حساب رسی

حساب رسی

بدانید و آگاه باشید :
بیدل = من + یک قدم رو به جلو
من = بیدل - بعضی حرف های ادعاگونه

* دلیلش اینه ک خود گفتنش آدمو به حرکت وادار می کنه ...

پُست های ناب

۷ مطلب با موضوع «دستی از غیب» ثبت شده است

۱۷:۱۰۱۱
آبان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آقای بیدل
۰۹:۵۶۰۵
آبان
نادونی کردم و نا امید شدم ...
و بد تر از اون این که حس بدم رو ابراز کردم ...
ببخش امام رضا ک گمان بد بردم ...

+ راهی شدم 😊
حلال کنید ...
آقای بیدل
۰۶:۳۴۲۵
مهر

تقریبا دو هفته دیگه مونده به اربعین . اگه بخوام به حساب این دنیا دو دو تا چهار تا کنم کربلا رفتنم ناممکنه ... مگر این که خودشون کاری کنن و رام بدن ... اولش مشکل پول بود . بعضی از رفقا می گفتن نگران پولش نباشین جور میشه . منِ بوق درک نمی کردم ! به همین خاطر دنبال کار های رفتن نبودم . حالا که خدا خواسته و پولش جور شده تقریبا دیره برای انجام بقیه کار ها ...

تنها چیزی که می تونه تا اربعین منو برسونه به کربلا اینه که روزیم کنن ... اگه دعوت کرده باشن قطعا کربلایی هستم ؛ وگرنه همه چیز رو هم جور کنم باز جور نمیشه ... اگه دعوت نکنن چ بسا تا مرز بری و دست خالی برگردی ! مثِ پارسال ...

امروز میرم که آخرین تیر های ترکشم رو بندازم . اگه نتیجه نداد دیگه هیچ امیدی باقی نمی مونه جز همون که گفتم ؛ که خود آقا دعوتم کنن ، که حضرت رضا براتم رو امضا بکنن ...

این روز ها خیلی روی این فکر می کنم که از امام رضا چقدر میشه انتظار معجزه داشت ... ؟ قطعا خود امام رضا هیچ چیزی کم ندارن برای این که مراد دل ما رو به ما برسونن . اما چیزی که حس نا امیدی رو تو دلم ایجاد می کنه اینه که شاید بی لیاقتی ما باعث بشه که دست حمایتشون رو از ما دریغ کنن ... ولی مطمئنم که در مورد سفر های اربعین معجزه زیاد اتفاق می افته ... پس امیدوارم ...

 

یادم نمی ره هدیه ای که از حضرت علی علیه السلام گرفتم ، وقتی با همسرم به سفر کربلا رفتم . ماجرا مال چند سال پیشه هرچی یادم اومد نوشتم :

موقع رفتن رفیق ازم خواست براش یک دُر نجف بخرم . گفتم باشه . توی بازار های نجف داشتیم راه می رفتیم که سفارش رفیق رو انجام بدیم . دست فروش های انگشترفروش زیاد بودن . کنار یکیشون ایستادیم و قیمت گرفتیم . گفت 30 تومان o_o ! انگشتر دُر نجف با پایه نقره فقط 30 تومان ؟! رد شدیم . از دور داد زد بیا 20 تومان ! باز ادامه دادیم . بیا 10 تومان !!!! هیچی دیگه فکر کنم پلاستیکی بوده ! همین طور داشتیم می رفتیم و دست فروش ها رو نگاه می کردیم که یک آقایی اومد جلو و سلام کرد . گفت از این دست فروش ها نخر تقلبیه . با من بیا ! رفتم دنبالش ما رو برد داخل یک مغازه انگشتر فروشی . یک آقای دیگه هم داخل مغازه بود . گفت این آقا رئیسِ ستادِ باز سازی عتبات عالیاته !!! جا خوردیم . دیگه نفهمیدم چی شد . بقیه ش خیلی زود گذشت . آقای رئیس با مغازه دار یک خوش و بشی کرد و به عربی چیز هایی گفت و با اون آقای دیگه رفتن . معلوم بود داره سفارش ما رو می کنه  ! به مغازه دار گفتم یک نگین در نجف می خوام . گفت 50 هزار دینار . به پول اون موقع میشه 150 هزار تومان . گفت ولی من برای شما ارزون تر حسب می کنم . 30 هزار بدید . گفتم باشه . وقتی داشتم از لابه لای پول هام 30هزار دینار جدا می کردم خودش دستشو آورد جلو و یک 5هزاری برداشت و خدا بده برکت :) یعنی به پول ما 15 هزار تومان . شاد و شنگول از مغازش زدیم بیرون . همش به همسرم می گفتم فلانی این روزی خاصِ رفیق بوده ...

یکی از برنامه های کاروان این بود که بریم دیدار یکی از علمای نجف . سخنرانی بود . آخرای سخنرانی روایتی برامون خواندند که حضرت رسول(ص) فرمودند : " هرچه برای خود دوست می دارید برای دیگران هم دوست بدارید و هرچه برای خود نمی پسندید برای دیگران هم نپسندید . " و بعد گفتند که من انگشتر دُر نجف رو خیلی دوست دارم و می پسندم :) پس برای شما هم می پسندم :) و به همه حضار یکی یه دونه دُر نجف هدیه دادن . داشتم بال در می آوردم :))

 

و این طوری بود که دو تا نگین دُر نجف از امیرالمومنین هدیه گرفتیم :)

پس می شه امید وار بود به هدیه ... به هدیه ای از امیرالمومنین ، از امام حسن مجتبی که امام جود و کرمن ... از حضرت رضا ...

یا امام رضا ، اگه شما بخواین همه چی حله ... خواهش می کنم اربعین امسال برات کربلام رو امضا کنین ...


آقای بیدل
۰۷:۰۲۳۱
شهریور

1- اوضاع پوشک رو که حتما می دونید چطور هست . قیمتاش سه تا چهار برابر شده ... توی این اوضاع گرونی پوشک چاره ای ندیدیم جز این که بریم سراغ کهنه ! یکی دوبار کهنش کردیم اما قبول نمی کرد . کهنه رو که میدید جیغش می رفت هوا ... ما هم دلمون سوخت براش گفتیم ولش . بنده خدا یه عمری پوشک استفاده کرده بذار اذیتش نکنیم ... رفتیم پوشک ارزون قیمت پیدا کردیم . این که می گم ارزون یعنی مثلا قیمتش دو برابر شده نه سه برابر و بیشتر ! سه تا برداشتیم موقع پرداخت مبلغ یکی رو ازمون گرفت گفت فقط دو تا ! این بچه ما هم اصلا به فکر جیب باباش نیست ! همین طور پوشک مصرف می کنه ! پی پی پشتِ پی پی ! میگم باباجون خب نگه دار همه رو یک دفعه ... :)) ! تا این که یک روز 6 تا پوشک مصرف کرد . 6 تا یعنی خیلی ! اون روز من و همسرم بیشتر از هر روز دیگه نگران آینده بودیم ... یه نگاهی به آسمون (سقف خونه) کردم و گفتم خدایا اوضاع مالی خرابه . تا وقتی که داریم خرج می کنیم برای مایحتاج زندگی . وقتی هم که دیگه روزیمون رو برامون نفرستی مجبوریم بریم از "غیر" قرض کنیم . غیرتت اجازه میده ؟! رو کردم به همسرم گفتم نگران نباش عزیزم خدا که هنوز ما رو تنها نذاشته ! به خیال خودم این ها رو بلند می گفتم که خدا هم بشنوه !


2- آبگرم کن خونه مدتیه مشکل پیدا کرده . روزی یک بار خاموش میشه و باید برم روشنش کنم . به همین راحتی هم روشن نمیشه . باید روده پوده هاشو بریزم بیرون باز سر هم کنم تا روشن بشه . فنی نیستم ولی این کار رو که می کنم روشن میشه نمی دونم چرا ! تا این که یک روز – دقیقا همون روزی که فرزند 6 تا مصرف کرد - دیگه روشن نشد . هر کاری کردم هر چی باهش ور رفتم روشن نشد . تقریبا مطمئن شدم که دیگه کار رسیده به تعمیرکار . اصلا خاطره خوبی از خدماتی های این شهر ندارم . و از طرفی نگران بحث مالیش هم بودم . توی این اوضاع از کجا بیارم باز خرج این بکنم ! گفتم نا امید نشو ! باز رفتم باهش ور رفتم . دیدم نه ! این روشن بشو نیست ! باز رفتم سراغش ، این شاستی شمعکش رو فشار داده بودم و نگه داشته بودم . باید سی ثانیه نگه می داشتم . این بین همسرم گفت : "یک بسم الله اولش گفتی ؟!" همون جا گفتم بسم الله الحمن الرحیم . تو دلم با خدا حرف زدم . گفتم خدایا اگه تو اینو درست کنی درستش کردی وگرنه می دونی که از دست من کاری بر نمیاد ... وقتی رهاش کردم با صدای گُر گرفتنش گُر گرفتیم ... طبق معمول همیشه باید بعد از حدود یه ساعت دوباره خاموش می شد . همسرم گفت برو ببین خاموش نشده ؟ گفتم عزیزم خدا که چیزی رو بد تعمیر نمی کنه :) ! رفتم دیدم آبگرم کن همچنان داره کار میکنه ... . درست شد !


+ خدایا ممنونتم که توی اتفاقات کوچیک زندگی بزرگی خودتو به ما نشون می دی . خدایا ممنونتم که زندگی ما رو پر کردی از معجزه های کوچیک و بزرگ ، تا بهتر ببینیمت .

خدایا عاشقتم ! دوستت دارم ! سختی ها هرچند سختن اما چشم های کورِ منو باز می کنن که بهتر ببینمت . می ارزه ... واقعا می ارزه ... دوست دارم کارم به جایی برسه که دیگه به اسباب فکر هم نکنم ... همه کاره تویی و تویی و تویی و بس ...


آقای بیدل
۰۶:۰۲۲۲
تیر
توی مسیر خیلی حرف از خرید یک چادر مسافرتی بود . می گفتیم خوابیدن لب دریا همراه صدای امواج هم صفایی داره ... از طرفی این نکته هم وجود داشت ک شاید اصلا فتوکپی کارت فرهنگیان بابا رو قبول نکنن . در نهایت به این نتیجه رسیدیم ک بریم ستاد اسکان اگه نشد چادر می گیریم .
چادر فروشی ها و چادر دوزی ها توی مسیر بهمون چشمک می زدن . چند باری وایستادیم و قیمت گرفتیم و تا مرز خرید پیش رفتیم . اما درنهایت نمی خریدیم ! 
تا این ک رسیدیم ستاد اسکان . اما هرچی در زدیم کسی نبود ... این جا بود که مطمین شدیم باید چادر بخریم ...
این لحظه لحظه نا امیدی بود . با خودم می گفتم همه این حرف ها ک خدا خواست ک همه چی رو طوری بچینه ک کپی کارت پیدا بشه یه خیال بود ... همش یه اتفاق بوده و اصلا حرف این ک خدا هوامو داشته نبوده ... 
تا خواستیم بریم چادر بخریم دیدیم سر کوچه ستاد اسکان یه چادر دوزیه . رفتیم سوال کردیم دیدیم گرون تر از همه جا میده . برگشتیم تو ماشین ک بریم از جاهای دیگه بخریم . خانوما ک تو ماشین منتظر بودن گفتن همین الان یه پسر جوونه رفت داخل کوچه . شاید مسوول اسکان باشه ... رفتیم دیدیم بعععله خودشه ! بنده خدا یه لحظه رفته بوده دستشویی ! بدون هیچ مشکلی یه اتاق با قیمت خیلی مناسبی بهمون داد و الان از داخل اون مدرسه دارم براتون می نویسم ...
همه خوبیم و کوچولو ها بازیگوشیاشونو می کنن ...
به پسرم نگاه می کنم و با خودم می گم این جا رو مدیون توی نیم وجبی هستم :)
آقای بیدل
۱۶:۴۱۲۰
تیر

قرار بر این بود که با مهمونامون که از مشهد اومدن ، ما هم برگردیم مشهد . اما قرار نبود که وسط راه یه سر به شمال هم بزنیم ! این تصمیم ناگهانی ای بود که گرفته شد و من هم چاره ای جز پذیرفتن نداشتم ...

تقریبا دیگه مطمئن شده بودم که با این پول که دارم نمیشه ... باید قرض کنم از یکی ... می خواستم یه پیامک به دوست خوبم بدم اما گوشیم شارژ نداشت . گوشیمو زدم به شارژ و رفتم بیرون کار داشتم ...

وقتی برگشتم دیدم یک پیام برام اومده ... از همسرم بود که فکر کرده بود گوشمو با خودم بردم :

" فلانی جون مامانم زنگ زد گفت شماره کارت بفرست به صادق (برادر خانوم) برات پول بفرسته . گفت قرعه کشی به من افتاده ..."

من : O_O      ...      :)

+ بچه ها همه توی اتاق اسباب بازی ها بودن و داشتن بازی می کردن ، اما این پسر ما گیر داده بود به اون یکی اتاقه ! هی می رفت و وسایلای توی کمدو می ریخت بیرون و با همون زبون کودکانش می گفت "بازی !" این کلمه رو خیلی وقت نیست که یاد گرفته ... یک جعبه ای بود که موس رو توش گذاشته بودم . گیر داده بود به اون جعبه هه ! هی می رفت برش میداشت و من ازش می گرفتم . باز می رفت برش می داشت . همین طور که داشت با اون جعبه هه بازی می کرد یه دفعه یه برگه از توش افتاد بیرون . کپی کارت فرهنگیان پدر بود ! به کلی یادم رفته بود که یه کپی ازشو داشتم . حالا میشه گفت دیگه برای این سفر مشکل جا نداریم :)))

خداامروز همین طور داشت خود نمایی می کرد ... من که همیشه معتقدم که بد شانس ترین آدم دنیام یه هو قرعه کشی بهم(به همسرم) بیفته ! اونم توی یک همچین شرایطی که بهش نیاز داشتم ... و به کمک بازی گوشی های پسرم کپی کارت فرهنگیان پیدا بشه و یه هزینه بزرگ برای جا از روی دوشمون برداشته بشه ... همین طوری اگه بهش نگاه کنیم شاید همش یک اتفاق باشه اما من اصلا از این نگاه خوشم نمیاد !

من شک ندارم که خود خدا همه چیزو برام ردیف کرده ... نه فقط برای این که مشکل مالیم رو حل کنه ، نه ! بیشتر به خاطر این که من بفهمم کسی که مشکل مالی رو حل می کنه خداست نه کس دیگه ای ک من بهش امید ببندم ....

بعد از همه این اتفاقا نوبت نماز ظهر و عصر رسید . همهش شک می کردم توی نمازم ... کلی تقلا کردم که بالاخره نماز ظهر تموم شد . بچه ها اومدن توی این اتاق بازی کنن برای نماز عصر رفتم توی اتاق دیگه . وسط نماز یه هو خانومم اومد جلو روم وایستاد گفت : " معلوم هست چیکار داری می کنی ؟! چرا این وری وایستادی ؟!! " دقیقا 180 درجه برعکس وایستاده بودم :| . یه نگاه به خودم انداختم و مث یه لاستیک پنچر افتادم کنار دیوار : "خانوم یه آب برام میاری ؟" "آب قطعه"

خدا داره مث نور افکن می درخشه تا ببینیمش اما ، چشم من مشغولِ درد سر های این زندگی شده و حتی وقتی خدا خودش دست به کار می شه و درد سر هام رو حل می کنه و جاشو با نعمت پر می کنه ، حالا چشم ها مشغول نعمت ها می شن و باز هم به این غفلت لعنتی ادامه میدن ...

شلوغی های زندگیم زیاد شده ، خلوت لازمم ...


+ قربون خدا برم ... قربون همسرم برم ... قربون پسرگوچولومم برم ... :)

آقای بیدل
۱۴:۲۶۰۷
خرداد

بعد از مدت ها یک دوست قدیمی رو دیدم .

همون دوستی که ازش درس محبت گرفته بودم !

همون موقع ها هم معلوم بود که آدم با استعدادیه و قطعا زندگی موفقی خواهد داشت ...

خیلی موفق به نظر می رسید .

از من پرسید که چیکار می کنی و ، کجا هستی و ... منم توضیح دادم براش .

بعد شروع کرد به توصیه کردن ، این کار رو بکن ، اون کار رو بکن ،

توصیه هایی دوستانه ...

خلاصه ...

 

بعد از این دیدار یک احساسی توی دلم ایجاد شد .

احساس حسادت نبود . هیچ وقت ته دلم شکست خوردنشو نخواستم .

احساس غبطه هم نبود . چون احساس غبطه یعنی آدم دوست داره مثل کسی بشه و با دیدن اون فرد انگیزه پیدا می کنه ، و تلاش می کنه .

نمی دونم اسم این احساس چی بود . این بود که با دیدن موفقیت های اون ، احساس شکست بهم دست داد . با خودم گفتم اون چقدر کار می کنه و به کجا ها رسیده و من چقدر کمکاری دارم و چقدر عقبم ... یک احساس سر خوردگی ...

حالم بد بود ...

حرم ، مسجد گوهر شاد ، رو به قبله نشستم و چند خطی دعای ابوحمزه خواندم و کمی خالی شدم ...

بعد به ذهنم زد که از خدا بخوام راهنماییم کنه که باید چکار بکنم ؟ آیا باید تغییر مسیر بدم و به کار دیگه ای مشغول بشم ؟ شاید در کار دیگه موفق تر باشم ...

قرآن کوچکمو از داخل نایلونی که شبا باخودم می بردم حرم در آوردم . آداب استخاره رو یادم بود . سه تا قل هو الله سه تا صلوات و بعد باز کردن قرآن ...

آیات آخر سوره کهف بود . صفحه اول رو خوندم و رد شدم

و در صفحه دوم به این آیه که رسیدم نا خودآگاه اشک توی چشام جمع شد ... :

 

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً /

الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیهُمْ فىِ الحْیَوةِ الدُّنْیَا وَ هُمْ یحَسَبُونَ أَنهَّمْ یحُسِنُونَ صُنْعًا /

أُوْلَئکَ الَّذِینَ کَفَرُواْ بِایَاتِ رَبِّهِمْ وَ لِقَائهِ فحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِیمُ لهَمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْنًا /

ذَالِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُواْ وَ اتخَّذُواْ ءَایَاتىِ وَ رُسُلىِ هُزُوًا /

إِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ کاَنَتْ لهَمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً /

 

احساس کردم این آیات دارن بامن حرف می زنن !

نمی دونم تفسیر این آیات چیه اما ، حرف هایی که اون لحظه این آیات به من زدن این ها بود :

 

زیان کار ترین آدم کسیه که فکر می کنه موفقه اما کارهاش هیچ ارزشی نزد خدا نداره ...

چون که همش به فکر کار و عمل بوده و به ایمان و نیاتش توجهی نداشته ...

اگر می خوای کار هات پیش خدا وزن داشته باشن ، به فکر کار های گنده و پر صدا نباش !

یک کار کوچیک اما با نیت صاف و صادق پیش خدا ارزشش بیشتره ...

 

نیت ! نیت ! نیت !

خیلی ازش غافلم ...


آقای بیدل