتایج برسم :


عاشق یا در حالت دلتنگیه و یا آرامش ،

وقتی از معشوق دور باشی دلتنگش میشی ،

و وقتی که در کنارت باشه ، با بودنش احساس آرامش می کنی .

 

اما اشتباه من این بود که :

عشق رو خلاصه می کردم در دل تنگی ها ... در نبودن ها ... .

چون که وقتی معشوق نیست حرارتی توی سینه آدم هست که خیلی ملموس و محسوسه . ولی وقتی به وصال می رسیم این حرارت به زیر خاکستر می ره و آرامش جای اون رو می گیره .

دریای مواج و پر تلاطم خیلی پر سر و صداست و خود نمایی می کنه ، اما دریای آرام بی صداست ...

 

اشتباه نکینم ! ما فقط عاشق کسی نیستیم که دل تنگشیم !

بلکه بیشتر عشق های ما به کسانیه که داریمشون ولی قدرشون رو نمی دونم ....

 

همین که کوچکترین فاصله ای بین ما و اون ها می افته تازه می فهمیم که چقدر عاشقشون بودیم ...


+ اگر دلمون حرارت می خواد نه آرامش ، کمی فاصله راه حلشه ...


آقای بیدل